عاشورا ريشهها، انگيزهها، رويدادها، پيامدها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٥٢ - ٨٧- حبيب بن مظاهر
خواص اصحاب آن حضرت شد و در تمام جنگها در ركاب امام شمشير زد. وى از معدود افرادى بود كه از آن حضرت اسرار فراوانى را فرا گرفته بود.
عالم بزرگوار «كشّى» از «فضيل بن زبير» خبرى نقل مىكند كه خلاصهاش چنين است: روزى در كوفه حبيب بن مظاهر و ميثم تمار، از دو جهت مقابل، سوار بر اسب، به يكديگر رسيدند.
«حبيب» گفت: «پيرمردى را مىبينم كه موى سرش ريخته و شكمش به جلو آمده و شغلش خربزهفروشى در دارالرزق است. مىبينم كه در آينده نه چندان دور به خاطر دوستى على عليه السلام به دار آويخته مىشود».
«ميثم» در پاسخ گفت: «من نيز مردى را مىبينم كه داراى صورت سرخ و موهاى پرپشت است. مىبينم كه به خاطر يارى فرزند پيامبر خدا كشته شده و سرش را در كوفه مىگردانند!».
مردمى كه در نزديكى آنان بودند و سخنان آن دو را شنيده بودند (و از اسرار و معارف اهلبيت دور بودند)، از حيرت مانده بودند كه كداميك دروغگوتر است.
پس از اندكى «رُشَيد هَجَرى» رسيد و از آن مردم سراغ حبيب و ميثم را گرفت، گفتند: چند لحظه پيش اينجا بودند و چنين و چنان مىگفتند.
«رشيد» گفت: خدا ميثم را رحمت كند كه درباره حبيب اين جمله را فراموش كرده است كه بگويد: «كسى كه سر بريده او را به كوفه مىآورد يك صد درهم بيش از ديگران جايزه مىگيرد».
«رشيد» پس از گفتن اين سخن از آنجا دور شد، ولى آن چند نفر به يكديگر نگريستند و گفتند: «اين سومى از آن دو دروغگوتر است!».
«فضيل» مىگويد: ولى چيزى نگذشت كه با چشم خود ديديم كه «ميثم» در كنار خانه «عمرو بن حريث» به دار آويخته شد و سر بريده حبيب نيز پس از اندكى، وارد كوفه شد. [١]
[١]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ٩٢.