روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٤٤٢ - ترجمه
نتوانم گفتن.به نزديك عمر رفت،هيچ اجابت نديد.به نزديك على آمد [١]-و او در حجرۀ فاطمه بود و حسن على كوچك [٢]بود-پيش ايشان نشسته بود-او را گفت:
يا بن ابي طالب!چه راى بينى مرا؟گفت:راى [٣]نمىبينم كه تو را سود دارد.
گفت:يا دختر محمّد!اين فرزندت را بگو تا ما را حمايتى كند و اين فخر تا قيامت بود بماند.گفت:يا هذا!پسر من كودك است،و خود در جهان كه باشد [١٩٧-ر]كه بر پيغامبر خداى حمايت كند!باز على را گفت:راى چيست؟ گفت:من هيچچيز نمىدانم [٤]جز آنكه تو سيّد بني كنانهاى،برخيز [٥]و در مسجد رسول رو و بگو كه [٦]من حمايت مىكنم.اگر رسول اجابت كند [٧]مراد تو است، و اگر نكند جز اين راى نيست.
او بيامد و در مسجد اين بگفت.رسول-عليه السلام-با او التفات نكرد.
او بيامد تا دخترش امّ حبيبه را كه زن رسول بود ببيند.چون در آنجا شد،خواست تا پاى بر جامۀ رسول نهد،امّ حبيبه بجست و جامه درنورديد.ابو سفيان گفت:يا بنيّه!نمىشايد تو را كه من پاى بر جامۀ تو نهم؟گفت:آن جاى رسول است و تو مشركى و مشرك پليد باشد،و من روا ندارم كه تو پاى بر جامۀ رسول نهى.
او برون [٨]رفت و به مكّه شد.گفتند:چه كردى؟قصّه بازگفت.گفتند:
پس محمّد اجابت كرد؟گفت:لا و اللّه.گفتند:پس على بر تو خنديده است! گفت:راى جز اين نبود،و هيچ تدبير و چاره جز اين نبود.
آنگه رسول-عليه السلام-صحابه را گفت:زنهار نبايد تا احوال ما كس داند تا ما ناگاه به در مكّه فرود آييم كه من از خداى در خواستهام تا خبر من بر مكّيان پوشيده دارد.
[١] .آج و ديگر نسخه بدلها:على عليه السلام آمد.
[٢] .آج و ديگر نسخه بدلها:كودك.
[٣] .آج:رايى.
[٤] .آد،گا:هيچ راى نمىبينم.
[٥] .كا،آد،گا:برخيزى.
[٦] .آد،گا:بگويى كه.
[٧] .آد،كا،گا:اجازت دهد.
[٨] .كا،آد،گا:بيرون.