اخلاق اسلامى در نهج البلاغه( خطبه متقين) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٢٠ - عشق اولاد و همسر
از حضرت رسول گرامىاسلام (صلى الله عليه وآله) آمده: «مالى و الدّنيا انّما مَثَلى و الدّنيا كمثل راكب قال (من القيلولة) فى ظلّ شجرة فى يوم صيف ثمّ راح و تركها»: «مرا با دنيا چكار! مَثَل من و دنيا همانند راكبى است، كه در سايه درختى در روزى تابستانى مىآرمد، و پس از استراحت ترك آن درخت مىكند».
روايت شده كه حضرت عيسى (عليه السلام) بالاى كوهى رفت، و فردى را در آفتاب سوزان مشغول عبادت ديد، گفت چرا در سايهاى عبادت نمىكنى؟ گفت: از پيامبر (عليه السلام) شنيدم كه از ٧٠٠ سال بيشتر زنده نيستم و عقلم اجازه نداد به بنائى بپردازم، حضرت عيسى (عليه السلام) فرمود خبر دهم تو را به آنچه مايه تعجب تو شود گفت چيست؟ گفت: قومى در آخر الزمان آيند كه عمرشان از ١٠٠ تجاوز نكند و خانهها و قصرها سازند و باغها و بستانها برپا كنند و آرزوى آنها به اندازه هزار سال است، گفت: به خدا قسم اگر زمان آنها را درك مىكردم، تمام عمرم را در سجده واحدى به سر مىبردم. بعد به عيسى (عليه السلام) گفت در اين غار رو تا چيز عجيبترى بينى، پس داخل شد و بر تختى از سنگ، ميّتى ديد كه بر سرش لوحى از سنگ بود، و بر آن نوشته بود «انَا فلان الملك انَا الذّى عَمّرتُ الفَ سنَة و بَنَيت الفَ مدينة و تزوّجت بالفَ بكر و هزَمتُ الفَ عسكر ثُمّ كانَ مَصيرى الى هذا فَاعْتَبروا يا اولى الالْباب»: «من فلان پادشاهم، من كسى هستم كه هزار سال عمر كردم، و هزار شهر بنا نمودم و با هزار دختر باكرة ازدواج كردم و هزار لشكر را در مصاف با خود فرارى داده و نابود نمودم و پايان كار من اين است، پس عبرت بگيريد اى صاحبان خرد».
در مورد چنگيز هم گويند: وصيت كرد دست مرا از تابوت پس از مرگم بيرون كنيد، تا مردم ببينند با اين همه لشكركشى و كشور گشائى چيزى با خود نبردم!
پس اى برادر به چه مىانديشى؟ كه دنيا پس از مرگش اين است و در حياتش هم معلوم است، كه چقدر مورد تحوّل است، از عجائب تحولات آن گويند: