فصول الحکمة؛ شرح فارسی بر منظومه(مبحث الهیات) - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١٢٥٥ - وجه تعبير بانتساب اشراقى
واجب و وجود اجرام علوى يا اجسام سماوى چنانكه از كلمه « صرف الحقيقة» مراد
حقيقت است بدون توجّه و لحاظ آنكه حقيقت متعيّن و متشخّص باشد در مورد
معيّنى انتهى.
و مراد از اين كلمه در اين مقام وجود باريتعالى است كه آن را به دو نحو
ملاحظه مىنمايند:
١- بشرط « لا » يعنى وجودى كه از تمام نقائص امكانى مبّرا و منزّه است.
٢- « لا » بشرط مقسمى يعنى وجودى كه از تمام شوائب قيود منسلخ است
حتّى از قيد اطلاق كه غالبا اين اصطلاح در السنه عرفاء شايع و رائج است بنابراين
اصطلاح فلاسفه در اطلاق وجود مطلق با اصطلاح عرفاء متفاوت است زيرا اصطلاح
حكماء در اين اطلاق، اطلاق « لا » بشرط قسمى است ولى اصطلاح عرفاء چنانچه
گفته شد « لا » بشرط مقسمى است.
با توجّه به اين معنا واضح شد كه مقصود از فيض مقدّس همان وجود مطلق
بنحو « لا » بشرط قسمى است.
بعد از شرح مختصر درباره اين كلمه اينك مىپردازيم به مقصود.
مرحوم مصنّف مىفرمايد: اينكه قدرت حقتعالى را در تعبير اوّل به عبارت
انتسابه الاشراقى آورديم وجهش اين است كه صرف الوجود و وجود مطلق
« باصطلاح حكماء» در حقتعالى بنحوى ملاحظه شده است كه عناوين فانيه در
معنونات ملاحظه مىشوند به اين معنا كه ذات حضرتش عين وجود و نفس نور است
نه اينكه ذاتى باشد داراى وجود بلكه اساسا نفسيّت و ماهيّتى براى حضرتش غير
وجود نباشد چنانچه شرح اين معنا مكرّر گفته شده بنابراين نسبت ذهنيّه مقوليّه از
ساحت اقدسش منفى است چه آنكه وقتى ذات انورش بنحو مذكور اخذ و لحاظ شد
هرچه وجود است از صقع فيض او و فيضش از صقع ذاتش مىباشد پس لاجرم براى
اضافه نور وجودش طرفى باقى نمىماند تا نسبت مقوليّه تحقق يابد و به همين جهت
است كه تمام صفات جلال از ذات او منفى بلكه نفى اين سنخ اوصاف عين ذاتش
است و به همين معنا است فرمايش مولى الموحّدين مولانا امير المؤمنين صلوات اللّه و
سلامه عليه: