شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩٥ - تتمه حكايت خرس و آن ابله كه بر وفاى او اعتماد كرده بود
|
گفت رو رو كار خود كن اى حسود |
گفت كارم اين بُد و رِزقت[١] بود |
|
|
من كم از خرسى نباشم اى شريف |
ترك او كن تا منت باشم حريف |
|
|
بر تو دل مىلرزدم ز انديشهاى |
با چنين خرسى مرو در بيشهاى |
|
|
اين دلم هرگز نلرزيد از گزاف |
نورِ حقّ است اين نه دعوى و نه لاف |
|
|
مُؤمنم يَنظُر بِنُورِ اللَّه شده |
هان و هان بگريز از اين آتشكده |
|
ب ٢٠١٢- ٢٠٠٥ (گفت:) فاعلِ گفتِ نخست مردى است كه با خرس رفيق شده بود و فاعل فعل دوم مرد اندرز گوينده است.
(خرسى ...:) چرا به صورت آن مىنگرى كه حيوان درنده است، به سيرت آن بنگر كه چسان نگهبان بنده است.
(عشوه ده:) فريب دهنده.
(هليدن:) رها كردن، واگذاردن.
(رزقت نبود:) نصيب تو نبود كه از راهنمايى من بهرهمند شوى.
(در بيشه رفتن:) كنايت از اعتماد كردن، رفيق شدن.
(يَنظُر بِنُورِ اللَّه:) به روشنايى خدا مىنگرد.
|
مؤمن ار يَنظُر بِنُورِ اللَّه نبود |
غيب مؤمن را برهنه چون نمود |
|
١٣٣١/ ١ عالمان راهنما چون نفسى پاكيزه دارند و از غرض و مرض دورند، هر چيز را چنان كه هست مىبينند اما جاهلان تنها ظاهر را مىنگرند. اين داستان رمز جدال ميان نفس و عقل است يا ادراك حسى و ادراك عقلانى يا راهنماى نادان و راهبر دانا. نفس و عقل هر دو آدمى را به سوى خود مىخوانند، تا كدام يك را پيروى كند.
|
اين همه گفت و به گوشش در نرفت |
بد گمانى مرد را سَدّى است زَفت |
|
|
دست او بگرفت و دست از وى كشيد |
گفت رفتم چون نهاى يارِ رشيد |
|
|
گفت رو بر من تو غم خواره مباش |
بُو الفضولا معرفت كمتر تراش |
|
|
باز گفتش من عَدوى تو نيَم |
لطف باشد گر بيايى در پيَم |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: بختت