عاشورا ريشهها، انگيزهها، رويدادها، پيامدها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٨٧ - ٨- همان نامه به روايت ديگر
و من اكنون آهنگ جنگ و درگيرى با تو را ندارم؛ ولى به خدا سوگند كه در ترك اين عمل از خداوند بيمناكم! ...
آيا تو قاتل «حُجر كندى» و جمعى از نمازگزاران عبادت پيشه نيستى؟ همانها كه ظلم را ناخوش داشتند و بدعتها را بزرگ شمردند، و در مسير رضاى خدا از هيچ ملامت و سرزنشى نترسيدند؟
تو آنها را پس از سوگندهاى غليظى كه ياد كردهاى و پيمانهاى محكمى كه بر عدم تعرّض به آنان بستهاى، و اين كه آنها را به خاطر اختلافى كه ميان تو و آنان وجود داشت، و كينهاى كه در دل نسبت به آنان داشتى آزار ندهى، با ستم و عداوت هر چه تمامتر به قتل رساندهاى!
مگر تو نبودى كه عمرو بن حمق، صحابى رسول خدا را- آن عبد صالحى كه عبادت فراوان، وى را فرسوده و بدنش را نحيف و رنگ رخسارش را دگرگون كرده بود- به قتل رساندى؟ آن هم پس از آنكه به وى امان داده بودى. چنان پيمان و ميثاقى كه اگر به پرندگان آسمان مىدادى، از بالاى كوهها نزد تو فرود مىآمدند! ولى تو با نافرمانى پروردگارت و سبك شمردن آن پيمانها، او را به قتل رساندهاى.
مگر تو نبودى كه زياد بن سميّه را- همان كس كه در حباله نكاح غلام ثقيف بود- فرزند پدرت (ابوسفيان) خواندهاى؟ در حالى كه رسول خدا فرمود: «فرزند متعلّق به مردى است كه زن در حباله نكاح اوست؛ و براى زناكار جز سنگسار شدن نصيبى نيست». ولى تو سنّت رسول خدا را عمداً ترك كردهاى و از هواى نفس خود- بدون توجّه به دستورات الهى- پيروى نمودهاى.
سپس او را بر كوفه و بصره مسلّط ساختى؛ و او نيز- براى خوش خدمتى به تو- دست و پاى مسلمانان را بريده، چشمهاى آنان را كور مىكند و آنان را به دار مىكشد. گويا تو از اين امت نيستى و آنها نيز از تو نيستند!
مگر تو نبودى كه دستور دادى حضرمىها را- همانها كه پسر سميّه درباره آنان نوشت كه از دوستان و پيروان على عليه السلام هستند- به قتل برساند و به او نوشتى كه هر كس كه پيرو على است را به قتل برسان!