عاشورا ريشهها، انگيزهها، رويدادها، پيامدها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٥٣ - ٨٧- حبيب بن مظاهر
«حبيب» در زمان خلافت اميرمؤمنان عليه السلام به كوفه كوچ كرد و در آنجا مقيم شد.
زمانى كه مسلم بن عقيل به كوفه آمد، او و دوست صميمىاش- مسلم بن عوسجه- به يارى مسلم بن عقيل شتافتند، ولى پس از ورود عبيداللَّه بن زياد به كوفه و شهادت مسلم بن عقيل، آنها توسط مردان قبيله خودشان مدتى پنهان گشتند، و در يك فرصت به دست آمده به اتفاق هم شبانه به سوى كربلا حركت كردند.
آنان روزها مخفى مىشدند و شبها طى طريق مىكردند تا آنكه در كربلا به محضر امام خويش شرفياب شدند. و چون غربت و تنهايى امام را به چشم خود ديدند بسيار متأثر گشتند.
«حبيب» به امام عرض كرد: «در اين منطقه تيرهاى از بنىاسد زندگى مىكنند، اگر اجازه مىدهى با آنان صحبت كنم كه براى يارى تو به كربلا بيايند».
امام موافقت فرمود؛ حبيب نيمه شب خود را به آنان رساند، آنان به گرمى از حبيب استقبال كردند. حبيب گفت:
«شما را به شرافت و بزرگى كه در روز قيامت خواهيد داشت مىخوانم، پسر دختر پيامبرتان در بيابان كربلا، تنها و مظلوم، محاصره شده است. مردم كوفه او را دعوت كردند تا يارىاش كنند، حال كه به سوى آنان آمده است او را رها كرده و آماده پيكار با او شدهاند. به خدا سوگند، هر يك از شما در كنار حسين عليه السلام كشته شود در برترين جايگاهها در بهشت، دوست و همنشين محمد صلى الله عليه و آله خواهد بود».
«عبداللَّه بن بشر» از ميان جمع برخاست و گفت: من اين پيشنهاد را مىپذيرم و خواند:
|
قَدْ عَلِمَ الْقَوْمُ إذا تَواكَلُوا |
وَأَحْجَمَ الْفُرْسَانُ إذْ تَناصَلوا |
|
|
إنّي شُجَاعٌ بَطَلٌ مُقاتِلٌ |
كَأَنَّني لَيْثٌ عَرينٌ بَاسِلٌ |