شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٤ - باز جواب گفتن ابليس معاويه را
پندارى سائل را آموخت تا گويد «غَرَّنِى كَرَمُكَ.» (تفسير ابو الفتوح رازى، سوره انفطار، ذيل آيه ٦) غبارى از غش: كنايت از رو پوش.
فرقت از قهرش: صفت قهاريت او موجب جدايى است، اما غرض آن است كه بنده قدر وصل را بداند و به سوى او باز گردد. و معنى بيت نزديك به اين بيت است از عباس احنف:
|
سَأطلُبُ بُعدَ الدَّارِ عَنكُم لِتَقرَبُوا |
وَ تَسكُبُ عَيناىَ الدُّمُوعَ لِتَجمدا |
|
(از شما دور مىشوم تا نزديك آييد و ديدهگانم اشك مىريزد تا خشك شود.)
|
من رشته محبت تو پاره مىكنم |
شايد گره خورد به تو نزديكتر شوم |
|
|
گفت پيغمبر كه حق فرموده است |
قصد من از خَلق احسان بوده است |
|
|
آفريدم تا ز من سودى كنند |
تا ز شهدم دست آلودى كنند |
|
|
نه براى آن كه تا سودى كنم |
وز برهنه من قبايى بر كَنم |
|
ب ٢٦٢٣- ٢٦٢١ آفريدم: اشارت است به حديث «يَقُولُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ إنَّما خَلَقتُ الخَلقَ لِيَرجُوا عَلَىَّ وَ لَم أخلُقهُم لِأربَحَ عَلَيهِم: همانا آفريدگان را آفريدم تا از من سود برند، و نيافريدم آنان را تا از ايشان سود برم.» (احاديث مثنوى، ص ٥٨) و بدين معنى حديثى از عمّاره است كه از امام صادق (ع) پرسيدم خدا آفريدگان را پديد آورد فرمود «... ما خَلَقَهُم لِيَجلِبَ مِنهُم مَنفَعَةً وَ لا لِيَدفَعَ بِهِم مَضَرَّةً بَل خَلَقَهُم لِيَنفَعَهُم وَ يُوصِلَهُم إلى نَعِيمٍ الابَدِ.» (علل الشرايع، ص ٩، بحار الانوار، ج ٥، ص ٣١٣) دست آلود از شهد كردن: كنايت از بهرهاى اندك بردن.
از برهنه قبا بر كندن: از مفلس نقد خواستن.
|
گفت مست اى محتسب بگذار و رو |
از برهنه كى توان بُردن گرو |
|
٢٣٩٧/ ٢
|
چند روزى كه ز پيشم رانده است |
چشم من در روى خوبش مانده است |
|
|
كز چنان رويى چنين قهر اى عجب |
هر كسى مشغول گشته در سبب |
|
|
من سبب را ننگرم كآن حادث است |
ز آن كه حادث حادثى را باعث است |
|