عاشورا ريشهها، انگيزهها، رويدادها، پيامدها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٧٤ - ٥٤- عبيداللَّه بن حُرّ جعفى و از دست دادن فرصت
خيمهاى توجّهش را جلب كرد، پرسيد: «اين خيمه از كيست؟» گفتند: «عبيداللَّه بن حرّ جعفى». امام عليه السلام «حجّاج بن مسروق جعفى» را به نزد او فرستاد. حجّاج به خيمه عبيداللَّه بن حرّ آمد، سلام كرد و گفت:
اى پسر حرّ! به خدا سوگند! اگر شايسته آن باشى كه بپذيرى خداوند به تو كرامتى عظيم هديه كرده است.
گفت: كدام كرامت؟
حجّاج پاسخ داد: اين حسين بن على عليه السلام است، كه تو را به يارى خويش فرا مىخواند. پس اگر در ركاب آن حضرت با دشمنانش نبرد كنى، پاداش بزرگى نصيب تو خواهد شد و اگر كشته شوى، به فيض شهادت نايل گردى.
«عبيداللَّه بن حرّ» گفت: من از كوفه بيرون نيامدم مگر آن كه بيم داشتم حسين بن على عليه السلام به كوفه قدم گذارد و من آنجا باشم و يارىاش نكنم. در كوفه هيچ ياورى نمانده مگر آن كه به دنيا رو كرده است، خدمت امام برگرد و اين مطلب را به عرضشان برسان.
حجّاج نزد امام آمد و ماجرا را به عرض امام عليه السلام رساند. امام برخاست و باتنى چند از ياران خود به نزد عبيداللَّه بن حرّ آمد. عبيداللَّه از امام عليه السلام استقبال گرمى به عمل آورد و امام نشست و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:
«أَمَّا بَعْدُ، يَابْنَ الْحُرِّ! فَإِنَّ مِصْرَكُمْ هذِهِ كَتَبُوا إِلَىَّ وَ خَبَّرُوني أَنَّهُمْ مُجْتَمِعُونَ عَلى نُصْرَتي، وَ أَنْ يَقُومُوا دُونِي وَ يُقاتِلُوا عَدُوِّي، وَ أَنَّهُمْ سَأَلُونِى الْقُدُومَ عَلَيْهِمْ، فَقَدِمْتُ، وَ لَسْتُ أَدْرِي الْقَوْمَ عَلى ما زَعَمُوا، لِأَنَّهُمْ قَدْ أَعانُوا عَلى قَتْلِ ابْنِ عَمِّي مُسْلِمِ بْنِ عَقيلٍ رحمه الله وَ شيعَتِهِ. وَ أَجْمَعُوا عَلَى ابْنِ مَرْجانَةَ عُبَيْدِاللَّهِ بْنِ زِيادٍ يُبايِعُنِي لِيَزيدَ بْنِ مُعاوِيَةَ، وَ أَنْتَ يَابْنَ الْحُرِّ فَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ مُؤاخِذُكَ بِما كَسَبْتَ وَ أَسْلَفْتَ مِنَ الذُّنُوبِ فِى الْأَيَّامِ الْخالِيَةِ، وَ أَنَا أَدْعُوكَ فِي وَقْتِي هذا الى تَوْبَةٍ تُغْسَلُ بِها ما عَلَيْكَ مِنَ الذُّنُوبِ، وَ أَدْعُوكَ إِلى نُصْرَتِنا أَهْلَ الْبَيْتِ، فَإِنْ أُعْطِينا حَقَّنا حَمِدْنَا اللَّهُ عَلى ذلِكَ وَ قَبِلْناهُ، وَ إِنْ مُنِعْنا حَقَّنا وَ رُكِبْنا بِالظُّلْمِ