عاشورا ريشهها، انگيزهها، رويدادها، پيامدها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٨٠ - ٩- اين لبان را رسول خدا مىبوسيد!
چوبدستىات را بردار، چرا كه من رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه لبان مباركش را بر اين لب و دهان مىنهاد (و آنها را مىبوسيد). آنگاه با صداى بلند گريه كرد.
ابن زياد كه جوابى نداشت و سخت شرمنده شده بود به وى گفت: اى دشمن خدا! خداوند چشمانت را گريان كند! اگر پيرمرد فرتوتى نبودى كه عقلت را از دست دادهاى، به يقين گردنت را مىزدم!
زيد گفت: پس بگذار ماجراى ديگرى را براى تو بگويم كه از آنچه گفتم نيز مهمتر است و آن اين است كه من روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه حسن عليه السلام را روى زانوى راست و حسين عليه السلام را روى زانوى چپ خود نشانده بود؛ دستان مبارك خود را بر سر آنها كشيد و گفت:
«أَللَّهُمَّ إِنّي أسْتَوْدِعُكَ إيَّاهُما وَ صالِحَ الْمُؤمِنينَ
؛ خدايا من اين دو و مؤمنان صالح را به تو مىسپارم» اكنون بگو با امانت رسول خدا چه كردهاى؟ [١]
مطابق نقل طبرى، زيد بن ارقم پس از اين گفتگو از مجلس ابن زياد برخاست و بيرون رفت. [٢]
وقتى كه بيرون رفت، برخى از مردم گفتند: زيد بن ارقم سخنان ديگرى بر زبان جارى ساخت كه اگر عبيداللَّه آنها را مىشنيد، حتماً او را به قتل مىرساند.
راوى اين خبر مىگويد: پرسيدم چه گفت؟
گفتند: زيد هنگامى كه از كنار ما مىگذشت، گفت: بردهاى مالك بنده خدا [٣] شده است؛ سپس افزود:
«يا مَعْشَرَ الْعَرَبِ! الْعَبيدُ بَعْدَ الْيَوْمِ، قَتَلْتُمُ ابْنَ فاطِمَةَ وَ أَمَّرْتُمُ ابْنَ مَرْجانَةَ، فَهُوَ يَقْتُلُ خِيارَكُمْ وَ يَسْتَعْبِدُ شِرارَكُمْ، فَرَضيتُمْ بِالذُّلِّ، فَبُعْداً لِمَنْ رَضِىَ بِالذُّلِ
؛ اى مردم عرب! شما پس از اين روز، بردهايد! فرزند فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را فرمانروا ساختيد. او كسى است كه خوبان شما را مىكشد و بدان شما را به بردگى و فرمانبرى مىگيرد، از رحمت خدا دورباد
[١]. بحارالانوار، ج ٤٥، ص ١١٨.
[٢]. در بحارالانوار (ج ٤٥، ص ١١٧) آمده است: او در حالى كه صدايش به گريه بلند بود، از آنجا خارج شد.
[٣]. در بحارالانوار (٤٥/ ١١٧) آمده است: «مَلِكَ عَبْدٌ حُرّاً؛ بردهاى مالك آزادهاى شده است».