شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٥ - باز جواب گفتن ابليس معاويه را
|
لطفِ سابق را نظاره مىكنم |
هر چه آن حادث دو پاره مىكنم |
|
ب ٢٦٢٧- ٢٦٢٤ چند روزى: كنايت از آن كه عمر اين جهان اندك است و زود به سر مىرسد و آن چه باقى است آخرت است، و اشارت به وعده خدا به ابليس دارد كه تا قيامت او را مهلت داد.
چشم در روى ماندن: به شگفت ماندن، خيره شدن.
سبب: آن چه موجب قهر خدا بر ابليس و رانده شدن گرديد (سجده نكردن آدم).
دو پاره كردن: نابود كردن، از ميان بردن.
ابليس گويد لطف و رحمت حق تعالى ذاتى اوست و بر غضب او پيشى دارد. او به موجب آن لطف مرا مورد عنايت قرار داد و آن چه موجب قهر وى گرديد (سجده نكردن) امرى است حادث، و سبب حادثى ديگر (رانده شدن) گرديد. من بدان چه پس از اين است مىنگرم كه «سَبَقَت رَحمَتُهُ غَضَبَه» و به حادث نمىنگرم چرا كه «ما ثَبَتَ قِدَمُهُ امتَنَع عَدَمُهُ وَ ما ثَبَتَ حُدوثُهُ زَوالُهُ: آن چه قديم است عدم آن ممتنع است، و آن چه حادث است زوال آن ثابت.» آن چه قديم است زايل نشدنى است و آن چه حادث است نابود گشتنى.
|
ترك سجده از حسد گيرم كه بود |
آن حسد از عشق خيزد نه از جُحود |
|
|
هر حسد از دوستى خيزد يقين |
كه شود با دوست غيرى همنشين |
|
|
هست شرط دوستى غيرت پزى |
همچو شرط[١] عطسه، گفتن دير زى! |
|
|
چون كه بر نطعش جز اين بازى نبود |
گفت بازى كن چه دانم در فزود؟ |
|
|
آن يكى بازى كه بُد من باختم |
خويشتن را در بلا انداختم |
|
|
در بلا هم مىچشم لذّت او |
ماتِ اويم ماتِ اويم ماتِ او |
|
|
چون رهاند خويشتن را اى سره |
هيچ كس در شش جهت از ششدره |
|
|
جُزوِ شش از كلِّ شش چون وا رهد؟ |
خاصه كه بىچون مر او را كژ نهد |
|
|
هر كه در شش او درون آتش است |
اوش برهاند كه خلّاقِ شش است |
|
|
خود اگر كفر است و گر ايمانِ او |
دست بافِ حضرت است و آنِ او |
|
ب ٢٦٣٧- ٢٦٢٨
[١] در حاشيه نسخه اساس: بعد