علوم حدیث - علوم حدیث - الصفحة ٢٣٩ - نقد و بررسی روایات هاروت و ماروت
گمان غرضورزی در ایشان نمیرود ـ آن را نقل کردهاند. دوم، هم به تأیید سخن ما رهنمون است
زیرا کسی که با سخن و سخنوری انسی داشته باشد و آشنایی با علم بیان داشته باشد، و پوقی در
این زمینه به کف آورده باشد، ناگزیر بايد کلام رکیک و فصیح و افصح و اصیل و مولد را از هم
باز شناسد، و چون مقابل دفتری دربرگیرنده سخنان گروهی از سخنوران یا حتی فقط دو تن از آنان
قرار گیرد، باید بتواند میان آنها فرق گذارد و دو شیوه را از هم تمییز دهد ... و چنانچه تو در نهج
البلاغه نیک بنگری، تمام آن را یک آب و جان واحد و دارای یک اسلوب و سبک نگارشی مییابی؛
بسان پیکر بسیط و سادهای که هیچیک از بخشها و پارههای آن ماهیتاً با هم مخالف نیست،
و چونان قرآن ـ که آغاز آن میانهاش را و میانه آن پایانش را ماند، ... و اگر همه یا برخی از
نهج البلاغه موضوع میبود، اینچنین یک دست نبود ... .[١] آری، شارح با توجه به تسلطی
که در سبکشناسی سخنان علی٧ و دیگر خطیبان عرب دارد، با اطمینان، بهتان جعل را از ساحت
نهج البلاغه میزداید، و گویی مهمترین برهانش را بر یکی بودن خداوندگار سبک در هر متن ادبی
استوار میکند.
از دیگر این موارد، نمونهای است که در تفسیر واژه «المخمصة» میبینیم. وی به دنبال بیان معنای واژه ـ که گرسنگی و سختی و مشقت است ـ چنین میآورد:
و أمير المؤمنين٧ كثير الاستعمال لمفعل و مفعلة بمعنى المصدر، إذا تصفحت كلامه عرفت ذلك.[٢]
و البته تسلط او بر ادبیات عرب و دفاعیات او از کاربرد واژگان حضرت و اسلوب ایشان در اخراج کلام نیز به روشنی در شرح جلوهگر است.
گوشهای از عوامل برتری کلام خطیب وکاتب
ابن ابی الحدید در قسمت هایی از شرح خود ضمن اعلام برتری امام علی٧ و ستودن بسیار ایشان در نویسندگی و خطابه و یگانه دانستن ایشان در ابداعات ادبی ـ چنان كه پیشتر به آن اشاره شد ـ برخی ملاکها را در برتر دانستن کلام خطیب و کاتب میآورد که نیکوست به آن اشارهای کنیم:
ابو عثمان جاحظ ـ که شارح از او به عنوان «شیخنا أبو عثمان رحمه الله» یاد میکند ـ به واسطه ثمامه، از جعفر بن یحیی، از بزرگان ادب و بلاغت درباره کتابت چنین نقل میکند:
الكتابة ضم اللفظة إلى أختها، أ لم تسمعوا قول شاعر لشاعر و قد تفاخرا: أنا أشعر منك لأني أقول البيت و أخاه، و أنت تقول البيت و ابن عمه، ثم قال و ناهيك حسناً بقول علي بن أبي طالب٧: «هل من مناص أو خلاص أو معاذ أو ملاذ أو فرار أو محار».[٣]
[١]. همان، ج١، مقدمه مؤلف، ص٤٩.
[٢]. همان، ج١٠، خ١٨٤، ص١٠١.
[٣]. همان.