ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢١٠ - بهجت و شكوفائى روح غير از لذّت خود طبيعى است
لذّت و خوشى رفته رفته رو به زوال و فنا مى رود و روح با طبيعت خاصّ خود حركت مى كند ، زيرا لذّت حاصله از رهائى و آزادى معلول منتفى شدن سدّى بود كه سر راه حركت و پويائى آزادانهء روح قرار گرفته بود ، و وجود اين سدّ موجب احساس دردى بود كه از وارد شدن فشار بر روح بوجود آمده بود .
لذا مى توان گفت : لذّت حاصله پس از رهائى و آزادى ، لذّت بازيافتن روح است طبيعت اصلى خويش را ، نه اين كه روح يك امتياز خارج و بالاتر از طبيعت خود را بدست آورده و لذّت برده است . [١] حال مى توانيم به اين قضيّهء بسيار اساسى توجّه كنيم كه چرا صدها آيات قرآنى و احاديث كاملا معتبر با وضوح و جدّيّت كامل مردم را به چشم پوشى از تمايلات حيوانى و كامكارى و خودخواهى دستور مى دهند و چرا افلاطون و امثال او از پيشتازان تاريخ انسانى انسانها ( نه تاريخ طبيعى انسان نماها ) فرياد مى زنند « مت بالإرادة تحيى بالطَّبيعة » ( با اراده و آزادى تمايلات و يله و رهاييها حيوانيّت را محدود كن و بميران تا با طبيعت اصلى روح به حيات جاودانى نائل گردى ) . بنا بر اين ، بهجت و شكوفائى در روح مانند شكوفائى گل در ذات و طبيعت غنچه است كه حافظ مى گويد :
< شعر > اى صبا امشبم مدد فرما كه سحر گه شكفتنم هوس است < / شعر > وصول به نتائج عالى عمل به دستورات پيامبران و اوصياء و اولياء اللَّه و پيشتازان كاروان معرفت و حتّى آن احساس لذّت معقول كه پس از مخالفت با تمايلات حيوانى همهء سطوح روح را به وجد و شعف در مى آورد ، نه از آن جهت است كه يك امتياز اضافى بيرونى و بالاتر از طبيعت اصلى خود روح نصيب روح گشته است ، بلكه چنانكه گفتيم : براى آنست كه تازه روح طبيعت
[١] . اين جمله را هم بياد داشته باشيم كه عدّه اى از فلاسفه معتقدند كه ما حقيقتى به نام لذّت نداريم و آنچه كه بعنوان لذّت احساس مى شود ، در حقيقت منتفى شدن درد و الم است كه ناشى از فقدان يكى از شئون موجوديّت مادّى و يا روحى ما است .