روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٩٧ - ترجمه
بر سر حصيرى خفته بود و آن حصير اثر كرده در پهلوى رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم-گفتم:يا رسولاللّٰه،زنان را طلاق داد[ها] [١]ى؟گفت:نه، گفتم:اللّٰه اكبر! آنگه آن حكايت كه مرا با زن خود و حفصه رفت [٢]بگفتم،رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم- ازآنجا بخنديد،گفتم:يا رسولاللّٰه،دستور باشى [٣]كه يك ساعت مستأنس باشم به حضرت [٤]تو؟گفت:روا باشد.گفت:برنگريدم [٥]گرد خانه چيزى نديدم مگر[سه] [٦]پوست گوسفند.گفتم:يا رسولاللّٰه،اگر دعا كنى تا خداى تعالى بر امّت[تو] [٧]فراخ كند معيشت ايشان-چنان كه بر پارسيان و روميان كرده است-و ايشان خداى را نمىپرستند.او بازنشست و گفت:يا ابن الخطّاب،تو در شكّى نمىدانى كه ايشان قومىاند كه ايشان را دنيا معجّل بكرده است و لذّات و طيّبات ايشان در دنياست!پس گفتم:يا رسولاللّٰه!استغفار كن براى من.گفت:من سوگند خوردهام كه يك ماه به نزديك اين زنان نشوم [٨].
زهرىّ گفت مرا خبر داد [٩]عروه از عائشه كه او گفت:من روز مىشمردم تا بيست و نه روز بگذشت.[روز سىام] [١٠]رسول-صلّى اللّٰه عليه و آله و سلّم- در نزديك من آمد،من گفتم كه:نه سوگند بر يك ماه خوردى؟گفت:بلى.
گفتم:[امروز] [١١]بيست و نه روز بگذشت [١٢].رسول گفت:ندانى كه ماه بود كه بيست و نه روز بود،آنگه گفت:اى عائشه من تو را چيزى [١٣]خواهم گفتن،