علوم حدیث - علوم حدیث - الصفحة ١١٤ - کارکردهای نقل روایات اهلسنّت در منابع شیعی
١. تأیید تاریخی روایات شیعه
از جمله اتهامات واهی عالمان اهلسنّت ـ که از دیرباز به مذهب تشیع نسبت داده و از آن به عنوان ضعف شیعه یاد میکنند ـ بیاصل و بیریشه بودن این مذهب است؛ چنان كه همین نسبت ناصواب، بزرگانی از شیعه را بر آن داشت تا با پیجویی در حد توان خود در فهرستوارههایی آثار علمی ـ حدیثی شیعه را گزارش نمایند. شیخ جلیل القدر أبوالعباس نجاشی (م ٤٥٠ق)، پس از اشاره به تهمت فوق، پاسخ به آن را دستمایۀ تألیف فهرست خود میداند.[١] پاسخ به همین اشکال، بزرگانی دیگر همچون شیخ طوسی و شیخ آقا بزرگ تهرانی را بر آن داشت تا به گردآوری فهرستی از تألیفات و آثار عالمان شیعی همت گمارند.[٢] همچنين برخی دیگر از بزرگان، همچون علی بن موسی تبریزی، صاحب مرآة الکتب، و سید إعجاز حسین، صاحب کتاب کشف الحجب والأستار، نیز آثاری را به فهرستنویسی تألیفات شیعه اختصاص دادند.
علاوه بر شیوۀ فوق، میتوان از روشی دیگر برای پاسخ به اشکال مذکور بهره جست. در این شیوه میتوان با کشف و استظهار روایات مشترک شیعه و اهلسنّت در حوزههای مختلف معرفتی، از جمله تفسیر، اصالت و ریشهدار بودن مکتب تشیّع را اثبات نمود. در واقع، این شیوه، کشف نمونههای عینی برای حدیث معروف امام صادق٧ است که:
حدیثی حدیث أبی، و حدیث أبی حدیث جدی، و حدیث جدی حدیث الحسین، و حدیث الحسین حدیث الحسن، و حدیث الحسن حدیث أمیر المؤمنین٧، و حدیث أمیر المؤمنین حدیث رسول الله٦، و حدیث رسول الله قول الله عز وجل.[٣]
برخی در تحلیل رویکرد روایی علامه طباطبايي در المیزان معتقدند که مهمترین ویژگی بحث روایی المیزان نشان دادن اتّفاق فریقین در نقل اغلب روایات است. علامه طباطبايي، در موارد فراواني، حديثي را از الدر المنثور نقل کرده و سپس نظیر آن را از منابع شیعی یادآور میشود.[٤] چنین به نظر میرسد که مهمترین فايدۀ مترتّب بر این عمل، آشکار سازی اصالت روایات ائمۀ اطهار: به نقل از شیعه در روایات نبوی نقل شده از طرق اهلسنّت است.
به عنوان نمونه، مؤلف تفسیر من وحی القرآن ذیل آیۀ ١٠٢ سورۀ مبارکۀ آلعمران، در پاسخ به «چگونگی تقوای الهی» حدیثی را از امام صادق٧ نقل کرده و در ادامه متذکر میشود که در منابع اهلسنّت این حدیث از پیامبر٦ نقل شده است:
[١]. أحادیث أهل البیت: عن طرق أهل السنة، ج١، ص١١.
[٢]. عیون أخبار الرضا٧، ج٢، ص١٨٢. دشمنی وی با علی بن أبیطالب٧ تا بدان حد بود که علی بن محمد بن جهم پدر خود را به سبب نامگذاری وی به «علی» لعن مینمود. (ر.ك: معجم رجال الحدیث، ج١٢، ص٣٢٣، ح ٧٩٨٤ و ج١٣، ص١٤٢، ح٨٤١٧).
[٣]. معمر بن یحیى بن بسام روایت کند: ما از امام ابوجعفر٧ دربارۀ امورى پرسش کردیم که مردم دربارۀ آنها از امیرالمؤمنین روایت مىکنند، که مردم را نه به آنها امر کرد و نه نهى؛ نه آن امور را براى مردم حلال کرد و نه حرام، بلکه حکم آنها را تنها براى خودش و فرزندانش معین نمود. پرسیدیم: آیا این روایتها درست است؟ اگر درست است، این عمل على٧ چه توجیهى دارد؟ حضرت فرمود: توجیهش این است که آیهاى آنها را حلال کرده و آیهاى دیگر حرامش ساخته است. عرضه داشتیم: آیا آیه اول منسوخ و آیه دوم ناسخ است، و یا هر دو آیه محکماند، و مىتوان به هر دو عمل کرد؟ امام فرمود: همین که فرمود من و اهل بیتم چنین کارى را نمىکنیم، سؤال شما را پاسخ است. پرسیدیم: چرا صریحاً حکم مسأله را بیان نفرمود؟ امام ابى جعفر٧ فرمود: ترسید مردم او را اطاعت نکنند. آرى، اگر زمام امور به دست امیر المؤمنین افتاده بود، همه احکام کتاب الله را پیاده مىکرد، و همه حق را به کرسى مىنشاند (تهذیب الأحکام، ج٧، ص٤٦٣، ح ١٨٥٦؛ الكافي، ج٥، ص٥٥٦، ح ٨).
[٤]. «هر کس به خدا شرک آوَرَد، قطعاً خدا بهشت را بر او حرام ساخته» (سوره مائده: آيه ٧٢).