ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٧٧ - مبناى منفى دوم
محبّت همه همان شوق لقاى حقّ است . امّا عشق جسمانى مانند حسن صورى مجازى است و عشق حقيقى سودائى است كه بسر حكيم مى زند و همچنان كه عشق مجازى سبب خروج جسم از عقيمى و مولَّد فرزند و مايهء بقاى نوع است ، عشق حقيقى هم روح و عقل را از عقيمى رهائى داده ، مايهء ادراك اشراقى و دريافت زندگى جاودانى ، يعنى نيل به معرفت جمال حقيقت و خير مطلق و زندگانى روحانى است و انسان به كمال دانش وقتى مى رسد كه به حقّ واصل و به مشاهدهء جمال او نائل شود . . . » [١] ملاحظه مى شود كه عرفان اشراقى افلاطونى نه تنها عقل را از كار نمى اندازد ، بلكه مى گويد : عشق حقيقى حاصل از عرفان اشراقى ، عقل را از ركود و عقيمى نجات مى دهد ، يعنى آنرا به فعليّت مى رساند . اين مطلب را جلال الدّين مولوى هم در ديوان شمس تذكَّر داده است و هم در مثنوى . در ديوان شمس مى گويد :
< شعر > بر اهل معنى شد سخن اجمالها تفصيلها بر اهل صورت شد سخن تفصيلها اجمالها عشق امر كلّ ما رقعه اى او قلزم و ما قطره اى او صد دليل آورده و ما كرده استدلالها < / شعر > در مثنوى مى گويد :
< شعر > غير از اين معقولها ، معقولها باشد اندر عشق پر فرّ و بها < / شعر > اين جمله از برتراند راسل قابل توجّه است : « ما بعد الطَّبيعه يا كوشش براى شناختن كلّ عالم از راه تفكَّر از آغاز كار به واسطهء اتّحاد و تعارض دو تمايل متفاوت انسان پرورش يافته است . يكى انسان را بسوى عرفان رانده است ، ديگرى به سوى علم . بعضى از مردم به واسطهء يكى از اين دو تمايل به مقام بلند رسيدهاند : مثلا نزد هيوم تمايل علمى غالب است ، حال آنكه نزد
[١] . سير حكمت در اروپا ج ١ ص ٢٠ فروغى