عاشورا ريشهها، انگيزهها، رويدادها، پيامدها - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٦٤٠ - ٢٦- به سوى مدينه
ياد و خاطره پيكر خونين على اكبر، فرق شكافته قاسم، دستهاى قلم شده عباس، لبان تشنه، علقمه، مشك سوراخ شده، چشمان به تير نشسته و صداى محزونى كه مىگفت: «اكنون كمرم شكست» با دختران و زنان چه مىكند؟!
نمىدانيم چه كسى ميداندار مويهها بود و از كدام مصيبت مىگفتند. شايد همه با هم مويه مىكردند و ضجه مىزدند و عقدههاى دل مىگشودند؛ ولى طبيعى است كه پس از گذشت يك روز، ديگر سينهها توان فرياد نداشت، صداها گرفته و حنجرهها خسته بود. امّا مىتوان با دست اشاره كرد به: آب و مشك، تيغ و حلقوم، دست و سينه، خيمه سوخته و گوشهاى دريده و گوشوارههاى غارت شده ...!!
آرى چنين بود داستان غمانگيز اهلبيت عليهم السلام در كربلا!
٢٦- به سوى مدينه
پس از سه روز عزادارى، امام سجّاد عليه السلام چارهاى جز اين نديد كه دستور حركت از كربلا را به سوى مدينه صادر نمايد، چراكه مىديد عمههايش و زنان و كودكان، شب و روز آرام و قرار ندارند و به نوحه و گريه مىپردازند. از كنار قبرى برمى خيزند و در جوار قبرى ديگر مىنشينند (خوف آن بود كه آنجا جان خود را از دست دهند). [١]
كاروان به سوى مدينه روانه شد در آن حال جناب امّ كلثوم عليها السلام اشعار جانسوزى را خطاب به مدينه خواند (كه چند بيت از آن چنين است):
|
مَدينَةَ جَدِّنا لاتَقْبَلينا |
فَبِالْحَسَراتِ وَالْأَحْزانِ جِئْنا |
|
|
خَرَجْنا مِنْكِ بِالْأَهْلينَ جَمْعا |
رَجَعْنا لارِجالَ وَلا بَنينا |