مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٥٠ - « ذره بی انتها » خصوصیات انسان، نشانه دخالت عنصر سوم
(همانجا که تو میگویی در آنجا مکان و جا تمام میشود و چون جسمی نیست جایی هم نیست)، اگر ما دستمان را از همان مرز به آن طرفتر دراز کردیم، دست ما کجا میرود؟ میتواند اصلا مکانی وجود نداشته باشد؟ (خواسته است بگوید مکان قطعا غیرمتناهی است و نمیتواند متناهی باشد چون اگر متناهی باشد آیا ما دستمان را که آن طرف دراز میکنیم، جایی نیست که برود؟) گفته بود بله. گفته بود دست ما کجا میرود؟ مکان. مکان از کجاست؟ از خود جسم؛ دست تو که رفت، مکان را با خودش میبرد. مکان غیر از خود همین ابعاد جسم چیز دیگری نیست، نه اینکه مکانی وجود دارد و دست تو میرود آن مکان را پر میکند، دست تو که رفت مکان را هم با خودش برده است.
در باب علم و ظرف علم هم مسأله همین است. قبلا در روح ما یک گنجایشی مثل ظروف مکانی وجود ندارد که منتظر است علمی در آن ریخته شود، بلکه آن عنصری که اسمش عنصر روحی است، یک موجودی است که هر مقدار معلومات بر آن اضافه شود، خود آن است که بزرگ میشود و رشد میکند [١] و ظرفیتش برای رشد و توسعه و بزرگ شدن و برای اینکه معلومات بر آن اضافه شود، یک ظرفیت محدودی نیست.
البته اثبات این مطلب (تجرد روح) در مقابل کسانی که میگویند ظرف معلومات فقط سلولهاست، قدری مشکل است و از یک راههای خیلی دور و درازی باید برویم. ولی اگر این مطلب درست باشد که واقعا ظرفیت و گنجایش علمی انسان بینهایت است، آنوقت استدلالی که در اینجا هست استدلال تمامی است؛ یعنی یک چیزی را نشان میدهد که با عنصر مادی وجود ما یا با دو عنصرِ ماده و انرژی (به اصطلاح کتاب ذره بیانتها) جور در نمیآید.
مسأله دیگری که میگویند در انسانْ غیر متناهی است، مسأله آرزو است. این هم البته مسأله جالبی است. هرکسی یک سلسله آرزوها دارد. آیا آرزوهای کسی به این حالت هست که اگر چیزی را که آرزو میکند به او بدهیم، یکمرتبه فاقد آرزو شود و دیگر هیچ آرزویی نداشته باشد؟
معمولا افراد میگویند: من یک آرزو دارم، اگر خدا همان را بدهد دیگر از خدا چیزی نمیخواهم.
[البته] ممکن است یک کسی چون قرارداد کرده، از خدا چیزی نخواهد، اما دلش میخواهد و امکان ندارد انسان دل خودش را به آنچه دارد قانع کند؛ همیشه هرچه داشته باشد، باز چیز دیگری غیر از آنچه دارد میخواهد. کسی که الآن یک مقدار آرزویش محدود است، شرایط فعلی ایجاب میکند که آرزویش محدود باشد، یعنی چون یک امر نامحدود به نظرش معقول نمیرسد و عملی نیست، فکرش را هم نمیکند، ولی دو قدم که جلوتر رفت و این را داشت، فورا به فکر یک مطلوب
[١]. این را «اتحاد عاقل و معقول» مینامند.