شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢١ - آغاز منور شدن عارف به نور غيب بين
رها مىسازد و به جان مىپردازد. و خدا را سپاس مىگويد كه از آن عذاب اليمش رهاند و بدين نعمت رساند.
|
آن مقلّد شد محقّق چون بديد |
اشترِ خود را كه آن جا مىچريد |
|
٢٩٩٦/ ٢ در پيه روشنى نهادن: نگاه كنيد به: شرح بيت ٢٤٣٩/ ٢
|
چه تعلّق آن معانى را به جسم |
چه تعلّق فهم اشيا را به اسم |
|
|
لفظ چون وَكر است و معنى طاير است |
جسم جوى و روح آبِ ساير است |
|
|
او روان است و تو گويى واقف است |
او دوان است و تو گويى عاكف است |
|
|
گر نبينى سيرِ آب از چاكها |
چيست بر وى نو بنو خاشاكها |
|
|
هست خاشاكِ تو صورتهاى فكر |
نو بنو در مىرسد اشكالِ بِكر |
|
|
روى آب و جوىِ فكر اندر روش |
نيست بىخاشاكِ محبوب و وَحِش |
|
|
قشرها بر روى اين آبِ روان |
از ثمار باغِ غيبى شد دوان |
|
|
قشرها را مغز اندر باغ جو |
ز آن كه آب از باغ مىآيد به جو |
|
|
گر نبينى رفتنِ آبِ حيات |
بنگر اندر جوى و اين سير نبات |
|
|
آب چون انبُه تر آيد در گذر |
زو كند قشر صُور زوتر گذر |
|
|
چون به غايت تيز شد اين جو روان |
غم نپايد در ضميرِ عارفان |
|
|
چون به غايت ممتلى بود و شتاب |
پس نگنجد اندر او الّا كه آب |
|
ب ٣٢٨٨- ٣٢٧٧ وَكر: لانه.
سايِر: روان، جارى.
عاكِف: مقيم، ساكن.
از: براى، بخاطر.
چاكها: كنايت از جويها.
بكر: نو، تازه.
جوى فكر: اضافه مشبّه به به مشبه.
محبوب: دوست داشتنى.