مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٢ - نیاز به رسالت
چرا داده نشده است، آن خودش یک حساب دیگری دارد که گفتهاند چرا داده نشده است. آنوقت بشر به موجب همین که مختار و آزاد آفریده شده است امکان تخلف از وظیفه همیشه برایش هست، و به حکم اینکه غریزه حیات دارد و میخواهد زندگی کند، نفعجو آفریده شده و دنبال منفعت خودش است؛ از این جهت هر فردی آن چیزی که ابتدائا درباره آن فکر میکند این است که در اجتماع دنبال هدفهای شخص خودش و فرد خودش برود نه دنبال مصلحت اجتماع، یعنی آن چیزی که اول برای بشر و برای فکر بشر مطرح است منفعت فرد است نه مصلحت اجتماع، مصلحت اجتماع را نه خوب تشخیص میدهد و نه به فرض تشخیص دادن رعایت میکند. حیوان اجتماعی به حکم غریزه، مصلحت اجتماع را تشخیص میدهد میرود دنبالش و به حکم غریزه هم آن را اجرا میکند، و بشر در هر دو ناحیه این نیاز را دارد: نیاز دارد به یک هدایت و رهبری که او را به سوی مصالح اجتماعیاش هدایت و رهبری کند، و نیازمند است به یک قوه و قدرتی که حاکم بر وجودش باشد که آن قوه حاکم بر وجودش او را دنبال مصالح اجتماعی بفرستد.
میگویند پیغمبران برای این دو کار آمدند، هم او را به مصالح اجتماعی رهنمایی میکنند و هم- که این دومی شاید بالاتر است- او را موظف میکنند، یک قدرتی بر وجودش مسلط میکنند به نام «ایمان» که به حکم این قدرت آن مصالح اجتماعی را اجرا میکند، دنبال آنچه که مصلحت اجتماعی تشخیص میدهد (حالا یا به حکم وحی یا به حکم عقل و علم، فرق نمیکند) میرود و اگر حکومت دین و حکومت انبیاء در میان بشر در گذشته و حال نبود، به عقیده اینها اصلا بشریتی نبود، یعنی اصلا امروز بشری روی زمین نبود، بشر خودش را خورده بود، اصلا بشر فانی شده بود.
بشر بقای خودش را در روی زمین و همین تمدنی را که امروز در روی زمین دارد مدیون پیغمبران است. آنها، هم او را رهبری کردند و هم خودش را از شر خودش نگهداری کردند، و حتی امروز هم که این همه علم پیش رفته و عقل بشر کامل شده است باز هم نقش انبیاء محفوظ است؛ یعنی همین الآن هم تربیتهای انسانی بشر، ارث از گذشتهای است که سر منشأش پیغمبران بودهاند، و مقدار انسانیتی که دارد باز هم از بقایای همان تعلیمات دینی و کتابهای آسمانی است که اگر فرض کنیم همین الآن تأثیر کتابهای آسمانی را با یک قوه و قدرتی از روح بشر به کلی بیرون بکشیم، این مساوی خواهد بود با فنای بشریت یعنی با از بین رفتن روح انسانیت به طور کلی و قهرا فنای بشریت؛ بشر به صورت موجودات درندهای در خواهند آمد که هیچ روح اجتماعی نداشته باشند و همه مجبور باشند با همدیگر باشند ولی نه مثل مجموع شیرها بخواهند با هم زندگی کنند (چون خیلی تفاوت است میان افراد بشر)، بلکه مثل یک جنگلی [خواهد بود] که در آن عدهای گوسفند باشد، عدهای گرگ، عدهای شغال، عدهای شیر، عدهای ببر، عدهای پلنگ، عدهای شتر و عدهای اسب، اینها به جان یکدیگر بیفتند و قوی ضعیف را پایمال خواهد کرد.