مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٧ - نقل یک رؤیا در مورد شیخ انصاری
بود که خیلیجالب بود. از شیطان پرسید: اینها چیست؟ گفت: اینها افسارهایی است که به سر بنیآدم میزنم و آنها را به طرف گناه میکشانم. گفت: آن زنجیر کلفت برای کیست؟ گفت: این برای یک آدم خیلی گردن کلفتی است. گفت: چه کسی؟ گفت: شیخ انصاری؛ اتفاقا دیشب زدم به سرش و چند قدم آوردم، ولی زد و آن را پاره کرد. بعد آن شخص گفت: حالا افسار ماها کجاست؟
شیطان گفت: شما که افسار نمیخواهید، شما دنبال من هستید! این افسار مال آنهایی است که دنبال من نمیآیند.
آن شخص صبح آمد خواب را برای شیخ انصاری نقل کرد. مثل اینکه شبی بوده که شیخ خیلی اضطرار پیدا میکند و از پولی که بابت سهم امام بوده و فردا بایستی تقسیم میکرده است، به عنوان قرض چیزی بر میدارد. میآید تا دمِ در، ولی پشیمان میشود و برمیگردد میگذارد سر جایش. شیطان که گفته بود زنجیر را زدم به سرش و او را چند قدم آوردم ولی پاره کرد و رفت، قضیه این بوده است [١].
آنجا هم شیطان میگوید ما افساری نداشتیم و جبری در کار نبود: إِلَّا أَنْ دَعَوْتُکمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی من فقط دعوت کردم و خواندم، شما هم به سرعت پذیرفتید [٢]. فَلا تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکمْ پس مرا سرزنش نکنید، خودتان را سرزنش کنید. ما أَنَا بِمُصْرِخِکمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِی اینجا نه شما به درد من میخورید و نه من به درد شما. حالا آنجا که طلبکار میشود اینجاست: إِنِّی کفَرْتُ بِما أَشْرَکتُمُونِ من کفر میورزم به اینکه شما مرا شریک پروردگار کردید. در اینجا دم از توحید میزند و میگوید شما مشرکید که من را در مقابل خدا گرفتید و من از این شرک تبرّی میجویم.
[١]. شیخ در منتها درجه زهد زندگی میکرده و واقعا این مرد از عجایب روزگار بوده است. اولا در همان رشته خودش که فقه و اصول است، محقق فوقالعادهای است؛ یعنی نظیر بوعلی سینا که در عصر و زمان خودش در طب و فلسفه نسبت به دیگران برتری داشته است، او هم نسبت به عصر خودش همین طور است. در منتهای پاکی و زهد و تقوا هم زندگی کرده، که وقتی مُرد تمام هستی و زندگی و دارایی او را که سنجیدند، هفده تومان بیشتر نشد. زندگی او تاریخچههای عجیبی دارد و بسیار مرد عاقل فهمیده باهوشی بوده است. شیخ هرگز در وجوهات تصرف نمیکرده است. دخترش که به مکتب میرفت (پسر نداشت، دوتا دختر داشت و این «سبط» ها از اولاد او هستند) خیلی گریه کرد و گفت: در مکتب بچههای دیگران وضع بهتری دارند و من غذا و لباسهایم خوب نیست. شیخ خیلی متأثر شد. زنش گفت: آخر این همه سختی دادن که درست نیست، چرا اینقدر به ما سختی میدهی؟! شیخ گریه کرد و گفت: من دلم میسوزد و نمیخواهم این طور باشد، ولی میدانی این وجوهات چیست؟ (زنش داشت عمامه شیخ را میشست) مَثَل این وجوهات برای ما که میخوریم، مَثَل آبهای این تشت است؛ یک آدم اگر خیلی تشنه باشد و از تشنگی بخواهد بمیرد، اگر بخواهد برای رفع تشنگی از این آبها بخورد چقدر میخورد؟ همین قدر میخورد که نمیرد. ما که از خودمان چیزی نداریم. اگر من از خودم دارایی داشتم حساب دیگری بود، اما من از مال عموم زندگی میکنم (آن وقت هم وضع عموم خیلی بد بوده است) و ناچارم این طور باشم.[٢]. «استجابت» اجابت خیلی سریع را میگویند.