اخلاق اسلامى در نهج البلاغه( خطبه متقين) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤١٣ - ١٦ و ١٧- زهد در دنيا وشكستن زنجيرهاى اسارت
|
فقد قنعت نفسى بما قد رزقته |
فشأنك يا دنيا و اهل الغوائل |
من نفس خود را قانع كردهام به آنچه روزى آن است، پس شأن تو اى دنيا با اهل صفات ناپسند است (كه من از آنها نيستم).
|
فانّى اخاف الله يوم لقائه |
و اخشى عذاباً دائماً غير زائل |
من از روز ملاقات خداوند مىترسم و از عذاب دائمى و غير زائل آن خوف دارم.
سپس امام صادق (عليه السلام) مىفرمايند: «مولى على (عليه السلام) خارج شد از دنيا، با اينكه در گردن او حقى براى احدى نبود، و ملاقات كرد خداوند را در حالى كه مورد ستايش بود، و ملامت و مذمّتى به او متوجه نبود، و ائمه بعد از او به او اقتداء كردند. و دامن خود را ملوّث به معصيت و شرى از شرور دنيا نكردند».
اى برادر اين دنيا چيست كه به آن دل بستهايم، دنيائى كه اندوختههايش نابود، سلطنت و حكومتش مسلوب، و آباديهايش مخروب خواهد شد (لِدوا للموت و ابنوا للخراب).
چه خيرى در آن است، كه: مثل بنائى خراب مىگردد، چه خيرى در اين عمر است كه مثل فناء شدن زاد و توشه فناء مىشود، چه نيكى در اين مدت زندگى است كه مثل به سر آمدن سير به سر مىآيد و مثل انقطاع سفر منقطع مىگردد.
به قول سعدى:
|
هر كه آمد عمارتى نو ساخت |
رفت و منزل به ديگرى پرداخت |
پس اى برادر با قناعتت دنيا را بدست آور، نه اينكه دنيا تو را با دنائتت به دست آرد، شاهى و آقائى به برخورداريهاى درونى است نه فراوردههاى برونى.
به قول آن شخص كه در حمام به فتحعلى شاه برخورد كرد و گفت: تا لب