ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٥٠ - دو - دريافت هستى از بعد شناخت فلسفى آن
ميباشد . چنانكه دانستن عمر كهكشانها و هويّت اجرام و پديدهها و روابط آنها نيز نوعى از شكوفائى است كه در من آدمى بوجود مى آيد .
دو - دريافت هستى از بعد شناخت فلسفى آن ، اگر اين معنى را بپذيريم كه فلسفه عبارتست از شناخت مبادى و كلَّيّات هستى ، و يا فلسفه عبارتست از شناخت حقيقت موجودات آن چنانكه هستند بقدر قدرت بشرى ، بدانجهت كه شناخت مزبور مى تواند عامل دريافت آنها را در درون انسان آمادهء فعّاليّت نمايد ، لذا نه تنها آن دو با يكديگر ناسازگار نيستند ، بلكه مكمّل همديگر نيز مى باشند ، زيرا < شعر > از تو اى جزئى ز كلها مختلط فهم ميكن حالت هر منبسط < / شعر > مولوى و چنانكه در رباعى سحابى استرآبادى هم ديديم :
< شعر > از جزء و كل اى كه در تخيّل گردى بشنو سخنى كاهل تحمّل گردى در هستى خويش گر بمانى جزئى خود را همه جا نظر كنى كلّ گردى < / شعر > بدانجهت كه ذات انسانى استعداد انقلاب به كلّ دارد ، مى تواند از راه شناخت فلسفى كلَّيّات و مبادى عالى هستى و يا شناخت حقايق كلَّى هستى ، آنها را در خود دريابد ، و لذا گفته شده است :
< شعر > هر آن كاو ز دانش برد توشه اى جهانى است بنشسته در گوشه اى < / شعر > بهترين دليل امكان اين دريافت در درون آدمى ، احساس نشاط و هيجان بىنظير است كه در هنگام احساس آن كلَّيّات و مبادى در خويشتن مشاهده مى كند . هيچ عاقلى با ديدن چند منظرهء زيبا در طبيعت نمى تواند بگويد :
< شعر > به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم ازو است عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از او است < / شعر > سعدى قطعا سعدى در حال سرودن اين بيت بحالت دريافت كلَّيّات و مبادى عالم هستى نائل شده بوده است .