یادداشتهای استاد ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٣٦ - مبانی حقوق زن از نظر اسلام
یادداشتهای استاد مطهری، ج ١١، ص: ٥٣٥
پرمشقتتر است.
یادت هست که من با تو چهارسال همکار بودم، یعنی از روزی که نتوانستم به مدرسه بروم و ناچار شدم برای سیرکردن شکم کار کنم با تو همکار شدم. حالا وقتی یاد میآورم که توی آن یخبندان شدید، من و تو توی ایستگاه راه آهن میدویدیم تا چند روزنامه بفروشیم و مردم بدون توجه به ما پالتوها را بالا کشیده و بیاعتنا میگذشتند پشتم میلرزد.
به همین جهت به تو گفتم که من میروم از این شهر و این مملکت، مثل یک آواره بیابانگرد سفر دور و دراز میکنم، شاید به سرزمینی برسم که خوشبختی به من لبخند بزند. ولی تو مثل همیشه به من میخندیدی و میگفتی: برو فرشتهها با طشت طلا منتظرت هستند.
ولی من از آن زندگی گریختم و امروز خوشحالم که دیگر از آن صحنههای رنج و عذاب بدورم و در جایی هستم که اگر بدانی کجاست و بر من چسان میگذرد، حتی یک دقیقه هم دیگر روزنامه فروشی نمیکنی و حتی اگر بخواهند تو را مدیر «آمریکن اکسپرس» یا «فرست ناشنال بانک» هم بکنند نمیپذیری و یکسره به اینجا میآیی.
روزهای سفر من حقیقت این است که خوب نبود و بهتر است از آن گفتگو نکنیم؛ روزهایی بود شبیه همان روزهای روزنامه فروشی و علت آن هم آن است که اروپاییان بعد از جنگ مردم سخت و دل سنگی شدهاند و از آنها گذشته همسایگانشان هم که آخرین آنها ترکیه است از یک خارجی قبل از هرچیز سیگار، بلوز، شلوار بلوجین میخواهند. ولی در تهران ...
روز اول به خانه مرد محترمی وارد شدم که دو دختر زیبا داشت. مرا بیش از آنکه تصور میکردم مورد احترام قرار