عاشورا ريشهها، انگيزهها، رويدادها، پيامدها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٨٩ - شگفتىهاى تاريخ!
خواند كه سفّاح را تكان داد و به شدّت گريست. «سُديف» نيز آن قدر گريه كرد كه از هوش رفت؛ هنگامى كه به هوش آمد «سفّاح» به او گفت روز آنها فرا رسيده و به مقصودت خواهى رسيد! برو امشب را آرام بخواب و فردا بيا. امّا «سُديف» آن شب به خواب نرفت و پيوسته با خدا مناجات مىكرد و از او مىخواست سفّاح به وعدهاش وفا كند.
«سفّاح» روز بعد براى اغفال بنىاميّه دستور داد، منادى ندا كند كه امروز روز عطا و جايزه است. مردم به طرف قصر هجوم آوردند و درهم و دينارهايى در ميان آنها پخش شد. سفّاح چهارصد نفر از غلامان نيرومند خود را مسلّح ساخت و دستور داد هنگامى كه من عمامه را از سر برداشتم، همه حاضران را به قتل برسانيد.
سفّاح در جاى خود قرار گرفت و رو به بنىاميّه كرد و گفت: امروز روز عطا و جايزه است؛ از چه كسى شروع كنم؟ آنها براى خوشايند سفّاح گفتند: از بنىهاشم شروع كن!
يكى از غلامان كه با او تبانى شده بود، گفت: «حمزة بن عبدالمطلّب» بيايد و عطاى خود را بگيرد.
سُديف كه در آنجا حاضر بود، گفت: حمزه نيست. سفّاح گفت: چرا؟ گفت زنى از بنىاميّه به نام «هند» «وحشى» را واداشت تا او را به قتل برساند؛ سپس جگر او را بيرون آورد و زير دندان گرفت.
سفّاح گفت: عجب! من خبر نداشتم، ديگرى را صدا بزن.
غلام صدا زد: «مسلم بن عقيل» بيايد و عطاى خود را بگيرد.
خبرى نشد؛ سفّاح پرسيد: چه شده؟ سديف در جواب گفت: «عبيداللَّه بن زياد» او را گردن زد و طناب به پاى او بست و در بازارهاى كوفه گردانيد.
سفّاح گفت: عجب! نمىدانستم؛ ديگرى را طلب كنيد و غلام همچنان ادامه داد و يك يك را صدا زد، تا به امام حسين عليه السلام و ابوالفضل العبّاس و زيد بن على و ابراهيم