عاشورا ريشهها، انگيزهها، رويدادها، پيامدها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٤٠ - ٣١- تلاش ابن عبّاس و عبداللَّه بن عمر براى منصرف ساختن امام عليه السلام
گويى هيچ كار خلافى مرتكب نشدهاند؟! خداوند نيز در كيفرشان شتاب نفرمود تا آن كه پس از فرصتى، آنان را با صلابت و قدرت به كيفر رساند (و در هم كوبيد).
اى اباعبدالرحمن! از خدا بترس! و دست از يارى من بر مدار و در نماز خود مرا ياد كن ....
اى فرزند عمر! اگر براى تو همراهى با من دشوار و سنگين است، پس معذور و مرخصى! ولى ...
از اين گروه كناره بگير و در بيعت شتاب مكن تا ببينى كار به كجا مىانجامد!».
سپس امام عليه السلام رو به عبداللَّه بن عبّاس كرد و فرمود:
«يَابْنَ عَبَّاسٍ! إِنَّكَ ابْنُ عَمِّ والِدي، وَ لَمْ تَزَلْ تَأْمُرُ بِالْخَيْرِ مُنْذُ عَرَفْتُكَ، وَ كُنْتَ مَعَ والِدي تُشيرُ عَلَيْهِ بِما فيهِ الرَّشادُ، وَقَدْ كانَ يَسْتَنْصِحُكَ وَ يَسْتَشيرُكَ فَتُشيرُ عَلَيْهِ بِالصَّوابِ، فَامْضِ إِلى الْمَدينَةِ في حِفْظِ اللَّهِ وَكَلائِهِ، وَ لا يَخْفى عَلىَّ شَىءٌ مِنْ أَخْبارِكَ، فَإِنِّي مُسْتَوْطِنٌ هذَا الْحَرَمَ، وَ مُقيمٌ فيهِ أَبَداً ما رَأَيْتُ أَهْلَهُ يُحِبُّوني، وَ يَنْصُروني فَإِذا هُمْ خَذَلُوني اسْتَبْدَلْتُ بِهِمْ غَيْرَهُمْ، وَ اسْتَعْصَمْتُ بِالْكَلِمَةِ الّتي قالَها ابْراهيمُ الْخَليلُ عليه السلام يَوْمَ أُلْقيَ في النَّارِ: (حَسْبِي اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ) فَكانَتِ النَّارُ عَلَيْهِ بَرْداً وَسَلاماً»
. «اى ابن عبّاس! تو پسر عموى پدر منى، و از آن زمان كه تو را شناختم همواره، به خير و نيكى فرمان مىدادى؛ تو با پدرم (اميرمؤمنان عليه السلام) همراه بودهاى و از بيان گفتار درست، نزد او نيز- به هنگام مشورت- دريغ نمىورزيدى. آن حضرت با تو مشورت مىكرد و تو نيز سخن صحيح و درست را بيان مىكردى. پس در پناه و حمايت خداوند به مدينه برو؛ و خبرها و گزارشها را از من پنهان مكن. من در اين حرم امن الهى مىمانم و تا آنگاه كه مردمش مرا دوست داشته و ياريم كنند، خواهم ماند و هر گاه مرا رها كنند (و احساس كنم امنيّت حرم در خطر مىافتد) به جاى ديگر خواهم رفت، و به سخن ابراهيم عليه السلام- آنگاه كه در آتش افكنده شد- پناه مىبرم كه گفت:
«حَسْبِىَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ
؛ خدا مرا كافى است و او بهترين حامى من است». در نتيجه، آتش بر او سرد و سالم گرديد».
در اين هنگام ابن عبّاس و ابن عمر هر دو به شدّت گريستند و امام عليه السلام نيز براى مدّتى با آنها گريست؛ سپس با آن دو خداحافظى كرد و عبداللَّه بن عمر و ابن عبّاس