ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢١٣ - بهجت و شكوفائى روح غير از لذّت خود طبيعى است
نكتهء دوم - همان احساس والاى آزادى روح را كه از مسير علم عبور كرده است با اين عبارت تذكَّر مى دهد كه « در اين مذهب فرد كوچكى آمال و هدفهاى بشرى و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديدهها در طبيعت و افكار و تظاهر مى نمايد ، حسّ مى كند » اين همان احساس بسيار شريف و والائى است كه روح آدمى با دريافت طبيعت اصلى روح خود در مى يابد و همهء آمال و هدفهاى بشرى چه لذّت بخش باشد و چه لذّت بخش نباشد ، در برابر آن ، چنان محقّر و پست مى نمايد كه آدمى وجود خود را نوعى زندان مى پندارد [١] .
[١] . عدّهء فراوانى از حكما و عرفا و شعراى بزرگ موجوديّت جسمانى انسان و خود دنيا را زندان معرّفى كردهاند . زندان بودن بدن موقعى قابل تصوّر است كه يك حقيقت با عظمتتر از آن ، در آنجا محبوس و گرفتار شده باشد . و مسلَّم است كه فقط روح انسانى است كه بجهت عظمت و جلالى كه دارد ، مى تواند بدن جسمانى را زندان تلقّى نمايد . و همچنين دنيا موقعى مى تواند زندان و دامگاه تلقّى شود كه تنگتر از موجودى بنام انسان باشد كه در آن زندگى ميكند . آرى ، چنين است اى بزرگ كوچك نما . بر خود مپسند كه حتّى يك قطعه كلوخ از تو بزرگتر باشد و هستى ترا در خود خلاصه كند . < شعر > خويشتن نشناخت مسكين آدمى از فزونى آمد و شد در كمى < / شعر > مولوى < شعر > ترا ز كنگرهء عرش مى زنند صفير ندانمت كه درين دامگه چه افتادست < / شعر > حافظ < شعر > چگونه طوف كنم در فضاى عالم قدس كه در سراچهء تركيب تخته بند تنم < / شعر > حافظ < شعر > اين جهان زندان و ما زندانيان حفره كن زندان و جان را وا رهان اين نفس جانهاى ما را همچنان اندك اندك دزدد از حبس جهان < / شعر > ما امثال اين كلمات : زندان ، قفس ، دامگاه ، ويرانسرا را در بارهء بدن جسمانى و خود دنيا بطور فراوان در آثار فكرى پيشتازان معرفت چه در شرق و چه در غرب مشاهده مى كنيم . آيا واقعا چنين است آرى ، در برابر بزرگى روح و استعدادهاى آن چنين است ، نهايت امر ، براى كسى كه با پيش گرفتن حركت تكاملى توانسته است ، روح خود را بر فراز بام هر دو زندان بپرواز در آورد ، اين دو زندان دو سيه چال نمى باشند ، بلكه دو محدودهء رصدگاهى هستند كه آن انسان هر لحظه مى تواند از آن محدوده به بينهايت نظاره كند و در جذبهء آن قرار بگيرد . روز و شب با ديدن صيّاد مستم در قفس بسكه مستم نيست معلومم كه هستم در قفس