ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٨٨ - اگر حقيقت بعد از تشخيص داده شدن جدّى گرفته شود ، هم بر معرفت افزوده مى شود و هم عمل پر معنى و ضرورى تلقّى مى گردد
طرف ديگر ، بزرگترين عامل روشنائى درون و افزايش تدريجى آن روشنائى است كه عمل مطابق دريافت حقيقت را مانند معلولى كه بالضّروره بدنبال علَّت خود مى آيد ، بدنبال خود مى آورد . اگر چنين هويّتى براى شخصيّت آدمى منعقد نگردد ، بر فرض اين كه انسان در هر روز با هزاران حقيقت و واقعيّت روياروى شود ، همهء آن حقائق بجهت اختلال در هويّت شخصيّت ، مانند اشباح و سايهها و كابوسها و امواج مبهم از برابر ديدگان آدمى رژه مى روند و نابود مى گردند و در نتيجه انسان است و حيات پوچ او .
اشخاص فراوانى چه از صنف مردان و چه از صنف زنان در هر دوره از دورههاى سه گانهء جوانى و ميانسالى و سالمندى ، كه بيشتر افراد آنان را تحصيل كردهها تشكيل مى دهند ، از اين جانب مى پرسند : چرا فروغ حيات براى ما بسيار بسيار ضعيف و ناچيز مى نمايد چرا ما از داشتن گمشدهء نا معيّن اين همه رنج مى بريم . من غالبا مى ديدم اين اشخاص همان سخن تولستوى را تكرار مى كنند كه مى گويد : « احساس مى كردم چيزى در درونم فرو ريخته بود كه همواره زندگيم بر پايهء آن استوار بود . احساس مى كردم چيزى نداشتم تا بدان بياويزم و زندگى معنوى از فعّاليّت باز ايستاده بود . . . آن گاه به حال خود نظر كردم ، مردى سالم و خوشبخت كه طناب را پنهان مى كند تا خود را از سقف اتاقى كه هر شب در آن تنها مى خوابد ، حلقآويز نكند ، مى ديدم . ديگر تيراندازى نمى كنم ، مبادا كه تسليم وسوسهء بسيار آسان پايان بخشيدن به زندگيم با تفنگ بشوم . نمى دانستم چه مى خواستم ، از زندگى مى ترسيدم ، مى خواستم رهايش كنم ، و با اين حال همچنان به آن اميد بسته بودم . همهء اين احساسها درست زمانى دست داد كه وضع ظاهرى زندگيم حكم ميكرد ، بايد كاملا سعادتمند باشم . همسر خوبى داشتم كه دوستم داشت و دوستش داشتم ، فرزندان خوب و ثروت سرشارى داشتم كه بىآنكه زحمتى بكشم ، بر آن افزوده مى شد . خويشاوندان و آشنايانم بيش از هر زمان ديگرى برايم احترام قائل بودند ،