عاشورا ريشهها، انگيزهها، رويدادها، پيامدها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٨٢ - ١٠- پيرمردى كه به آرزويش رسيد
در اين ميان عبداللَّه بنعفيف أزْدى [١] از جاى برخاست و فرياد زد:
«يَابْنَ مَرْجانَةَ! إِنَ
الْكَذَّابَ ابْنَ الْكَذَّابِ أَنْتَ وَأَبُوكَ، وَمَنِ اسْتَعْمَلَكَ وَأَبُوهُ. يا عَدُوَّاللَّهِ! أَتَقْتُلُونَ أَوْلادَ النَّبيّينَ وَ تَتَكَلَّمُونَ بِهذَا الْكَلامِ عَلى مَنابِرِ الْمُسْلِمينَ
؛ اى پسر مرجانه! دروغگو پسر دروغگو، تو و پدر توست و آن كسى است (يزيد) كه تو را به اين مقام منصوب كرد و پدر او (معاويه) است. اى دشمن خدا! آيا فرزندان پيامبران را مىكشيد و آنگاه بر منبر مسلمانان، اينگونه (وقيحانه) سخن مىگوييد؟!».
ابن زياد (كه انتظار چنين سخنى را از هيچ كس نداشت، آشفته و) خشمگين شد و گفت: گوينده اين سخن كيست؟
ابن عفيف گفت: منم اى دشمن خدا! آيا خاندان پاكى را كه خداوند آنها را از هر نوع آلودگى پيراسته، مىكشى و مىپندارى مسلمانى؟!
واغَوْثاه!
كجايند فرزندان مهاجر و انصار كه از تو و از آن طغيانگر (يزيد)، نفرين شده فرزند نفرين شده، توسط پيامبر خدا صلى الله عليه و آله انتقام بگيرند!
ابن زياد با اين پاسخ چنان خشمگين شد كه رگهاى گردنش برآمد و گفت: او را به نزدم آوريد!
مأموران از هر سو هجوم آوردند تا وى را دستگير كنند كه بزرگان قبيله أزد كه پسرعموهاى او بودند، برخاستند و او را از دست مأموران رها ساختند و از مسجد بيرون بردند و به منزلش رساندند.
ابن زياد گفت: برويد و اين نابيناى قبيله أزد را دستگير كنيد و به نزد من بياوريد.
قبيله أزد كه از ماجرا باخبر شدند همراه با قبايلى از يمنىها اجتماع كردند و مانع دستگيرى عبداللَّه بن عفيف گرديدند.
از سوى ديگر، هنگامى كه خبر اين اجتماع به ابن زياد رسيد، قبائل «مُضَر» را جمع
[١]. سيد بن طاووس مىنويسد: وى از خوبان شيعه و از زاهدان بود؛ در جنگ جمل چشم چپ اوآسيب ديد و در جنگ صفين چشم ديگرش نابينا شد. وى همواره ملازم مسجد كوفه بود و تا شب در آنجا به نماز و عبادت مىپرداخت. (ملهوف (لهوف)، ص ٢٠٣).