دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١١٩٤
| ابن دراج جلد: ٣ شماره مقاله:١١٩٤ |
اِبْنِ دَرّاج، ابوعمر احمد بن محمد قَسطَلّى (٣٤٧-٤٢١ق/ ٩٥٨-١٠٣٠م)، شاعر و
كاتب اواخر عصر امويان اندلس و اوايل دورة ملوكالطوايف در آن سرزمين. از
زندگى وي تا حدود ٣٥ سالگى تقريباً هيچ اطلاعى در دست نيست. غالب منابعى
نيز كه به شرح حال وي پرداختهاند، تنها به ذكر مقام او در بارگاه منصور
بن ابى عامر و نقل نظرات ستايش آميز ثعالبى و ابن حزم دربارة وي بسنده
كردهاند، اما ديوان او كه ظاهراً در زمانى نزديك به عصر شاعر گردآوري شده و
به ويژه عناوينى كه گرد آورندة گمنام ديوان در آغاز هر قطعه از سرودههاي
وي آورده، منبع گرانبهايى است كه مىتواند براي آگاهى از سير كلى زندگى و
احوال شاعر در نيمة دوم عمرش، پژوهشگران را سودمند افتد.
ابن دراج در خانوادهاي توانگر (نك: ابن دراج، ٥٤٦؛ قس: مكى، ٢٢؛ بلاشر، از
قبيلة بربر نژادِ صِنهاجه به دنيا آمد (نك: ابن حزم، ٥٠١ -٥٠٢). زادگاه او را
در منابع متعدد قسطله نوشتهاند (حميدي، ١/١٧٧؛ حميري، الروض، ٤٧٩-٤٨٠؛ ابن
بشكوال، ١/٤٠). خاندان او، بنى دراج، از ديرباز در اين شهر ساكن بودند و
نياي وي درّاج، و فرزندانش يكى پس از ديگري مقام رياست قسطله را بر عهده
داشتند و به همين سبب نيز اين شهر به قسطلة دراج شهرت يافته بود (ابن
سعيد، المغرب، ٢/٦٠؛ قس: مكى، همانجا). موقعيت جغرافيايى اين شهر به درستى
روشن نيست. بسياري از پژوهشگران معاصر از جمله بلاشر (همانجا). لوي
پرووانسال (ص ١٩٢ ، حاشية ١ )، نيكل (ص ٥٦ )، گارسياگومز (نك: مكى، ٣٠) و
پالنسيا (ص ٦٥) با استناد به نظر حميري (ص ٤٧٩) آن را همان قرية كاسلاي١
امروزي، واقع در پرتغال، بر كنارة اقيانوس اطلس مىدانند، اما محمود مكى با
استناد به نظر ابن سعيد ( رايات، ١٠٤؛ المغرب، همانجا). قسطله را كازاليلاي٢
امروز و قريهاي از منطقة جيّان و در شمال آن، يا كاستلار دِ سانتيستبان٣ در
شمال شرقى جيان پنداشته است (نك: ص ٣٠-٣٢).
چنانكه اشاره شد، از دوران كودكى و جوانى ابن دراج اطلاعى در دست نيست،
ولى مىتوان احتمال داد كه در جوانى سفرهايى به قرطبه كرده و در آن شهر
كه مركز تجمع شاعران و اديبان اندلس بود، به فراگيري علم و ادب و آشنايى
با محافل ادبى آن سامان پرداخته (نك: بلاشر، همانجا؛ قس: مكى، ٣٦) و ديري
نپاييده است كه كاتب ديوان انشاء شده است (نك: بلاشر، ٤٧٥ -٤٧٤ )، هر چند در
هيچ يك از اشعار وي اشارهاي به مناصب ديوانى يا درباري او پيش از عصر
عامريان نشده است (قس: مكى، ٣٦-٣٧). به قدرت رسيدن منصور بن ابى عامر،
حاجب بزرگ، كه نخستين ممدوح ابن دراج بود (حميدي، همانجا) سرآغاز دوران
شهرت و عزت او گشت. چگونگى ورود ابن دراج به بارگاه منصور روشن نيست، اما
چون وي نخستين بار در ٣٨٢ق/٩٩٢م منصور را مدح گفته
(نك:همانجا؛قس:مكى،١٠،حاشيه).
مىتوان گفت كه دورة خدمت يا دست كم درخشش او در بارگاه منصور احتمالاً از
همين زمان آغاز شده است. البته روايتى از ابن خطيب (٢/١٠٥-١٠٧) حضور او را
در جمع شعرايى نشان مىدهد كه در لشكركشى معروف منصور به بَرشِلونه٤ در
٣٧٤ق همراه وي بودهاند (قس: بلاشر، ٤٧٥ )، اما در صحت اين روايت يا دست
كم بخشى از آن ترديد بايد كرد، چه از پارهاي قراين، چنين برمىآيد كه ابن
خطيب نام عدهاي از شعرا را كه در دورههاي مختلف مديحهسراي منصور
بودهاند، يكجا گرد آورده و از آنان به عنوان همراهان منصور در اين سفر ياد
كرده است (نك: مكى، ٣٨-٤٠)؛ وانگهى، اگر ابن دراج از ٣٧٤ق يا پيش از آن در
خدمت منصور بوده، طبعاً مىبايست شعر يا اشعاري در مدح وي سروده باشد، حال
آنكه مىدانيم تاريخ نخستين مديحة او ٣٨٢ق است. در هر حال درخشش و شهرت
ابن دراج از همين تاريخ و با سرودن همين مديحه كه قصيدهاي است بلند و
زيبا آغاز شد (نك: همو، ٣٨، ٤٣). اين قصيده را شاعر ظاهراً در معارضه با
قصيدهاي از صاعد بغدادي سروده (حميدي، همانجا) و در آن از سفر خود به قرطبه
و وداع با همسر و دختر ٨ سالهاش سخن به ميان آورده است (نك: ص، ١٣-١٤؛
قس: مكى، ٣٧).
منصور مديحة او را پسنديد و فرمان داد تا نام او را در ديوان عطا ثبت كنند
(قس: همو، ٤٣). بدين سان او نيز همچون ديگر شاعران رسمى بارگاه منصور از
مستمري ثابت برخوردار شد (نك: حميدي، همانجا؛ قس: مكى، همانجا؛ بلاشر، ٤٧٦ )،
اما چون به زودي از او نزد منصور سعايت كردند و او را به سرقت شعر ديگران
متهم ساختند (حميدي، همانجا؛ ذهبى، تاريخ اسلام، ١١/٢٠٣)، منصور كه خود به
رغم جنگاوري از علم و ادب نيز بهرة فراوان داشت (نك: حميدي، ١/١٣١) و طبق
عادت، شعراي بارگاه خود را با شيوههاي دقيق مىآزمود (نك: مكى، ٤١-٤٢)، ابن
دراج را در ٣ شوال ٣٨٢ق/٢ دسامبر ٩٩٢م احضار كرد و در حضور جمع بياموزد، و
چون ابن دراج از اين آزمون كه بديههسرايى در حضور ديگر شاعران بود (قس:
ص ٣٦٥، بيت ٢٢ از قصيدة شم ١٠٠)، سربلند بيرون آمد، منصور به وي پاداش داد و
مقام او را در زمرة شعراي بارگاه خود تثبيت كرد (نك: حميدي، ١/١٧٧؛ حميري،
الروض، ٤٨٠؛ همو، صفة، ١٦٠؛ قس: مكى، ٤٦؛ بلاشر، همانجا).
ابن دراج خود در قصيدة مشهوري كه در مدح منصور و به گفتة حميدي (١/١٧٨) در
همان مجلس، سروده به اين آزمون و موفقيت خود در آن اشاره كرده (نك: ص
٣٦٥، قصيدة شم ١٠٠) و افزون بر آن بر احاطة خود به فن كتابت و خطابه نيز
تأكيد ورزيده است (بيت ٣٨). شايد اين امر با منصب ديگر وي يعنى كتابت
ديوان انشاء بىارتباط نبوده باشد (قس: مكى، ٤٦)، و جالب آنكه برخى از
منابع نيز از وي نخست به عنوان كاتب و سپس شاعر بارگاه منصور ياد كردهاند
(نك: حميدي، حميري، همانجاها؛ ياقوت، ٤/٩٥؛ صفدي، ٨/٤٩؛ قس: عباس، ١/٢٠٩). از
اين هنگام به بعد ابن دراج به عنوان شاعر و كاتب رسمى دربار از منزلتى
والا برخوردار شد، گر چه بعدها ظاهراً آزمونهاي ديگري نيز پيش آمد (نك: ابن
خلكان، ١/١٣٥؛ قس: عامري، ٣٥٠؛ ابن عماد، ٣/٢١٧- ٢١٨؛ مكى، ٤٧)، مقام و مرتبة
عالى او در بارگاه عامريان همواره پايدار ماند.
وي اشعار بسياري در مدح منصور سروده و در لابلاي آنها بسياري از رويدادها و
تحولات تاريخى عصر او را كه از دورانهاي رونق و عظمت اندلس به شمار مىآيد،
ثبت كرده است، از جمله ورود برخى پادشاهان ممالك مسيحى اندلسى به قرطبه
و استقبال قدرتمندانة منصور از آنان است كه در پارهاي موارد، جز اشعار ابن
دراج منبع ديگري از آنها خبر نداده است (نك: ص، ٣٩٥- ٣٩٩، ٤١٢-٤١٦، ٤٣٢-٤٣٤؛
قس: مكى، ٤٩-٥١)، و نيز خبر برخى لشكركشيهاي معروف منصور به سرزمينهاي
مسيحى اندلس را كه با پيروزيهايى بزرگ همراه بود، فقط در اشعار او مىتوان
يافت. ابن دراج كه در بسياري از اين لشكركشيها همراه منصور بوده، تصاويري
زنده و پرشكوه از نبردهاي وي به دست داده است (نك: ص ١٥- ١٨، ٣٧١- ٣٧٨،
٤٠٨-٤١٢، ٤٣٥- ٤٣٨، ٤٤٠-٤٤٣، ٤٥٣-٤٥٦، ٤٥٩-٤٦٣؛ قس: مكى، ٥٢ -٥٦؛ بلاشر، ٤٧٩
.(٤٧٦, در يكى از مهمترين اين لشكركشيها، يعنى غزوة شَنتياقُب١، ابن دراج
به فرمان منصور و از جانب او فتح نامة معروف را نوشت كه به قرطبه نزد
هشام بن حكم خليفه و ساير مراكز مهم اندلس فرستاده شد. گويند وي در اين
فتح نامه شرحى كامل از اين لشكركشى و عرصههاي پيكار در عباراتى بديع و با
تعابيري زيبا به رشتة تحرير درآورد. اين سند تاريخى كه اكنون از ميان رفته
است، ستايش و شگفتى همگان را برانگيخت و در زمان خود همواه مورد استفادة
اديبان بود (نك: حميدي، ١/١٧٩).
پس از مرگ منصور در ٣٩٢ق/١٠٠٢م پسرش عبدالملك، مظفر به جاي او منصب حجابت
يافت. عبدالملك با آنكه عنايت كمتري به شعر و ادب داشت، به احترام پدر
همچنان راه و روش او را ادامه داد (ابن بسام، ٤(١)/٧٩-٨٠) و شاعران و
اديبان بارگاه وي از جمله ابن دراج را، كه ظاهراً نگران تغيير اوضاع بود،
محترم داشت و مقام شاعر را همچنان در ديوان عطا تثبيت كرد. ابن دراج خود در
مديحهاي به اين امر اشاره كرده است (نك: ص ١٨- ١٩؛ قس: مكى، ٥٧ -٥٨). او
در اين دوره نيز همچون دورة منصور به عنوان كاتب و مديحهسراي رسمى دربار
از منزلتى والا برخوردار بود و همچنان در اشعار خود پيروزيهاي نظامى عبدالملك
را در سرزمينهاي مسيحى تصوير مىكرد (نك: ص ٢١- ٢٥، ٤٤٦- ٤٤٨، ٤٥٠-٤٥١، ٤٦٦-٤٦٧؛
قس: مكى، ٥٨ - ٥٩). با اينهمه به نظر مىرسد كه او گاه به دلايلى نامعلوم
مورد بىمهري دربار قرار گرفته و اين ظاهراً با وزارت عيسى بن سعيد بَحْصِبى
معروف به قَطّاع كه او نيز ممدوح ابن دراج بود، بىارتباط نبوده است. شاعر
دست كم دو قطعه در مدح وي سروده و در يكى از آنها از وضع نابسامان خود
شكايت كرده است (نك: ص ٤٣- ٤٨).
اين نابسامانى احتمالاً با رفتار عيسى با او پيوند داشته، چه مدتى بعد كه
عيسى در توطئهاي بر ضد عبدالملك گرفتار و كشته شد (٣٩٧ق/ ١٠٠٦م)، ابن دراج
در قطعهاي كه در مدح عبدالملك سرود، عيسى را سخت نكوهيد و با اشاره به
جفايى كه از او ديده بود، از مرگ وي ابراز شادمانى كرد (نك: ص ٣٢-٣٤).
پس از مرگ عبدالملك در ٣٩٩ق/١٠٠٨م برادرش عبدالرحمان چند صباحى منصب
حجابت يافت، اما به زودي به دست محمد بن هشام (مهدي) از مقام خود بر كنار
و اندكى بعد كشته شد و با مرگ او دستگاه حكومت عامريان فرو ريخت.
با شروع «فتنه» و برچيده شدن خلافت اموي، دورة نابسامانى و سرگردانى ابن
دراج نيز آغاز شد (نك: ابن بسام، ١(١)/٦٠؛ ابن سعيد، المغرب، ٢/٦١). پس به
اميد يافتن ممدوحى قدرتمند، از ميان مدعيان خلافت در قرطبه نخست محمد بن
هشام را مدح گفت (نك: ص ٥٠ -٥٣؛ قس: مكى، ٦٣ -٦٤) و پس از كشته شدن او به
مدح قاتل او سليمان بن حكم (المستعين بالله) و بربرهاي حامى وي پرداخت
(نك: ص ٥٣ -٧٠؛ ابن بسام، ١(١)/٦٧؛ قس: مكى، ٢٦، ٦٥، پرز، ٣٥٢ )، اما چون از
او نيز نوميد شد، به جانب وزير وي قاسم بن حَمّود علوي متمايل گشت و در
قصيدهاي كه در مدح او و اهل بيت(ع) سرود از پريشانى خود و خانوادهاش در
كشاكش «فتنه» سخن گفت (نك: ص ٧٠-٧٤؛ قس: مكى ٦٦). سپس از او نيز جدا شد و
در ٤٠٤ق/١٠١٣م قرطبه را ترك گفت و با گذر از تنگة جبل الطارق به سَبته نزد
على بن حمود برادر قاسم رفت و در آنجا يكى از مشهورترين قصايد خود را در مدح
وي و اهل بيت(ع) سرود (نك: ص ٧٥-٨١؛ قس: ابن بسام، ١(١)/٨٧ - ٨٨). البته
شك نمىتوان داشت كه ستايشهاي وي از خاندان على(ع) در اين اشعار نه
برخاسته از تمايلات شيعى او كه بنا بر ملاحظات سياسى بوده است (نك: بلاشر،
.(٤٨٦ سفر ابن دراج به سبته ظاهراً چندان به درازا نكشيده و او پس از قطع
اميد از حموديان به اندلس بازگشته است (نك: مكى، ٦٧).
از اين زمان تا ٤٠٨ق ابن دراج در جستوجوي حاميانى قدرتمند و ادب دوست به
بارگاه اميرانى كه اغلب از موالى عامريان بودند، از جمله خيران عامري در
المريه (ابن دراج، ٨٦ -٩٤)، مبارك و مظفر در بلنسيه (نك: همو، ١٠١- ١٠٨، ٥٢٠
-٥٣٢)، لبيب عامري در طُرطوشه (نك: همو، ١٠٩-١١٤) و ديگران سفر كرد و قصايد و
رسايلى در مدح آنان پرداخت (قس: ابن بسام، ١(١)/٦٠ -٦١؛ مكى، ٢٧، ٦٨)، اما
آن سفرها و اين سرودهها و نگاشتهها كه ابن بسام (٣(١)/١٠-١١) آنها را سخت
زيبا و دلكش يافته است، او را چندان سودي نبخشيد (نك: همانجا) و نيل به
شكوه و رونق گذشته براي وي همچنان دور از دسترس ماند (قس: مكى، ٦٨، ٧١).
وي سرانجام در ٤٠٨ق به سَرَقُسطه نزد منذر بن يحيى تُجيبى رفت و
مديحهسراي بارگاه او شد (نك: ابن دراج، ١٢٤؛ ابن بسام، ١(١)/٦١). دورة
اقامت ابن دراج در سرقسطه، كه در آن هنگام به يمن سيادت تجيبيان از
رونق مادي و معنوي برخوردار شده بود (نك: بلاشر، ٤٧٨ -٤٧٧ ؛ عنان، ٢/٢٧٤)،
دورة آسايش و كامروايى مجدد او نيز بود.
منذر مردي ادب دوست، و بارگاه پرشكوه او مجمع عالمان و اديبان بسياري بود
(نك: عنان، ٢/٢٧٤- ٢٧٥؛ بلاشر، همانجا). ابن دراج كه در اين هنگام سالهاي
آخر عمر خود را مىگذراند، با ورود به بارگاه وي پس از سالها پريشانى و
نابسامانى فراغت تازهاي يافت و با قصايد بسياري كه در مدح منذر و فرزندش
يحيى سرود، دورة تازهاي از شهرت و عزت را آغاز كرد كه حدود ١٠ سال به درازا
كشيد (نك: ابن بسام، همانجا؛ قس: مكى، ٧٢، ٧٥). بيش از يك سوم قصايد ابن
دراج در اين دوره سروده شده است. در اين دوران نيز وي همچون گذشته،
ستايشگر پيروزيهاي نظامى و سياسى ممدوحان خود بود (نك: ص ١٣٧- ١٤٥، ١٥١- ١٥٨؛
قس: مكى ٧٢-٧٤) و همة مراسم و رويدادهاي بزرگ را از مناسبتهاي معمولى گرفته
تا ورود اميران مسيحى به سرقسطه در اشعار خود منعكس مىكرد (نك: ص ٢٠١-٢٠٧) و
افزون بر اين به تدريس لغت و ادب و انساب نيز اشتغال داشت (نك: ابن
فضلالله، ١١/٢٠١).
در دورة حكومت يحيى بن منذر كه پس از مرگ پدر جانشين وي شد، مقام و منزلت
ابن دراج همچنان پايدار ماند. با اينهمه ظاهراً در اواخر دورة اقامت در
سرقسطه، روابط او با يحيى به تيرگى گراييد، چه خود در قصيدهاي كه در مدح
دوست پرنفوذش ابن باق سروده از بىمهري روزگار شكايت كرده است (نك: ص
٤٦٨-٤٧٣؛ قس: مكى، ٧٦-٧٧) و چنين مىنمايد كه به همان سبب دورة اقامتش در
آن شهر اندكى بعد به پايان رسيده و او به رغم كهنسالى ناچار شده ديگر بار
در جست و جوي منزلگاهى تازه و ممدوحى ادب دوست راهى شهرهاي ديگر شود.
آخرين امير نامداري كه ابن دراج او را مدح گفت مجاهد عامري امير قدرتمند و
ادب شناس دانيه (نك: حميدي، ٢/٥٦٤ -٥٦٦) بود. شاعر، احتمالاً در ٤١٩ق، وارد
دانيه شده و در قصيدهاي كه در مدح مجاهد سروده به حال پريشان خود اشاره
كرده است (نك: ص ٤٧٨-٤٨١؛ قس: مكى، ٧٨).
دو سال آخر عمر ابن دراج نيز ظاهراً در دانيه و با آرامش سپري شد و احتمالاً
در همين شهر درگذشت (نك: ابن خلكان، ١/١٣٨؛ ذهبى، سير، ١٧/٣٦٥؛ قس: مكى،
٧٩-٨٠).
ابن دراج در عصري مىزيست كه در آن، شعر در اندلس به موازات رونق سياسى
رفتهرفته راه كمال و پختگى مىپيمود و شعراي آن در همة زمينههاي شعر عرب
از نَوريّات گرفته تا اُرجوزه و قصيده طبعآزمايى مىكردند (نك: مونرو، .(٨
تمامى ديوان ابن دراج كه خود شاعري نوكلاسيكى و پيرو سنن شرقى است، جز
پارهاي نوريّات و مرثيهها، از قصايدي تشكيل شده كه وي در مدح بزرگان
اندلس سروده است. برخى از اين قطعات برخلاف سنت كهن، سراسر مدح است (نك:
ص ٩، ١٨-٢٢)، اما در پارهاي از آنها نيز از ساختمان رايج قصايد كهن پيروي
شده و شاعر پس از نسيب و وصف، به مديح پرداخته (مثلاً نك: ص ٣- ٩، ١٠-١٤؛
قس: بلاشر، .(٤٧٧ گاهى نيز اندوه خويش را از ترك همسر و فرزند كوچكش،
جايگزين نسيب كرده است (نك: ص ٢٩٧- ٢٩٩؛ قس: بلاشر، ٤٧٨ -٤٧٧ ؛ مونرو، .(١٠
در شعر ابن دراج استفاده از صنايع بديعى به اوج خود رسيده است. هنرنمايى
در عرصة لغت و تاريخ و انساب، توصيفات طولانى در قصايد، بازي با معانى،
بيان پيچيده و پرتكلف و انتخاب بحور و قوافى اغلب ثقيل و دشوار از خصوصيات
سبك او در قصيدهسرايى است (نك: ابن بسام، همانجا؛ قس: عباس، ١/٢٠٧).
سرودههاي وي آكنده از شواهد و تصاوير ارزشمند تاريخى است. شاعر، گذشته از
آنكه بسياري از جنبههاي زندگى در اندلس و تحولات تاريخى آن سرزمين را به
ويژه در دورة پرآشوب «فتنه» تصوير كرده، بسياري از تجربههاي شخصى و روحى
خود را نيز در لابلاي اشعار خويش گنجانده است (نك: هيكل، ٣١١). با اينهمه
انديشه و احساس در شعر وي سخت تحتالشعاع مهارتهاي لفظى و بيانى قرار
گرفته، تكلف و پيچيدگى بيان و معنى در اشعار او گاه به حدي است كه جز با
رنج فراوان نمىتوان پى به مضمون آنها برد (نك: عباس، ١/٢١٢).
شعر ابن دراج همچون اشعار غالب شاعران درباري، بيش از آنكه نشان دهندة
اصالت و عمق انديشه باشد، حاكى از ميل شديد به تصنع و ظواهر شعري است،
چنانكه بلاشر (ص اشعار او را تقريباً يكسره بىبهره از تجليات انديشه خوانده
و او را، برخلاف متنبى، مقلدي چيرهدست دانسته كه بىآنكه در بند اصالت و
عمق معنى باشد، مىكوشد تا موضوعات و اسلوبهاي رايج شعري را به كار گيرد و
با حك و اصلاح و پرداخت آنها و البته بدون توسل به انتحال، اشعار پرتصنع و
مطنطن بسرايد (قس: هيكل، ٣٣١-٣٣٢). به همين جهت است كه اسلوب شعري او را
با سبك «گونگورا اي آرگوته١» ١٥٦١-١٦٢٧م) در شعر اسپانيا مقايسه مىكنند (نك:
بلاشر، ٤٩٦ -٤٩٥ ؛ قس: نيكل، .(٥٦ او كه از زمرة شاعران كاتب (الشعراء
الكتاب) شمرده مىشد، همة خصايص مداحان درباري را در خود جمع آورده بود و
فىالمثل ابائى نداشت از اينكه به مناسبتى پدر ممدوح خود را شهيد بخواند،
اما اندكى بعد با تغيير اوضاع و جلوس اميري ديگر ممدوح معزول را «قعيد
الشرك» بنامد (نك: ص ٥١، ٥٤). نثر ابن دراج نيز كه جز پارهاي پراكنده از
آن بر جاي نمانده (نك: ص ٥٤٥ -٥٥١)، همچون غالب نوشتههاي منثور دورة
عامريان سبكى مسجع و مصنوع دارد و زيادهگويى و نقل نكات ادبى و تاريخى و
آميختن نثر به نظم از خصوصيات آن است (نك: هيكل، ٣٣٣-٣٣٦).
با اينهمه ابن دراج در شعر و ادب اندلس سهمى بسزا دارد. اهميت او را در اين
خصوص از توصيفات و ستايشهاي گاه مبالغهآميزي كه معاصران و صاحب نظرانِ
پس از او از شعرش به عمل آوردهاند، مىتوان دريافت. از يك سو در خود اندلس
بزرگانى چون ابن شهيد، ابن حيان، ابن بسام و ديگران سخت او را ستودهاند
(نك: ابن بسام، ١(١)/٦٠ -٦٢، ٣(١)/١٠-١١؛ قس: بلاشر، و به ويژه شاگرد نامدار
وي ابن حزم (د ٤٥٦ق) او را در رديف متنبى و ابوتمام شمرده است (نك:
حميدي، ١/١٨١؛ ابن بشكوال، همانجا). از سوي ديگر در مغرب و افريقيه و شرق
نيز از همان زمان شعر ابن دراج شهرت يافته بود. فىالمثل، ابن شرف
قيروانى (ص ٣٧)، مراكشى (ص ٣٩) و ابن خلدون (١(٥)/١٠٥٩) او را از زمرة
بزرگان شعر و ادب به شمار آوردهاند و از آن مهمتر، وي هنوز در قيد حيات بود
كه ثعالبى در ايران او را ستايش كرد و تعدادي از قصايدش را در يتيمة خويش
(٢/٩٠-١٠٢) آورد.
از شاگردان مستقيم ابن دراج، جز ابن حزم، مشاهير ديگري چون ابوعمر احمد بن
حسين بن حى تجيبى (نك: ابن خير، ٤١٤- ٤١٥)، محمد بن ميمون قرشى سرقسطى
(نك: ابن ابار، ١/٣٩٦)، ابوالفرج مظفر سرقسطى (نك: همو، ٢/٧١٣) و عبدالملك بن
هشام تجيبى سرقسطى (نك: همو، ٣/٦٠٧ - ٦٠٨) نيز شناخته شدهاند. از اين ميان
ابن حزم و ابن حى راويان ديوان ابن دراج نيز بودهاند. انتشار اين ديوان
در خود اندلس از طريق اين دو، و در شرق بيشتر از طريق ابن حزم و شاگردانش
بوده است (نك: مكى، ٨٢ -٨٧). ابن خير اشبيلى در قرن ٦ق نسخههايى از اين
ديوان در دست داشته كه برخى در خود اندلس و برخى نيز در بغداد فراهم شده
بوده است. (نك: ابن خير، همانجا؛ قس: مكى، ٨٣).
مآخذ: ابن ابار، محمد، التكملة لكتاب الصلة، به كوشش عزت عطار حسينى، قاهره،
١٣٧٥ق/١٩٥٦م؛ همان، به كوشش فرانسيسكو كودرا، مادريد، ١٨٨٢م؛ ابن بشكوال،
خلف، الصلة، قاهره، ١٩٦٦م؛ ابن حزم، على، جمهرة انساب العرب، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ابن خطيب، محمد، الاحاطة، به كوشش محمد عبدالله عنان، قاهره،
١٣٩٤ق/١٩٧٤م؛ ابن خلدون، العبر؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن خير، محمد، فهرسة،
به كوشش فرانسيسكو كودرا و ريبرا، بيروت، ١٣٨٢ق/١٩٦٣م؛ ابن دراج، احمد،
ديوان، به كوشش محمود على مكى، دمشق، ١٣٨١ق/١٩٦١م؛ ابن سعيد، على، رايات
المبرزين، به كوشش نعمان عبدالمتعال القاضى، قاهره، ١٣٩٣ق/١٩٧٣م؛ همو،
المغرب، به كوشش شوقى ضيف، قاهره، ١٩٥٥م؛ ابن شرف قيروانى، محمد، رسائل
الانتقاد، به كوشش حسن حسينى عبدالوهاب، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٣م؛ ابن عماد،
عبدالحى، شذرات الذهب، قاهره، ١٣٥٠ق/١٩٣٢م؛ ابن فضلالله، عمري احمد،
مسالك الابصار، نسخة عكسى كتابخانة احمد ثالث استانبول؛ پالنسيا، آنخل
گونزالس، تاريخ الفكر الاندلسى، ترجمة حسين مؤنس، قاهره، ١٩٥٥م؛ ثعالبى،
يتيمة الدهر، قاهره، ١٣٥٢ق/١٩٣٤م؛ حميدي، محمد، جذوة المقتبس، به كوشش
ابراهيم ابياري، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ حميري، محمد، الروض المعطار، به كوشش
احسان عباس، بيروت، ١٩٨٠م؛ همو، صفة جزيرة الاندلس، به كوشش، لوي
پرووانسال، قاهره، ١٩٣٧م؛ ذهبى، محمد، تاريخ الاسلام، نسخة عكسى دارالكتب؛
همو، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب الارنؤوط و محمد نعيم العرقسوسى،
بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش محمد يوسف
نجم، بيروت، ١٣٩١ق/ ١٩٧١م؛ عامري، يحيى، غربال الزمان، به كوشش محمد
ناجى زعبى العمر، دمشق، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ عباس، احسان، تاريخ الادب الاندلسى،
بيروت، ١٩٦٠م؛ عنان، محمد عبدالله، تاريخ دولت اسلامى در اندلس، ترجمة
عبدالمحمد آيتى، تهران، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ مراكشى، عبدالواحد، المعجب، به كوشش
محمد سعيد العريان و محمد العربى العلمى، قاهره، ١٣٦٨ق/ ١٩٤٩م؛ مكى،
محمدعلى، مقدمه و تعليقات بر ديوان (نك: ابن دراج؛ در همين مآخذ)؛ هيكل،
احمد، الادب الاندلسى، قاهره، ١٩٨٦م؛ ياقوت، بلدان؛ نيز:
Blach I re, R E gis, X la vie et l'. oe uvre du po I te - I pistolier Andalou
Ibn Darrag al - Qastelli n , Analecta , Damas , ١٩٧٥ ; L E vi - Proven ٥ al , E
., La p E ninsule ib E rique au moyen- @ ge, Leiden, ١٩٣٨; Monroe, James, T.,
Hispano-Arabic Poetry, London, ١٩٧٤; Nykl, A.R., Hispano - Arabic Poetry,
Baltimore, ١٩٤٦; P E r I s, Henri, La Po E sie andalouse en arabe Calassique,
Paris, ١٩٥٣. (رب) ٢٩/٥/٧٧
ن * ٢ * (رب) ٢٢/٦/٧٧