دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٩١٨
| ابن اهتم جلد: ٣ شماره مقاله:٩١٨ |
اِبْنِ اَهْتَم، خالد بن صفوان بن عبدالله بن اهتم مِنْقَري تميمى (د
١٣٥ق/٧٥٣م)، خطيب و سخنور بنام عرب در دورة تابعين. ابن خلكان (٣/١٢) خالد
را از ذرية عمروبناهتم كه از اصحاب پيامبر(ص) بوده، برشمرده است، زيرا او و
برخى ديگر از مآخذ (ياقوت، ١١/٢٤) در سلسله نسب او نام عمرو را بين نام
عبدالله و اهتم نهادهاند، حال آنكه مآخذ قديمتر (ابن قتيبه، المعارف، ٤٠٣؛
نهشلى، ٢٣-٢٤) عمرو را نه پدر كه برادر عبدالله دانستهاند. ابن اهتم از
قبيلة منقر است كه يكى از شاخههاي بزرگ بنوتميم بود و بسياري از صحابة
پيامبر(ص) و مشاهير ديگر، از آن برخاستهاند (ابن خلكان، ٦/١٨٢). خاندان اهتم
همه از خطبا و بلغاي معروف عرب بودهاند (نهشلى، ٢٤): نياي وي عبدالله،
خطيبى صاحب رياست بود (جاحظ، البيان، ١/٢٧٨) و خود و خاندان خويش را وارثان
دانش مىدانست (نهشلى، همانجا). پدرش صفوان نيز خطيب بود و چندي رياست بنى
تميم را داشت (ابن قتيبه، المعارف، همانجا). عمّ پدرش عمروبن اهتم نيز
شريفى از صحابة پيامبر(ص) و شاعر و خطيبى بليغ به شمار مىآمد (ابن هشام،
٤/٢٠٦- ٢١٣؛ ابن حجر، ٢/٥٢٤) و دو قصيدة وي را ضبّى (١٢٥-١٢٧، ٤٠٩-٤١٢) نقل
كرده است. پسر عمش شبيب بن شيبه هم به فصاحت شهرت داشت و سخنوري همانند
خالد بود (حصري، ٤/٩٥٣). جاحظ گروهى ديگر از افراد اين خاندان را در شمار
خطيبان آورده است ( البيان، ١/٢٧٨- ٢٧٩).
از شرح حال ابن اهتم اخبار اندكى به جاي مانده و مجموعاً حاكى از آن است
كه وي اهل بصره بود و احتمالاً تا آخر عمر نيز در همانجا زندگى كرده است
(ذهبى، ٦/٢٢٦؛ ابن منقذ، ٣٤١؛ قس: صفدي، ١٤٨- ١٤٩). برخلاف نظر زركلى
(٢/٣٣٨)، وي زنان بسياري را به همسري گرفت و بسياري را نيز طلاق گفت (ابن
قتيبه، المعارف، ٤٠٤). وي فرزندانى نيز داشته است (همانجا؛ مرزبانى،
نورالقبس، ٥٣). ابن اهتم قامتى كوتاه و چهرهاي ظاهراً گندمگون داشت و از
زيبايى بىبهره نبود (جاحظ، البيان، ١/٢٦٩). در اواخر عمر از بينايى محروم شد
(مبرد، ١/٢٦٢).
ابن اهتم نظر به اعتباري كه هم از جهت خاندان و هم از جهت بلاغت و
فصاحت داشت، در اواسط عمر به دربار عمر بن عبدالعزيز (٩٩-١٠١ق/٧١٨-٧٢٠م) در
دمشق راه يافت، زيرا چنانكه ابن جوزي روايت كرده، خليفه از او خواسته بود
كه موعظهاش كند، و همو دو نمونه از اين موعظهها را ضبط كرده است (٢/٨٩
-٩٠). پس از چندين سال، ردپاي او را در بصره مىيابيم. در آنجا او را با خالد
بن عبدالله قسري، والى بصره و كوفه (١٠٥-١٢٠ق/٧٢٤- ٧٢٨م) ارتباط و مجالست
بوده است (ياقوت، ١١/٢٤)، اما ظاهراً اين دوستى چندان استوار نبود، زيرا
زمانى كه بلال بن ابى برده از جانب خالد امارت و قضاي بصره را به عهده
داشت، در محاكمهاي به زيان ابن اهتم حكم كرد (ابن قتيبه، عيون، ١/٨٠) و
چون وي قاضى را به سخن كوتاهى هجو گفت، قاضى او را تازيانه زد و به
زندان افكند (صابى، ٣١٩؛ مبرد، همانجا؛ صفدي، ١٤٨) و در هيچ حال، خالد بن
عبدالله به دفاع از ابن اهتم برنخاست. به عكس روابط او با يوسف بن عمر
ثقفى كه به جاي خالد نشست (١٢١- ١٢٦ق/٧٣٩-٧٤٤م)، بسيار دوستانه بود، و
اوست كه بلال بن ابى برده را به زندان انداخت (همانجا) و ابن اهتم را با
هيأتى از عراق روانة دربار هشام بن عبدالملك كرد (ابوالفرج، ٢/٣٥-٣٦؛ ياقوت،
١١/٢٨). در خلال همين سفر بود كه همراه خليفه به باديه رفت و او را به
سخنانى سخت مؤثر، موعظه گفت و بىگمان در همين دوره بود كه باز در مجلس
هشام شاعران عرب را به شيوة دلنشينى وصف كرد و موجب اعجاب حاضران شد (نك:
دنبالة مقاله. دربارة ديگر مجالس او با هشام، نك: ابن نباته، ١٠٧؛ ابن
قتيبه، عيون، ١/٢٤؛ بكري، ١/٢٩٤؛ ياقوت، ١١/٢٥). پس از ساليان دراز، دوباره
او را در عراق، و در خدمت نخستين خليفة عباسى، سفاح (١٣٢-١٣٤ق/٧٥٠-٧٥٣م) باز
مىيابيم. خليفه را با وي عنايتى بود (جاحظ، البيان، ١/٢٧٨) و سخنان وي در
مجلس سفاح و گفتوگوي نسبتاً مفصلش با خليفه، از جملة روايات
دلنشينوخواندنى است (نك: صابى، ١٠١- ١٠٥). علاوه بر خلفا، وي را با ديگر
مشاهير آن روزگار نيز روابطى بوده است، چنانكه خود مىگويد، در بصره، همساية
حسن بصري (د ١٢١ق/٧٢٨م) بود و در جلسات او شركت مىكرد (بسوي، ٢/٥١ -٥٢). با
پسر عمش شبيب بن شيبه كه مانند او از مشاهير خطبا بود، معارضه داشت (ابن
قتيبه، عيون، ٣/١١٩؛ ابن عبدربه، ٢/٢٥١)، و روزي به او گفت تسلط تو بر سخن
هشداري است بر مرگ من، چه خاندان ما چنان است كه چون خطيبى در آن ظهور
كند، خطيب پيشين در مىگذرد (همانجا؛ ابن خلكان، ٦/٢٤). همين ابن شيبه، و
نيز محمد بن ذكوان و ابراهيم بن سعد از او روايت كردهاند (جاحظ، البيان،
١/٢٣٧؛ بسوي، ٢/٥١؛ ابوالفرج، ٢/٣٥).
در فصاحت و بلاغت و حاضر جوابى او همگان سخن گفتهاند. جاحظ خود، و نيز از
قول مكى بن سوادة شاعر، در وصف حاضر جوابى و حضور ذهن او گويد: در پايان
كلام، بر آنچه در آغاز گفته بود، استحضار داشت و در هر محفل، برنخبگان، حتى
بر دغفل و سحبان، غالب مىآمد، و آنگاه كه بالبداهه سخن مىگفت، ديگر
سخنوران در مقابلش بسيار ضعيف به شمار مىآمدند. همو دربارة سخن خالد در مجلس
سفاح كه در قبال مفاخرة منسوبان خليفه ايراد كرد، مىگويد كه اگر اين گفتار
را از پيش تدارك ديده باشد، سخنوري است سخت قوي حافظه، و اگر آن را
بالبداهه ساخته باشد، در جهان مانند ندارد ( البيان، ١/٢٦٨- ٢٦٩). ابن قتيبه
( المعارف، ٤٠٤؛ نيز قس: ياقوت، ١١/٢٤) و ابن معتز (ص ٦٣) نيز او را در شمار
مشهورترين سخنوران عرب ياد كردهاند و حصري (٤/٩٥٤) او را حافظ اخبار دورة
اسلامى و سرگذشت خلفا و داستانهاي نادر، و خلاصه همة معلومات لازم ادبى
مىداند.
دو روايتى كه پيش از ابن بدانها اشاره رفت نيز بر سخندانى او دلالت تمام
دارند: هنگامى كه عمر بن عبدالعزيز را موعظه كرد، خليفه چنان متأثر شد و
چندان گريست كه از هوش رفت (ابن جوزي، ٢/٨٩ -٩٠)؛ نيز هنگامى كه همراه
موكب هشام به قصد تفريح به باديه رفت، بىاعتباري دنيا را به سخنانى
چنان مؤثر نزد خليفه باز نمود كه وي گريست و سفر تفريحى خود را ناتمام
گذاشت و فرمان بازگشت داد (نك: ابوالفرج، ٢/٣٥-٣٦؛ ياقوت، ١١/٢٨-٣٤). همچنين
زمانى كه در مجلس هشام در باب شاعران بزرگ دورة اموي با حضور خود آنان
اظهارنظر كرد، مسلمةبنعبدالملك او را در توصيف،از همةگذشتگانومعاصران برتر
انگاشت و هشام اظهار داشت كه مانند آن را نديده است (همو، ١١/٢٥-٢٦).
به رغم اين روايات و آنچه ما از ذكرش خودداري كردهايم، باز ابن اهتم از
بلاي «لحن» در امان نماند. جاحظ ( البيان، ٢/١٧٤) او را در صف بليغانى كه
سخن نادرست و اعراب غلط در كلامشان راه داشت، آورده است. نيز در مجلس
بلال بن ابى برده، به حدي لحن در كلامش فزونى يافت كه او سخت برآشفت و
نخواست ديگر اخبار خلفا را با خطاهايى چنين فاحش بشنود. به همين سبب بود كه
ابن اهتم از آن پس به مسجد بصره مىرفت و نحو مىآموخت (مبرد، ١/٢٦٢).
يكى از خصوصيات شگفت ابن اهتم، همانا بخل اوست كه در اكثر منابع عمده به
آن اشاره شده است (همو، ١/٢٦٣؛ ابن قتيبه، المعارف، ٤٠٤). مرزبانى (
نورالقبس، ١٤٦) و ياقوت (١١/٣٤) او را يكى از چهار شاعر بخيل عرب دانستهاند.
به سبب همين ويژگى است كه ابن اهتم، يكى از قهرمانان كتاب البخلاي جاحظ
گرديده است (٢/٨١، ٨٦، ٨٧).
از خلال برخى از مآخذ برمىآيد كه ابن اهتم، شاعر نيز بوده است. ابن نديم
(ص ١٥١) در زمره كتابهايى كه مدائنى در اخبار شاعران تأليف كرده است، از
كتابى به نام كتاب خالد بن صفوان، نام مىبرد. دو گزارش مرزبانى (
نورالقبس، ١٤٦؛ الموشح، ٢١١) كه در هر يك بيتى از او نقل شده است، همين
معنى را تأييد مىكند، اما مبرد (١/٢٦٣) تصريح مىكند كه خالد شعري نگفته
است. در زمرة مخطوطات كتابخانه امام يحيى در يمن قصيدهاي به نام «عروس»
از خالد بن صفوان باقى است (مغربى، ٢٨/١٣٠-١٣٢)، ولى بعيد است كه اين
قصيده از ابن اهتم باشد، زيرا زركلى در شرح حال خالد بن صفوان القنّاص،
به استناد مآخذي كه در اختيار داشته، قصيدهاي با قافية نون با نام عروس
به وي نسبت داده است (٢/٢٩٦)، از اين رو محتمل است كه قصيدة محفوظ در
كتابخانة امام يحيى همين قصيده و از القناص باشد. كتابى مستقل مشتمل بر
گفتههاي او نيز وجود داشته كه به گفتة جاحظ ( البيان، ١/٢٦٩) بين وراقان
دست به دست مىگشته است. به نقل ابن نديم (ص ١٦٧) عبدالعزيزيحيىجلودي
(د بعد از ٣٣٠ق/٩٤٢م)همشهري خالد، كتابى به نام اخبار خالد بن صفوان،
تأليف كرده كه ممكن است همين كتاب باشد كه جاحظ از آن نام برده است.
موضوع سخنان و نكتههايى كه از ابن اهتم نقل كردهاند، غالباً مضامين
اخلاقى پندآميز است كه نمونههايى از آنها در كتب بزرگ ادب و تراجم آمده
است (نك: مثلاً ابن قتيبه، عيون، ١/٩٧، ٢/٣٣، ٣/١٧، ٤/٤؛ جاحظ، البيان، ١/١٥١،
٢/٧٣؛ ابن معتز، ٦٢؛ وشاء، ٥٣؛ ابن عبدربه، ١/١١، ٢٤١، ٢/١٣٦؛ ابوالفرج،
٢/٣٥-٣٦؛ قالى، ٢/١٠٨؛ ابن عبدالبر، ١(١)/٥٥، جم؛ علم الهدي، ١/٢٩٥؛ ماوردي،
٧٩).
مآخذ: ابن جوزي، عبدالرحمان، المصباح المضىء، به كوشش ناجيه عبدالله
ابراهيم، بغداد، ١٣٩٧ق/١٩٧٧م؛ ابن حجر، احمد، الاصابة فى تمييز الصحابة،
قاهره، ١٣٢٨ق؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن عبدالبر، يوسف، بهجة المجالس و انس
المجالس، به كوشش محمد مرسى الخولى، بيروت، ١٩٨١م؛ ابن عبدربه، احمد،
العقد الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران، بيروت، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ ابن
قتيبه، عبدالله، عيون الاخبار، قاهره، ١٣٤٣ق/١٩٢٥م؛ همو، المعارف، به كوشش
ثروت عكاشه، قاهره، ١٩٦٠م؛ ابن معتز، عبدالله، طبقات الشعراء، به كوشش
عبدالستار احمد، فراج، قاهره، ١٣٧٥ق/١٩٦٥م؛ ابن منقذ، اسامه، لباب الا¸داب،
به كوشش احمد محمد شاكر، قاهره، ١٣٥٤ق/١٩٣٥م؛ ابن نباته، محمد، شرح
العيون، به كوشش ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٩٦٤م؛ ابن نديم، الفهرست؛
ابن هشام، السيرة النبوية، به كوشش مصطفى سقا و ديگران، بيروت، داراحياء
التراث العربى؛ ابوالفرج اصفهانى، على، اغانى، بيروت، ١٣٩٠ق/١٩٧٠م؛ يسوي،
يعقوب، المعرفة و التاريخ، به كوشش اكرم ضياء العمري، بغداد، ١٩٧٥م؛ بكري،
عبدالله، معجم ما استعجم، به كوشش مصطفى سقا، قاهره، ١٣٦٤ق/١٩٤٥م؛ جاحظ،
عمرو، البخلاء، به كوشش احمد العوامري و على جارم، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛
همو، البيان و التبيين، به كوشش حسن سندوبى، قاهره، ١٣٥١ق/ ١٩٣٢م؛ حصري،
ابراهيم، زهر الا¸داب و ثمر الباب، به كوشش زكى مبارك، بيروت، ١٩٧٢م؛
ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و حسين الاسد، بيروت،
١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ زركلى، الاعلام؛ صابى، محمد، الهفوات النادرة، به كوشش صالح
الاشتر، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ صفدي، خليل، نكت الهميان، قاهره، ١٣٢٩ق/١٩١١م؛ ضبى،
مفضل، المفضليات، به كوشش احمدمحمد شاكر و عبدالسلام محمد هارون، قاهره،
١٣٨٣ق/١٩٦٤م؛ علم الهدي، على، امالى المرتضى، به كوشش محمد ابوالفضل
ابراهيم، قاهره، ١٣٧٣ق/١٩٥٤م؛ قالى، اسماعيل، الامالى، قاهره،
١٣٧٣ق/١٩٥٤م؛ ماوردي، على، ادب الدنيا و الدين، به كوشش محمد صباح،
بيروت، ١٩٨٦م؛ مبرد، محمد، الكامل، قاهره، ١٣٤٧ق/١٩٢٨م؛ مرزبانى، محمد،
الموشح، به كوشش محب الدين الخطيب، قاهره، ١٣٨٥ق؛ همو، نورالقبس المختصر
من المقتبس، به كوشش رودلف زلهايم، ويسبادن، ١٣٨٤ق/ ١٩٦٤م؛ مغربى،
عبدالقادر، «مخطوطات يمانية...»، مجلة المجمع العلمى العربى، دمشق،
١٣٧٢ق/١٩٥٣م؛ نهشلى، عبدالكريم، الممتع فى صنعة الشعر، به كوشش عباس
عبدالساتر، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛ وشاء، محمد، الظرف و الظرفاء، به كوشش فهمى
سعد، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ ياقوت، ادبا. ابومحمد وكيلى تايپ مجدد و ن * ١ *
(رب) ٢٦/٥/٧٦
ن * ٢ * (رب) ٣١/٦/٧٦