شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤٨ - دانستن پيغامبر
|
٢٣٠٤ هين كه آن كَه كوهها بر كنده است |
زو جهان گريان و او در خنده است |
|
|
مىنمايد تا به كعب اين آبِ جو |
صد چو عاج ابن عنق شد غرق او |
|
|
مىنمايد موج خونش تَلِّ مُشك |
مىنمايد قعرِ دريا خاكِ خشك |
|
ب ٢٢٩٤- ٢٢٨٦ شير نر گربه نمودن: كنايت از كار بزرگ خرد نمودن. دشمن نيرومند را ناتوان انگاشتن.
چالِش: جنگ، ستيز.
ذو الفقار حربه ديدن: كنايت از دشوار را آسان شمردن.
فَليو: بىفايده، بىهوده. (غياث اللّغات) (برهان قاطع) ليكن در استعمال مولانا «بىخرد» مناسبتر است. مرحوم دهخدا معنى اين واژه را «سر گشته، حيران» مناسب دانسته.
|
هيچ ديوانه فليوى اين كند |
بر بخيلى عاجزى كديه تند |
|
١١٧٢/ ٤ آتشكده: استعارت از دوزخ است يا بلاى بزرگ.
كاه برگ: برگ كاه. كنايت از اندك ناچيز.
|
فراق يار كه پيش تو كاه برگى نيست |
بيا و بر دل من بين كه كوه الوند است |
|
(سعدى) و فاعل فعل نمودن، آتشكده است. (آتشكده در ديده تو برگ كاه افروخته مىنمايد.) كوهها بر كنده است: قوى دستان را نابود ساخته.
كَعب: استخوان بلند پشت پاى، شتالنگ، قوزك، غوزك.
عاج ابن عنق: عوج بن عنق. در داستانها و برخى تفسيرها، نام انسانى داستانى، درشت اندام، دراز قامت. «گويند اين عوج بالاى عظيم داشت چنان كه دست وى به قعر دريا رسيدى و ماهى بگرفتى و به حرارت قرص آفتاب آن را بريان كردى و بخوردى. و گفتهاند كه به روزگار طوفان نوح كه همه روى زمين را آب گرفت و به هر كوهى و بالايى كه در زمين بود آب بر گذشت، به دو زانوى عوج بيش نرسيد و نوح او را بر كشتى ننشاند و گرد عالم مىگشت و سه هزار سال عمر وى بود.» (كشف الاسرار، ج ٣، ص ٥٨) مضمون اين بيتها استمداد از لطف حق است و مغرور نگشتن به توان خويش. آن كس را كه يار، خدا باشد دشمن نيرومند در ديده او خرد مىنمايد تا بر او پيروز شود. اما