شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٤ - تنها كردن باغبان صوفى و فقيه و علوى را از همديگر
جماعت قوّت است: مأخوذ است از مثل «يَدُ اللَّهِ مَعَ الجَماعَةِ.» (نگاه كنيد به: شرح بيت ٢١٤٤/ ٢) بريدن از ...: جدا كردن از.
سبيل بر كندن: كنايت از آزار رساندن.
تباه كردن: بد دل ساختن، بد گمان كردن، به دشمنى افكندن.
|
گفت صوفى را برو سوى وُثاق |
يك گليم آور براى اين رِفاق |
|
|
رفت صوفى گفت خلوت با دو يار |
تو فقيهى وين شريفِ نامدار |
|
|
ما به فتوىِّ تو نانى مىخوريم |
ما به پَرِّ دانش تو مىپريم |
|
|
وين دگر شه زاده و سلطان ماست |
سيّد است از خاندان مصطفاست |
|
|
كيست آن صوفى شكم خوار خسيس |
تا بود با چون شما شاهان جليس |
|
|
چون بيايد مر و را پنبه كنيد |
هفتهاى بر باغ و راغ من زنيد |
|
|
باغ چه بود جان من آن شماست |
اى شما بوده مرا چون چشم راست |
|
|
وسوسه كرد و مر ايشان را فريفت |
آه كز ياران نمىبايد شكيفت |
|
|
چون به ره كردند صوفى را و رفت |
خصم شد اندر پيَش با چوبِ زفت |
|
|
گفت اى سگ! صوفيى باشد كه تيز |
اندر آيى باغ ما تو از ستيز |
|
|
اين جُنيدَت ره نمود و با يزيد |
از كدامين شيخ و پيرت اين رسيد |
|
|
كوفت صوفى را چو تنها يافتش |
نيم كُشتش كرد و سَر بشكافتش |
|
|
گفت صوفى آن من بگذشت ليك |
اى رفيقان پاس خود داريد نيك |
|
|
مر مرا اغيار دانستيد هان |
نيستم اغيارتر زين قلتبان |
|
|
اين چه من خوردم شما را خوردنى است |
وين چنين شربت جزاى هر دنى است |
|
|
اين جهان كوه است و گفت و گوى تو |
از صدا هم باز آيد سوى تو |
|
ب ٢١٧٧- ٢١٦٢ رفاق: جمع رَفقَه (اسم جمع): جماعت، گروه همراه.
خلوت: پنهانى، آهسته.
به پر دانش كسى پريدن: از دانش او بهره بردن.
پنبه كردن: دور كردن، گريزاندن.