انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٤٦ - توصيف دنيا
مسائل تأكيد كرده است و از فريبندگى دنيا به تزيين تعبير مىكند و آن را گاه خدا به خودش، گاهى به نفس و گاهى به شيطان نسبت مىدهد كه همه آنها صحيح است:
١. نسبت دادن آن به خدا، براى مسبّبالاسباب بودن خداست.
٢. اسناد آن به شيطان، براى وسوسههايى است كه از بيرون به درون جان انسان مىخزد.
٣. نسبت دادن آن به خود انسان، بهسبب هواى نفس و صفات درونى آدمى است.
در نظر مردم عادى كه سطحى فكر مىكنند واقعاً دنيا زرقو برق دارد، امّا از نظر كسانى كه به عمق اين دنيا فرو رفتهاند هيچ زرق و برقى ندارد. اين زرقو برقها براى اين است كه انسان آن را از دور مىبيند و قضاوت مىكند و به قول معروف «از دور دستى به آتش دارد»، امّا وقتى بدان نزديك شدى و در دام آن افتادى جانت را آتش مىزند و گوش را كر مىسازد. لذا چون بيشتر انسانها عقلشان در چشمشان است و به ژرفاى مسائل پى نمىبرند گرفتار اين ياوهها مىشوند، وگرنه وقتى به درون زندگى كسانى كه به جاه و مال و منال رسيدهاند و مقامهاى دنيايى آنان، چشم او را پر كرده است وارد شود مىبيند كه چندان آش دهنسوزى هم كه مىگويند نيست. حكايت زير مطلب را روشنتر مىسازد.
مىگويند: كسى آرزوى سلطنت داشت و از سلطانى خواست كه يك روز به جاى او بر تخت سلطنت بنشيند و فرمان دهد. خواستش قبول شد و او را بر تخت نشاندند. بعد نگاهى به بالاى سرش كرد و ديد كه چاقوى بزرگ و سنگينى در آن بالا آويزان كردهاند كه به تار مويى بسته است. وحشت كرد و با خود انديشيد اگر اين كارد رها شود و از آنجا بر سر من فرود آيد چه خواهد شد! مدّتى امر و نهى كرد، بالاخره ناراحت شد و از جا برخاست و گفت: اصلًا ما از اين مقام گذشتيم. بعد فكر كرد پيش خود گفت: تو از دور گمان مىكنى اين سلطنت واقعاً