عاشورا ريشهها، انگيزهها، رويدادها، پيامدها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٨٧ - شگفتىهاى تاريخ!
فكر بود كه چگونه از سران بنىاميّه انتقام سختى بگيرد. در همين ايّام، سران بنىاميّه كه پراكنده شده بودند، به او نامه نوشتند و از او امان خواستند.
«سفّاح» از فرصت استفاده كرد و پاسخ محبّتآميزى به آنها داد و نوشت كه به كمك آنها سخت نيازمند است و آنان را مورد عطا و بخشش قرار خواهد داد؛ لذا سران «آلزياد» و «آل مروان» و خاندان معاويه دعوت او را پاسخ گفتند و نزد او حاضر شدند.
«سفّاح» دستور داد كرسىهايى كه به زيور طلا و نقره آراسته براى آنها نصب كردند و اين شگفتى مردم را برانگيخت كه چرا «سفّاح» با اين جنايتكاران چنين رفتار مىكند.
در اين موقع يكى از درباريان وارد مجلس شد و به «سفّاح» خبر داد كه مردى ژوليده و غبارآلود از راه رسيده و درخواست ملاقات فورى دارد.
«سفّاح» با اين اوصاف او را شناخت، گفت: قاعدتاً بايد «سُدَيْفِ» شاعر باشد؛ بگوييد وارد شود.
«بنىاميّه» با شنيدن نام «سُديف» رنگ از چهرههايشان پريد و اندامشان به لرزه درآمد؛ زيرا مىدانستند او شاعرى توانا، فصيح، شجاع و از دوستان و شيعيان على عليه السلام و از دشمنان سرسخت بنىاميّه است.
«سُديف» وارد شد؛ هنگامى كه نگاهش به بنىاميّه افتاد، اشعار تكاندهندهاى در مورد ظلمهاى بنىاميّه بر بنىهاشم قرائت كرد كه از جمله آنها اين دو بيت بود:
|
وَ اذْكُرُوا مَصْرَعَ الْحُسَيْنِ وَ زَيْدِ |
وَ قَتِيلٍ بِجانِبِ الْمِهْرَاسِ |
|
|
وَ الْقَتِيلَ الَّذِي بِحَرَّانَ أَضْحَى |
ثاوِياً بَيْنَ غُرْبَةٍ وَ تَتَاسِ |