شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥٤ - عذر گفتن دلقك با سيد اجل كه چرا فاحشه را نكاح كرد
عذر گفتن دلقك با سيّد اجل كه چرا فاحشه را نكاح كرد
|
گفت با دلقك شبى سيّد اجل |
قحبهاى را خواستى تو از عَجَل |
|
|
با من اين را باز مىبايست گفت |
تا يكى مستور كرديميت جُفت |
|
|
گفت نُه مَستورِ صالح خواستم |
قحبه گشتند و ز غم تن كاستم |
|
|
خواستم اين قحبه را بىمعرفت |
تا ببينم چون شود اين عاقبت |
|
|
عقل را من آزمودم هم بسى |
زين سپس جويم جنون را مغرسى |
|
ب ٢٣٢٥- ٢٣٢١ سيّد اجل: نيكلسون به نقل از بار تولد نويسد: عنوان «حاكم ترمذ» بوده است. در دفتر پنجم و ششم از «دلقك» نام برده و به «سيّد اجل» اشارت كرده است:
|
شاه با دلقك همى شطرنج باخت |
مات كردش زود خشم شه بتاخت |
|
٣٥٠٧/ ٥
|
سيّد ترمد كه آن جا شاه بود |
مسخره او دلقكِ آگاه بود |
|
٢٥١٠/ ٦ عَجَل: شتاب.
مستور: در لغت به معنى «پوشيده» است، ليكن در مورد زنان به معنى «پارسا» و «پاك دامن» است كه لازم معنى لغوى است.
تن كاستم: تنم كاست.
بىمعرفت: بدون شناسايى و تحقيق قبلى.
مَغرِس: جاى نشاندن درخت، ليكن به معنى مطلق «جايگاه» نيز به كار رفته است.
در بيتهاى پيش سخن از رها كردن علم تقليدى بود كه بايد آن را واگذارد، چنان كه شيوه مُذَكِّران بوده است حكايت دلقك را بر حسب تمثيل آورده است تا بگويد برابر قضاى الهى از تدبير آدمى كارى ساخته نيست.