دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٩٣١
| ابن باديس جلد: ٣ شماره مقاله:٩٣١ |
اِبْنِ باديس، عبدالحميد بن محمد المصطفى بن مكّى بن باديس صنهاجى
(ربيعالثانى ١٣٠٧- ١٣٥٩/دسامبر ١٨٨٩-١٩٤٠)،مصلح و متفكر الجزايري.
وي در قسنطينه از مراكز فرهنگى مهم الجزاير زاده شد (طالبى، ١/٧٢). خاندان
وي كه از تبار معز بن باديس بنيانگذار نخستين دولت صنهاجى بود، از
بزرگترين خاندانهاي كهن و متنفذ شرق الجزاير به شمار مىرفت و با حكومت
فرانسه همكاري داشت: مكى بن باديس، پدر بزرگ عبدالحميد در ١٢٨١ق/١٨٦٤م از
دست ناپلئون سوم به دريافت نشان نايل شد و پدرش محمد المصطفى عضو مجلس
عالى الجزاير بود (مراد، ٢٤ ؛ شاهين، ٧٠٥).
ابن باديس در دورانى پرورش يافت كه ديگر از جنبشهاي مسلحانة الجزايريان در
برار استعمار فرانسه نشانى نبود. از يك سو شكست اين جنبشها و از سوي ديگر
تشديد فشار در روستاها از راه غصب زمين كشاورزان و بستن مالياتهاي سنگين به
سر آنان، سربازگيري اجباري و تحميل قوانين ناظر به افراد بومى١، به پيدايى
گروهى از روشنفكران مساوات طلب و همهگير شدن مسائل سياسى و اجتماعى بر اثر
انتشار مطبوعات و تأثيرپذيري از جنبش تركية جوان و جنبشهاي عربى و اسلامى، و
طلوع انديشة استقلال جويى (به ويژه از ١٣٣٤ق/١٩١٦م) انجاميد. بنابراين در
آن روزگار مبارزة الجزايريان با استعمار فرانسه بر روي هم خصلت سياسى داشت
و هدفهاي متفاوتى را دنبال مىكرد: از مطالبة برخى حقوق سياسى گرفته تا
استقلال كامل (ميلى، ٣٧-٤٣).
ابن باديس مقدمات ادب و علوم اسلامى را در زادگاه خود فرا گرفت و در ١٣
سالگى قرآن را از بر كرد (همو، ١٠؛ طالبى، ١/٧٤). در آغاز جوانى همسر برگزيد، و
در ١٣٢٦ق/١٩٠٨م براي تحصيل در جامع زيتونه به تونس رفت و نزد عالمانى
چون شيخ محمد نخلى قيروانى، علامه محمد طاهر بن عاشور، شيخ محمد خضر حسين و
شيخ صالح النيفر به شاگردي پرداخت. در ١٣٣٠ق/١٩١٢م حج گزارد و در بازگشت
از لبنان و سوريه به مصر رفت، و از پيشوايان دينى آنجا اجازة حديث و روايت
گرفت (شاهين، ٧٠٥-٧٠٦). سپس به قسنطينه بازگشت و در مسجد الاخضر به تربيت
شاگردان و مبارزه با خرافهپرستى همت گماشت، و از اين پس تا پايان عمر
(حتى به هنگامى كه تلاشهايش جنبة سياسى تند و تعيين كننده پيدا كرد)، به
اين امور پرداخت: انتشار مجلههاي المنتقد، السنة، الصراط، الشريعة، الشهاب
(كه بارها با مصادره و لغو امتياز رو به رو شد)، نگارش مقالههاي بسيار در
زمينة مسائل گوناگون دينى، اجتماعى و سياسى، گسترش آموزش عمومى از رهگذر
تأسيس مدرسههاي پسرانه و دخترانه، ايجاد كانونهايى براي نشر آثار فرهنگى
(همو، ٧٠٠)، بنياد نهادن چاپخانهاي در قسنطينه، تشكيل انجمنى از جوانان
براي فراگيري موسيقى و هنرهاي ديگر، فرستادن طلبه به مراكز مهم علمى مانند
الازهر، زيتونه و قرويين، پايهگذاري جمعيت بازرگانان مسلمان، تأسيس
پرورشگاه اسلامى و ديگر مؤسسههاي خيريه براي رسيدگى به بىسرپرستان (همو،
٧١٠- ٧١١).
بىگمان در ميان كارهاي ابن باديس از همه مهمتر تأسيس جمعيت علماي
الجزاير در ١٣٥٠ق/١٩٣١م است. اين جمعيت اگرچه در آغاز كار هدف اخلاقى داشت
(طالبى، ٣/٥٤٦؛ اوزگان، ٢٣) و شايد الگوي آنان جماعت المنار رشيد رضا در مصر
بود، اما به تدريج در پرتو انديشهها و كارهاي ابن باديس گامهاي بلندتري
برداشت (گيب، ٦٣) و سرانجام به مهمترين سازمان سياسى براي مقاومت در
برابر استعمار فرانسه تبديل شد و دامنة كارش به جايى رسيد كه پس از تشكيل
كنگرة اسلامى در ١٣٥٥ق/١٩٣٦م براي مطالبة استقلال به پاريس رفت و در برابر
مسائل حساسى همچون ممنوعيت آموزش زبان عربى و الحاق الجزاير به خاك
فرانسه به مخالفت برخاست (نك: «مشاهدات و ملاحظات» ابن باديس در طالبى،
٣/٣٣٣-٣٤١؛ شاهين، ٧١٢-٧١٤؛ آژرون، ١١٣). ابن باديس در علوم و معارف سنتى از
قبيل فقه، حديث، كلام، تفسير و نيز ادبيات كهن و نو عرب و همچنين
روزنامهنگاري چنان توانا بود كه بزرگترين عالم شمال افريقا به شمار آمده
است (شاهين، ٧٠٧). وي اگرچه مالكى مذهب بود، اما بر مذاهب ديگر نيز احاطه
داشت. ابن باديس از ذوق شعر بىبهره نبود (نك: طالبى، ٣/٥٦٩ -٥٧٣؛ بسام، ١٤،
١٥: نمونههاي شعر).
با اينهمه آنچه او را به صورت يكى از چهرههاي برجستة اصلاحطلبى در تاريخ
معاصر و چه بسا پدر روحى انقلاب الجزاير (١٩٥٤-١٩٦٢م) درآورد، مبارزة اساساً
فرهنگى او با استعمار فرانسه و خرافهپرستى و عقبماندگى جامعة الجزاير آن
روزگار، و به ويژه ابراز نوانديشيهاي دينى، سياسى و اجتماعى وي بود كه در
بسياري از شاگردان و معاصرانش تأثيري عميق به جا گذاشت.
مجلههاي المنار و عروة الوثقى و نيز ديدار شيخ محمد عبده از الجزاير، در
انديشة اصلاح طلبانة ابن باديس تأثير بسزايى داشت. او بدبختيهاي الجزاير را
در ٣ چيز مىديد: استعمار خارجىِ درنده خوي سركوبگر، استعمار روحى طريقتهاي
صوفيانه و سرسپردگان به بيگانه (شاهين، ٧١٣) و از اين رو مبارزهاش را در
اين ٣ راستا جهت بخشيد. او در برابر مسائل اجتماعى، سياسى و دينى برخوردي
خردگرايانه داشت كه در قياس با آموزش سنتى وي شگفتانگيز بود (ميلى،
٧٩-٨٤). ابن باديس نيز همچون همة مصلحان سدة اخير به تبليغ شعار «بازگشت به
قرآن و سنت سلف صالح» روي آورد. از ديد او چنين بازگشتى تنها آنگاه حركت
آفرين تواند بود كه اسلام موروثى مبتنى بر جمود و تقليد و جهل را نفى كند
(نك: «اسلام الذاتى و الاسلام الوراثى»، طالبى، ٣/٢٤٠-٢٤٢). با اينهمه
ساختمان حال و آينده را تنها بر پايههاي ثابتى همچون ميراث فرهنگى و هويت
ملى مىتوان برافراشت كه ريشه درگذشته دارد، و درست از همين روست كه
توسعة زندگى اجتماعى و اقتصادي بر شالودة دانش امروز و فراگيري زبانهاي
خارجى و علوم و فنون نو اجتناب ناپذير مىشود. ابن باديس اين نكات را در
ضمن مقالههايى بيان داشته است (ميلى، ٥٥، ٩٤-٩٦، ١٤١-١٤٣).
ابن باديس در زمينة خلافت، نظري خاص داشت. در آن دوران اغلب سلفيان اهل
سنت براي تحقق حكومت شرعى به نظام خلافت چشم دوخته بودند، اما او به
جاي خلافت ايجاد «جماعة المسلمين» را پيشنهاد مىكرد كه در حقيقت شورايى از
برگزيدگان تحصيل كرده و كاردان بود. اين شورا نبايد به هيچ دولتى وابسته
شود و براي حفظ استقلال و آزادي خود بايد خصلتى عمدتاً غير سياسى داشته باشد
(نك: «الخلافةامجماعةالمسلمين»، طالبى،٣/٤١٠-٤١٢). از ديد ابنباديس
تصميمگيري در كارهاي سياسى و اداري مردم با خود آنان است و هيچ فرد يا
گروهى حق ندارد به جاي آنان تصميم بگيرد. از اين رو خلافت را خيالى
تحققناپذير مىدانست و از اينكه آتاتورك بساط آن را برچيد، استقبال كرد
(ميلى، ٨٩).
ابن باديس را به عنوان مصلحى روشنبين، و حتى انقلابى، در زمينة
مرحلهبندي هدفها براي دستيابى به استقلال و آزادي الجزاير از واقعنگري
ستايش آميز برخوردار دانستهاند (اوزگان، ٣٠؛ ميلى، ٢٢، ٢٧، ٧٩). مثلاً در
دوران نابرابري و تبعيض حقوقى ميان شهروندان فرانسوي و مردم الجزاير شعار
برابري سر مىداد (نك: به ٣ مقالة وي در همين زمينه: طالبى، ٣/٣٢٤-٣٣٠) و
هنگامى كه فرانسه در ١٣٥٥ق/ ١٩٣٦م برابري حقوقى را پذيرفت، گامى فراتر
رفت و خواهان جدايى از فرانسه و استقلال الجزاير شد. در واقع براي ابن
باديس، عربيت و اسلام دو روي سكه الجزاير مستقل بود. موضعگيريهاي سياسى
ابن باديس در سالهاي آخر زندگى، به ويژه از ١٣٥٦ق به بعد ريشهاي و
انعطاف ناپذير شد. گويى در عملكرد وي تحولى بنيادي پديد آمد. ديگر از ضرورت
«خطر كردن» سخن مىگفت و به مبارزه مسلحانه گرايش يافت و بنا به گفتة يكى
از شاگردانش، بر آن بود كه به محض اعلام جنگ ايتاليا به فرانسه، قيام خود
را آغاز كند (نك: «هل آن اوان اليأس من فرنسا»، طالبى، ٣/٣٦٤- ٣٦٥؛ ميلى،
٦٩، ٧٣؛ شاهين، ٧١٦).
از ابن باديس آثار بسياري بر جاي نمانده است، زيرا - همچنانكه خود گفته بود
- تربيت مردان او را از تأليف كتاب بازداشت. وانگهى بخشى از نوشتههاي او
بر اثر فشارهاي حكومت فرانسه از ميان رفت، و آثار به جاي مانده و چاپ شدة
او بدين قرار است: تفسير ابن باديس فى مجالس التذكير من كلام الحكيم
الخبير كه تفسير آيههاي پراكندة معدودي را در بردارد و تنها حاصل كار ٢٥ سالة
وي پيرامون تفسير قرآن است؛ من الهدي النبوي كه تنها قسمت بازمانده از
شرح كامل وي بر موطأ مالك است؛ من رجال السلف و نساؤه؛ عقيدة التوحيد من
القرآن و السنة؛ مجموعهاي از مقالهها و سخنرانيهاي او كه در كتاب
ابنباديس، حياته و آثاره گردآوري شده است، و نيز دو كتاب احسن القصص و
رسالة فى الاصول كه به چاپ نرسيده است (شاهين، ٧١٦-٧١٧).
ابن باديس سرانجام در قسنطينه درگذشت، و برخى گفتهاند كه به دست عوامل
حكومت فرانسه مسموم شد. در الجزاير خاطرة او در سالگردهاي وي گرامى داشته
مىشود (همو، ٧١٧).
مآخذ: آژرون، روبر، تاريخ معاصر الجزاير، ترجمة منوچهر بيات مختاري، مشهد،
١٣٦٥ش؛ ابن باديس، عبدالحميد، تفسير ابن باديس فى مجالس التذكير من كلام
الحكيم الخبير، به كوشش محمد الصالح رمضان و توفيق محمد شاهين، بيروت،
١٩٧١م؛ اوزگان، عمار، افضل الجهاد، ترجمة حسن حبيبى، تهران، ١٣٥٧ش؛ بسام،
على، عبدالحميد بن باديس و بناء قاعدة الثورة الجزائرية، بيروت، ١٩٨٦م؛
شاهين، توفيق محمد، «تعريف بالامام عبدالحميد بن باديس» (نك: ابن باديس)؛
طالبى، عمار، ابن باديس، حياته و آثاره، بيروت، ١٩٨٣م؛ گيپ، هاميلتون، ا.
ر.، الاتجاهات الحديثة فى الاسلام، ترجمة هاشم حسينى، بيروت، ١٩٦٦م؛ ميلى،
محمد، ابن باديس و عروبة الجزائر، بيروت، ١٩٧٣م؛ نيز:
Merad, Ali, Ibn Badis Commentateur du Coran, Paris, ١٩٧١.
حسن يوسفى اشكوري (رب) ٢٦/٦/٧٦
ن ٢ (رب) ١٦/٧/٧٦