شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٣ - گفتن نابيناى سايل كه دو كورى دارم
رَحمت كَش: به رحم آورنده.
استفراغ كردن: محتملًا استعارت از پرداخت حق النّاس است و خشنود كردن آنان از خود، كه در بيت پيش آمده است و مؤيد اين احتمال «خوردن خون بىگناه» است در بيت بالا.
(داغ كردن) در مثل است كه «آخِرُ الدَّواءِ الكَىّ: آخرين درمان داغ كردن است.» در پزشكىِ قديم برخى جراحتها را كه ريشه دوانده بود و با دارو به نمىشد داغ مىكردند.
در اينجا داغ كردن كنايت از «ريشه كن ساختن نافرمانى است از دل»، با سوز و گداز به درگاه خدا.
در اين بيتها به مناسبت «داستان كورى كه مىگفت دو كورى دارم»، به «كورى دل» اشارت مىكند كه كورىِ حقيقى كورى دل است «فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ: همانا ديدهها كور نيست بلكه دلهايى كه در سينه جا دارد كور است.» (حج، ٤٦) چنان كه آن كور چون به زشتى آواز خود اعتراف كرد، رحمت مردم را به خود جلب نمود. اگر در دل كورى پديد آيد كور دل بايد به درگاه خدا به تضرع در آيد، بود كه او را ببخشد.