یادداشتهای استاد ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٩ - اخلاق اسلامی
یادداشتهای استاد مطهری، ج ١١، ص: ١٩٩
آن یکی دباغ در بازار شد | تا خرد آنچه ورا در کار بُد | |
چونکه در بازار عطاران رسید | ناگهان افتاد بیهوش و خمید | |
بوی عطرش زد ز عطاران راد | تا بگردیدش سر و بر جا فتاد | |
همچو مردار اوفتاد او بیخبر | نیم روز اندر میان رهگذر | |
جمع آمد خلق بر وی آن زمان | جملگان لاحولگو درمان کنان | |
آن یکی کف بر دل او میبراند | وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند | |
آن یکی دستش همی مالید و سر | و آن در کهگل همی آورد تر | |
آن بخور عود و شکر زد به هم | و آن دگر از پوششش میکرد کم | |
و آن دگر نبضش که تا چون میجهد | و آن دگر بو از دهانش میستد | |
تا که مِی خوردست یا بنگ و حشیش | خلق درماندند اندر بیهُشیش | |
پس خبر بردند خویشان را شتاب | که فلان افتاده است اینجا خراب | |
یک برادر داشت آن دباغ زفت | گُربُز و دانا بیامد زود تفت | |
اندکی سرگین سگ در آستین | خلق را بشکافت و آمد با حنین | |
گفت من رنجش همی دانم ز چیست | چون سبب دانی دوا کردن جلی است | |