ترجمه و تفسير نهج البلاغه
(١)
ترجمهء خطبهء هشتاد و هفتم
٦ ص
(٢)
تفسير عمومى خطبهء هشتاد و هفتم
١٠ ص
(٣)
اصول معرفت و گرديدن
١٣ ص
(٤)
اصل تكميل ابعاد هفتگانه همديگر را
١٩ ص
(٥)
دفع توهّم مهمّ در بارهء تكميل ابعاد هفتگانه با همديگر
٢٣ ص
(٦)
انحصار عوامل فعليّت و به ثمر رسانندهء چهار بعد اساسى در هفت عامل
٣٢ ص
(٧)
1 - مقدّمهء براى توضيح دريافت با ابعاد هفتگانه
٤٥ ص
(٨)
دو - دريافت هستى از بعد شناخت فلسفى آن
٥٠ ص
(٩)
پنج - دريافت هستى از بعد حكمى آن
٥٣ ص
(١٠)
دو - گرديدن با بعد فلسفى
٥٧ ص
(١١)
پنج - گرديدن با بعد حكمى
٦٠ ص
(١٢)
شش - گرديدن با بعد عرفانى
٦١ ص
(١٣)
يك - گرداندن ( ساختن ) با بعد شناخت علمى
٧١ ص
(١٤)
دو - گرداندن ( ساختن ) با بعد فلسفى
٧٣ ص
(١٥)
سه - گرداندن شهودى
٧٤ ص
(١٦)
چهار - گرداندن ( ساختن ) با بعد اخلاقى
٧٥ ص
(١٧)
پنج - گرداندن با بعد حكمى
٧٦ ص
(١٨)
خود شناسى براى خودسازى اوّلين گام در راه عرفان مثبت
٧٨ ص
(١٩)
جريان معرفت و عمل و چگونگى دخالت ابعاد هفتگانه در آن
٨٠ ص
(٢٠)
معرفت مقدّمهء عمل و عمل مقدّمهء معرفت در گرديدن عرفانى
٨٤ ص
(٢١)
اگر حقيقت بعد از تشخيص داده شدن جدّى گرفته شود ، هم بر معرفت افزوده مى شود و هم عمل پر معنى و ضرورى تلقّى مى گردد
٨٦ ص
(٢٢)
استقامت در جريان معرفت مقدّمهء عمل و عمل مقدّمهء معرفت تدريجا به وحدت نهائى آن دو در شخصيّت منتهى مى گردد
٩١ ص
(٢٣)
زمان در تصرّف عارف الهى در مى آيد و قدرت او بالاتر از سختىها و مسلَّط بر آنها مى گردد
٩٢ ص
(٢٤)
نگاه بر زندگى و هستى براى تحصيل بينائى نه عبور چشم از آنها با لمس كورانه
٩٤ ص
(٢٥)
عرفان الهى انسان را آمادهء پذيرش واقعيّات مى نمايد و در نتيجه انسان مسير الهى خود را پيش مى گيرد
٩٦ ص
(٢٦)
اهتمام جدّى فقط به إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ است كه موجب برقرار كردن ارتباط آزاد با همه چيز مى گردد و هيچ همّ و غمّى در درون آدمى نمى گذارد
٩٨ ص
(٢٧)
رها از نابينائى و از شركت با اهل هوى كليد درهاى هدايت و قفل درهاى ضلالت
١٠١ ص
(٢٨)
ديدن راه و حركت با اطمينان در آن و شناخت مشعل گذرگاه
١٠٢ ص
(٢٩)
او چنانكه همهء حقائق را مانند نمودها در روشنائى خورشيد مى بيند ، خود مانند خورشيد همهء حقائق را روشن مى سازد
١٠٣ ص
(٣٠)
انسان عارف اگر سخنى بگويد مقصود خود را تفهيم مى نمايد و موقعى كه سخن موردى نداشته باشد ، سكوت ميكند
١٠٦ ص
(٣١)
بدون عدالت در بارهء خويشتن كدامين عرفان را مى توان توقّع داشت
١١١ ص
(٣٢)
چون حركت انسان عارف بر مبنا و انگيزهء حقّ است ، لذا حقّ را توصيف و عمل بآن براى او ضرورى است
١١٢ ص
(٣٣)
با قيافهء علم و معرفت دامى گسترده براى شكار ساده لوحان
١١٤ ص
(٣٤)
ملاك واقعيّت محتويات قرآن و حقّ ، رأى و هواى آن نابكار است
١١٥ ص
(٣٥)
همواره مردم را از بعد اميال آنان بخود جلب مى نمايد
١١٧ ص
(٣٦)
صيّاد انسانها ادّعاى اجتناب از شبهات و بدعتگذاريها دارد ، ولى عمل او ارتكاب شبهات است و بوجود آوردن بدعتها
١١٨ ص
(٣٧)
اين صيّادان حيواناتى هستند انسان نما
١١٩ ص
(٣٨)
اين مردگان در ميان زندهها اصلا مدخل هدايت را نمى شناسند تا وارد هدايت شوند
١٢١ ص
(٣٩)
راهى كدامين مقصد هستيد
١٢٢ ص
(٤٠)
مرگ اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام مانند مرگ ديگران نيست
١٢٣ ص
(٤١)
كدامين حجّت را مى توان بر حجّة الله اقامه نمود
١٢٦ ص
(٤٢)
در ميان شما به قرآن عمل كردم و عترت را بوديعت نهادم و پرچم ايمان را در ميان شما نصب و آنرا باهتزاز در آوردم
١٢٩ ص
(٤٣)
خودكامگىهاى خودپرستان هم مانند وجود پليدشان رو به فنا است
١٣٢ ص
(٤٤)
مقدّمهء يكم - بيان مختصرى از نظريّه اى كه منكر تجرّد نفس و استعدادهاى نهفته در آن مى باشد
١٣٧ ص
(٤٥)
مقدّمهء دوم - حسّاسيّت نابجا در بارهء اصطلاح تجرّد و مجرّد و مانند آنها
١٤١ ص
(٤٦)
مقصود از مجرّدات حقائقى از همين هستى است با هويّتى والاتر
١٤٥ ص
(٤٧)
دليل يكم - خودداورى
١٤٦ ص
(٤٨)
دليل دوم - علم حضورى
١٤٧ ص
(٤٩)
دليل سوم
١٤٩ ص
(٥٠)
دليل چهارم
١٥٠ ص
(٥١)
دليل پنجم
١٥٢ ص
(٥٢)
عنصر سوم - محصول عمل تجريد است
١٥٥ ص
(٥٣)
عنصر چهارم - عامل تجريد است
١٥٧ ص
(٥٤)
عنصر پنجم
١٥٨ ص
(٥٥)
دليل ششم - لذائذ و ابتهاجهاى روحانى
١٥٩ ص
(٥٦)
دليل هفتم - احساس برين تكليف
١٦١ ص
(٥٧)
دليل هشتم
١٦٣ ص
(٥٨)
دليل نهم - افزايش قدرت تفكَّر و تجسيم و تعقّل
١٦٥ ص
(٥٩)
دليل دوم
١٦٩ ص
(٦٠)
دليل چهاردهم
١٧٢ ص
(٦١)
قسمت دوم - استعدادهاى موجوده در نهاد انسانى كه بوسيلهء عوامل و انگيزههاى خارجى به فعليّت مى رسند
١٧٤ ص
(٦٢)
2 - پديدهء اكتشافات و ابتكارات و اختراعات
١٧٩ ص
(٦٣)
3 - بروز منشهاى متنوّع مانند منش قضائى ، سياسى ، هنرى و غير ذلك
١٨٠ ص
(٦٤)
4 - بروز « من » كه مديريّت حيات را بعهده مى گيرد
١٨١ ص
(٦٥)
استعدادهاى متضادّ را چگونه بايد تفسير كرد
١٨٤ ص
(٦٦)
عرفان اسلامى
١٨٩ ص
(٦٧)
مفهومى مشترك از عرفان كه در گذرگاه تاريخ معرفت در جريان بوده است
١٩٢ ص
(٦٨)
مقدّمه اى براى حلّ معمّاى حاصل از احساس تضادّ فوق
١٩٤ ص
(٦٩)
حال ، و عرفان منفى ، و عرفان مثبت
١٩٩ ص
(٧٠)
لذّتجوئى از وجد و حال عرفانى جوانه ايست كه پس از قطع شاخههاى خودخواهى در « خود طبيعى » سر مى كشد
٢٠٣ ص
(٧١)
بهجت و شكوفائى روح غير از لذّت خود طبيعى است
٢٠٨ ص
(٧٢)
ابن سينا بهجت را به خدا نسبت مى دهد
٢١٨ ص
(٧٣)
خودپرستى و خودنمائى با بهجت و شكوفائى روح در تكاپوى عرفانى تضادّ تباه كننده دارد
٢٢١ ص
(٧٤)
بجاى پرداختن به افراط در برهم زدن لابلاى خود در جاذبهء كمال قرار بگيريم
٢٣٤ ص
(٧٥)
دو انحراف تباه كننده كه بزرگترين و نفوذ ناپذيرترين سدّ تكامل و رشد آدميان گشته است يك - خود بزرگ بينى دو - خود كوچك بينى
٢٥٠ ص
(٧٦)
آيا هدف از عرفان و حقّگرائى بهشت مادّى است كه خود طبيعى را خواهد نواخت
٢٥٣ ص
(٧٧)
مبناى منفى دوم
٢٧٤ ص
(٧٨)
مبناى منفى سوم
٢٧٩ ص
(٧٩)
مبناى منفى چهارم
٢٨٠ ص
(٨٠)
عرفان مثبت اسلامى يا مسير انسان كامل
٢٨١ ص
(٨١)
تحقّق عرفان مثبت در يك انسان كامل كه علىّ بن ابي طالب نام او است
٢٨٦ ص
(٨٢)
فهرست مطالب
٣٠٧ ص
(٨٣)
فهرست آيات
٣١٥ ص
(٨٤)
فهرست روايات
٣١٩ ص
(٨٥)
فهرست اعلام
٣٢٠ ص
(٨٦)
فهرست مآخذ
٣٢٤ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص

ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٦١ - آيا هدف از عرفان و حقّگرائى بهشت مادّى است كه خود طبيعى را خواهد نواخت


ارزش و سرمايه‌هاى بىنظير مى تواند با عظمتترين مراحل وجودى صعود نمايد .
جلال الدّين محمّد مولوى اين امتيازات عالى انسانى را در ابيات زير چنين آورده است :
< شعر > هيچ محتاج مى گلگون نه اى ترك كن گلگونه تو گلگونه اى اى رخ گلگونه ات شمس الضّحى اى گداى رنگ تو گلگونه ها باده كاندر خمره مى جوشد نهان ز اشتياق روى تو جوشد چنان < / شعر > [١] < شعر > اى همه دريا چه خواهى كردنم وى همه هستى چه مى جوئى عدم اى مه تابان چه خواهى كرد گرد ايكه خور در پيش رويت روى زرد تو خوشى و خوب و كان هر خوشى پس چرا خود منّت باده كشى اى غلامت عقل و تدبيرات و هوش چون چنينى خويش را ارزان فروش خدمتت بر جمله هستى مفترض جوهرى چون عجز دارد با عرض بحر علمى در نمى پنهان شده در سه گز تن عالمى پنهان شده < / شعر >



[١] . نبايد در مضمون اين بيت ساده لوحانه نگريست ، زيرا مقصود يك اصل كلَّى بسيار سازنده - ايست كه مى گويد اى انسان ، سستى مكن ، حركت كن ، واقعيّات چشم براه تو هستند . اى حسن بن هيثم بصرى براه بيفت كه پديدهء نور و مسائل مربوط به آن انتظار تو را مى كشد . اى البتّانى تكان بخور ، كه مثلثّات چشم براه يك موج انديشهء تست كه سينوس را جانشين وتر بسازى . آقاى محمّد بن زكرّياى رازى چه نشسته اى كه آبله و سرخك چشم براه حركت فكرى تو هستند كه برخيزى و آنها را از اجسام انسانها مرخّص كنى . جلال الدّين چه نشسته اى كه عقده‌هاى روانى توصيف و چارهء انسانهاى درهم پيچيده را از تو مى خواهند . و اى ارنست را ترفور و اى تومسون معطَّل نشويد الكترونها از زيادى مخفى ماندن در پشت پردهء نمودهاى ابتدائى حوصله شان سر رفته است . آقاى مندليف زود باش بفكر تنظيم جدول تناوبى بيفت ، برخيزيد ، همه برخيزيد ، كه وقت تنگ و مى رود آب فراخ . در بارهء اين انسان خوب دقّت كنيد اين انسانى كه همهء اسرار هستى با اصرار و تمنّاى زياد مى خواهد خود را در اختيار وى قرار بدهد ، و بقول مولوى همهء هستى حيران عظمت اوست ، رفته و از سنگلاخهاى كوهساران با صرف وقت و عمر گرانمايه مارى پيدا كند و بياورد و در يك ميدان آنرا رها كند ، تا مردم بگويند : < شعر > مارگيرى اژدها آورده است بو العجب نادر شكارى كرده است . < / شعر >