ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٧٠ - شش - گرديدن با بعد عرفانى
كارى با ديگران ندارم » معادل اين قضيّه است كه : « من خود را از كانون نور قطع مى كنم و با ادامهء نور خودم بمقصد مى رسم » دليل اين مطلب خيلى روشن است ، زيرا كانون و منبع اصلى نور معرفت و گرديدن خدا است [ البتّه تشبيه خدا به كانون و منبع نور يك تشبيه نارسا است ولى براى توضيح مقصود چاره اى جز آوردن اين گونه تشبيهات نداريم ] و خداوند متعال نورى را كه بجهت استحقاق و شايستگى به يك انسان عنايت مى فرمايد ، يك پديدهء شخصى و مملوك انحصارى نيست و خود همان استحقاق و شايستگى كه موجب نورانيّت روحى يك انسان گشته است ، مقتضى بسط و گسترش آن بر همهء انسانهاى قابل را در درون خود دارد . اين يكى از مختصّات عرفان منفى است كه مى خواهد نور ربّانى را در انحصار خود قرار بدهد و نمى داند كه با اين انحصارگرايى ، همان نور مبدّل به ظلمت تباه كننده مى گردد زيرا براى تحقّق بخشيدن به انحصار قطعا عامل خودپرستى در درون انسان دست به كار خواهد گشت . بهمين جهت است كه در عرفان گرايىهاى معمولى دسته بندىهائى ديده مى شود كه با اصل الطَّرق إلى اللَّه بعدد أنفاس الخلائق ( راهها بسوى خدا به عدد نفوس يا انفاس خلايق است ) .
سازگار نمى باشد ، مخصوصا با نظر به تباين و تضادّى كه گاهى در بارهء يكديگر ابراز مى نمايند . بعنوان مثال به داستان كوچكى كه ميان جنيد بغدادى و حسين بن منصور حلَّاج اتّفاق افتاده است ، دقّت فرمائيد . عبد الرّحمن جامى مى گويد : « وقتى در سراى جنيد بِزَد ( حسين بن منصور ) گفت : كيست گفت : « حقّ » جنيد گفت : نه حقّى ، بلكه به حقّى ، أىّ خشبة تفسدها يعنى كدام چوب و دار است كه بتو چرب شود [١] . » البتّه ترجمهء مزبور از جامى است ، ولى ترجمهء
[١] . سبحة الابرار - عقد چهارم - جامى .