دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٠٢٧
| ابن جراح جلد: ٣ شماره مقاله:١٠٢٧ |
اِبْنِ جَرّاح، نام چند تن از وزيران و نويسندگان و ديوانيان ايرانى نژاد
سدههاي ٣ و ٤ ق/٩ و ١٠م كه اصل آنان از دير قنّى نزديك بغداد بود (خطيب،
١٢/١٤؛ صابى، الوزراء، ٣٠٥) و احتمالاً در آغاز مسيحى بودند. شاخهاي از اين
خاندان، منسوب به مخلد بن جراح، همچون حسن و سليمان بن مخلد (ه د ابن
مخلد) نيز به وزارت و كتابت مشهورند. برخى از افراد اين خاندان عبارتند از:
١. داوود بن جرّاح. دربارة او آگاهى چندانى در دست نيست. در روزگار خلافت
متوكل (٢٣٢-٢٤٧ق/٨٤٧ -٨٦١م) يك چند رياست ديوان زمام داشت (تنوخى، ١/٢١٢)
و در روزگار خلافت مستعين (٢٤٨ - ٢٥٢ق) به سمت كتابت وي منصوب شد (ابن
نديم، ١٢٨). وي از نويسندگان سدة٣ ق/٩م به شمار مىآيد و كتابهاي التاريخ
كه حاوي اخبار مربوط به ايرانيان و ملل ديگر بوده (مسعودي، ١/٢٢)، اخبار
الكتّاب كه گويا نخستين اثر در نوع خود به شمار مىرفته (فراج، ص «ن») و
تاريخ الرسائل يا كتاب الرسائل (عزام، ١٦؛ ابن نديم، همانجا) از اوست. وي
همچنين در املا و روايت حديث نيز دستى داشته است (نك: ابن كثير، ١/٤٣).
داوود جدّ على بن عيسى وزير معروف مقتدر عباسى است.
٢. ابوعبدالله محمد بن داوود بن جراح (٢٤٣-٢٩٦ق/٨٥٧ - ٩٠٩م)، نقادِ ادب،
ديوانى و وزير. در منابع نخستين بار از او هنگامى ياد شده كه احمد بن فرات
ديوان الدار را پديد آورد (احتمالاً در ٢٧٩ق) و او را همراه با برادرزادهاش
على بن عيسى (شم ٥ در همين مقاله) در آنجا به كار گمارد (صابى، همان، ١٤٨).
در ٢٨٥ ق مكتفى از سوي معتضد خليفه به بلاد جبل رفت (ابن اثير، ٧/٤٩١)، و
عبيدالله بن سليمان وزير كه در مصاحبت مكتفى بود، محمد بن داوود را كه در
آن وقت رياست مجلس خراج شرق در ديوان الدار را داشت، براي رسيدگى به
كارهاي ديوانى با خود برد (صابى، همانجا).
كفايت و لياقت محمد بن داوود در اين سفر باعث شد كه در زمرة خواص وزير درآمد
و با دختر او ازدواج كند (همان، ١٤٩). اين رويداد مقدمة پيشرفت او را در ميان
كاتبان و ديوانيان فراهم آورد؛ چنانكه در ٢٨٦ق عبيدالله بن سليمان، گويا
به دستور خليفه، ديوان مشرق را از ديوان الدار مستقل كرد و ابن جراح را به
رياست آن گمارد (طبري، ١٣/٢١٩٠؛ ابن اثير، ٧/٤٩٦). در روزگار خلافت مكتفى،
كار ابن جراح بيش از پيش بالا گرفت. در ٢٩٤ق رياست ديوانهاي خراج و ضياع
مشرق و نيز ديوان جيش داشت، و عباس بن حسن بن ايوب وزير او را براي بسيج
سپاه بر ضد قرمطيان كه به كاروانهاي حاجيان حمله برده بودند، به كوفه
فرستاد (طبري، ١٣/٢٣٧٣؛ قس: قرطبى، ١٥، ١٦، كه در ذيل همين واقعه، از محمد
بن داوود به عنوان وزير ياد كرده است). ابن جراح در ٢٩٦ ق نيز يكى از
رؤساي اين ديوانها بود (ديوان جيش: صابى، همان، ١٠٩) كه با شدت گرفتن
بيماري مكتفى، جهت تعيين خليفة جديد مورد مشورت عباس بن حسن وزير واقع شد
و اين معتز را براي خلافت پيشنهاد كرد (ابن مسكويه، ١/٢) و از عقل و ادب و
تدبير وي سخن گفت (ابن اثير، ٨/٩)، اما چون مقتدر به خلافت رسيد، محمد ابن
داوود با حسين بن حمدان بر عزل مقتدر همداستان شد و با گروهى از كاتبان و
قاضيان و اميران، ابن معتز را به خلافت نشاندند. خليفة جديد نيز محمد بن
داوود را به وزارت برداشت (طبري، ١٣/٢٢٨٢)، ولى اين خلافت و وزارت يك روز
بيشتر دوام نيافت و ابن جراح پس از حملة طرفداران مقتدر گريخت و پنهان شد
(همو، ١٣/٢٢٨٢-٢٢٨٣). وي از مخفيگاه خود نامهاي به ابن فرات وزير مقتدر
نوشت و از او ياري خواست. ابن فرات نيز محمد را پند داد كه در مخفيگاه خود
بماند تا اوضاع آرام گيرد و وي به تدبير، كار او را راست كند (ابن مسكويه،
١/١٠).
نيز گفتهاند كه مردي به نزد ابن فرات رفت و مدعى شد كه از جايگاه ابن
جراح آگاه است. ابن فرات وي را نگاه داشت و در نهان كس به نزد ابن
جراح فرستاد تا مخفيگاه خود را تغيير دهد. سپس مدعى را به جرم دروغگويى حد
زد (همو، ١/٩-١١). گويا اين شخص همان على بن حسين قنّاي نصرانى بود كه با
محمد بن داوود دوستى داشت و سرانجام با تهديد سوسن حاجب و صافى الحرمى كه
دشمن ابن جراح بودند، و شايد براي دست يافتن به ١٠ هزار ديناري كه در
ازاي تحويل او مىدادند (قرطبى، ٢٩)، محمد را تسليم آنان كرد (ابن مسكويه،
١/٩-١٠). ابن جراح را به زندان افكندند (صفدي، ٣/٦١) و اندكى بعد وي را
كشتند.
محمد بن داوود در كنار فعاليتهاي سياسى، در ادب و نقد نيز دستى قوي داشت و
از كاتبان دانشمند و دانا به ايامالناس و اخبار خلفا و وزرا به شمار مىرفت
(خطيب، ٥/٢٥٥). وي همواره به نزد دانشمندان و اديبان مىرفت (ابن نديم،
همانجا) و از كسانى چون عمر بن شبة نميري، عبيدالله بن سعد زهري، و ابويعلى
زكريا بن يحيى منقري روايت كرده است و كسانى چون احمد بن عبدالله بن
عمار، قاضى عمر بن حسن بن اشنانى و ديگران از او روايت كردهاند (خطيب،
همانجا).
مهمترين اثر او كه بخشى از آن بر جاي است، الورقة نام دارد كه گويا همان
است كه در برخى منابع از آن به نام اخبار الشعراء ياد كردهاند (سخاوي،
٢٠٠؛ كحاله، ٤/٢٩٥). نسخة منحصر به فرد اين كتاب كه بر اساس تحقيقات نسخه
شناسان در روزگار ابن جراح كتابت شده و در ٦٣٦ق در تملك محمد بن على بن
مده الديلر بوده و به ابن مسكويه تعلق داشته است، در ١٣٤٥ق در تهران
يافت شد (عزام، ٧- ٩) و در ١٣٧٢ق/١٩٥٣م به كوشش عبدالوهاب عزام و عبدالستار
احمد فراج در قاهره به چاپ رسيد. اين كتاب ظاهراً بخشى از متن اصلى الورقة
است، زيرا در منابع ديگر، اطلاعاتى دربارة بعضى از اديبان به نقل از الورقة
ديده مىشود كه در نسخة موجود نمىتوان آنها را يافت (مثلاً: ابن خلكان،
١/٤٥، ٢/٩٥، دربارة صولى و ابونواس). به هر حال كتاب الورقهاي كه اينك در
دست است، شرح حال ٦٣ شاعر را در بردارد كه ذيل نام ٥٨ تن ذكر شدهاند. اين
كتاب از ديرباز مورد استفاده و مراجعة نويسندگان بوده است (مثلاً: ابن نديم،
٥٤، ١٢٣، ١٢٤؛ مرزبانى، نورالقبس، ٢١٨؛ همو، معجم الشعراء، ٣٧٩؛ ابن حزم،
٤٠٨). آثار ديگر كه به او منسوب است اينهاست: اخبار الوزراء يا الوزراء
(ابوحيان، اخبار الوزيرين، ٣٨٠؛ ثعالبى، ١٢). گفتهاند ابراهيم بن موسى
واسطى با نوشتن كتابى دربارة وزرا به رقابت با آن برخاست (مسعودي، ١/٢٤)؛
الشعر و الشعراء (كحاله، ٤/٢٩٥) كه فروخ (٢/٣٨٢) آن را با دو كتاب طبقات
الشعراء (قس: جهشياري، ١٦٥) و اخبار الشعراء منطبق دانسته است. بنابراين،
چنانكه سخاوي (ص ٢٠٠) گفته است، اگر اخبار الشعراء همان الورقة باشد، اين
چهار، همه نام يك كتاب است اگر چه بروكلمان I/٢٢٥) S, از آنها به مثابة
كتابهاي جداگانه ياد كرده است؛ من سُمّى من الشعراء عمرو فى الجاهلية و
الاسلام (كحاله، همانجا) كه بروكلمان (همانجا) آن را به شكل: من اسمه عمرو
من الشعراء فى الجاهلية و الاسلام ضبط كرده است و سرانجام كتاب الاربعة
(كحاله، همانجا). از محمد بن داوود اشعاري نيز نقل شده (صفدي، ٣/٦٢)، ولى او
را شاعري اندك شعر و متوسط دانستهاند (فروخ، ٢/٣٨٢).
٣. ابواسحاق ابراهيم بن عيسى بن داوود بن جراح (د پس از ٣١١ق/٩٢٣م). از
آغاز كار ديوانى او اطلاعى در دست نيست. در روزگار وزارت عبيدالله بن
سليمان (٢٧٩- ٢٨٨ق) به نيابت از برادر خود على بن عيسى، كارگزار امور زاب
عليا بود و سپس خود رياست يافت تا آنكه ابوالعباس احمد بن فرات او را معزول
كرد (صابى، الوزراء، ١٤٩). چون قاسم بن عبيدالله به وزارت نشست (٢٨٨ق) به
پيشنهاد على بن عيسى كه ابراهيم را مردي با شهامت و مستقل الرأي معرفى
مىكرد، وي را به رياست امور ديوانى راذانين (راذان بزرگ و كوچك نزديك
بغداد) و سپس واسط گماشت. ابراهيم در اين شغل به وجود بسياري از املاك دو
ابن فرات كه براي گريز از پرداخت ماليات، آنها را كتمان مىكردند، آگاه شد
و وزير از اين راه توانست مالى هنگفت از آنان طلب كند (همان، ١٥٠، ١٥١).
ظاهراً همين معنى سبب شد كه وقتى ابوالحسن على بن فرات به وزارت نشست،
ابراهيم را به الصافية تبعيد كرد (همان، ١٥٢)، ولى در ٣٠١ق برادرش على بن
عيسى كه به وزارت گمارده شده بود، او را آزاد ساخت و به رياست ديوان جيش
منصوب كرد (قرطبى، ٤٢). در ٣٠٤ ق ابوالحسن بن فرات دوباره وزارت يافت و
ابراهيم را گرفت و دستور داد ٥٠ هزار دينار از اموالش را مصادره كنند، ولى ٣٠
هزار دينار آن را به چنگ آورد. ابراهيم از آن پس خانهنشين شد (صابى،
همانجا). پس از عزل ابن فرات (٣٠٦ق) نام وي را در زمرة نامزدان وزارت
براي اظهار نظر به على بن عيسى دادند، ولى او ابراهيم را براي اين شغل
مناسب ندانست (قرطبى، ٧٢-٧٣). ابن فرات در ٣١١ق سومين بار به وزارت نشست
و پس از آنكه چند بار اموال ابراهيم را مصادره كرد (صابى، همانجا)، وي را
به پسر خود محسن بن فرات سپرد و محسن نيز پس از آزارهاي بسيار كه بر او روا
داشت، به بصره (قس: قرطبى، ١١٤) نزد ابن ابى الاصبغ، عامل آنجا تبعيدش
كرد و او نيز ابراهيم را با خوراندن زهر به قتل آورد (صابى، همان، ٥٠، ١٥٢).
٤. ابوعلى عبدالرحمان بن عيسى بن داوود بن جراح، نخستين بار در وقايع سال
٢٩٩ق كه برادرش على در مكه در تبعيد بود، از وي ياد شده است (همان، ١٥٩).
به نظر مىرسد كه سپس همراه على به بغداد آمده باشد، زيرا در ٣٠٢ق كه
مونس مظفر براي جنگ به مصر رفت، عبدالرحمان از سوي برادرش به عنوان كاتب
مونس با او همراه شد (همدانى، ١٤). در روزگار وزارت ابومحمد حامد بن عباس
(٣٠٦ - ٣١١ق/٩١٨-٩٢٣م)، وي رياست ديوان ناحية سواد را داشت (صابى، همان،
٣٣٩) و چون ابن فرات به وزارت نشست، على بن عيسى را دستگير كرد، ولى به
رغم جست و جوي بسيار نتوانست بر عبدالرحمان دست يابد (همان، ٥٠). گويا دو
سال بعد، در روزگار وزارت احمد خصيبى (٣١٣-٣١٤ق)، عبدالرحمان به برادرش على
كه در شام مىزيست، پيوست؛ زيرا وقتى على براي تصدي شغل وزارت از شام
به بغداد آمد (٣١٥ق)، عبدالرحمان نيز با او بود (همان، ٣٣٦)، و سپس از سوي
برادر، همراه با عموزادهاش سليمان بن حسن بن مخلد عهدهدار مشاغل ديوانى،
خاصه نظارت بر ديوان مغرب شد (همان، ٣٣٩). وي در اين شغل چندان نپاييد،
زيرا در ٣١٦ق او را با برادرش على توقيف كردند (ابن مسكويه، ١/١٨٥). اگر چه
در ٣١٨ق كه مقتدر خليفه در باب انتخاب وزير جديد با على بن عيسى مشورت كرد
و او عبدالرحمان را نامزد اين كار ساخت (همو، ١/٢٠٥)، ولى معلوم نيست كه وي
در آن تاريخ در حبس بوده يا نه. به هر حال از آن پس تا ٣٢٢ق كه راضى
به خلافت نشست، از عبدالرحمان خبري در دست نيست. در آن سال راضى در آغاز
خلافت خود، على بن عيسى و عبدالرحمان را به مشورت خواند و آن دو براي
خليفة جديد از قاضيان و نويسندگان و اميران بيعت گرفتند (همو، ١/٢٩٠). به گفتة
صولى (ص ٤)، خليفه در آغاز كار از على بن عيسى خواست تا بر مسند وزارت
نشيند، ولى وي نپذيرفت و پيشنهاد كرد كه عبدالرحمان رسماً وزير باشد و خليفه
خود بر كارها نظارت كند.
ابن اثير (٨/٢٨٢، ٢٨٣) بر آن است كه على بن عيسى، ابن مقله را براي اين
شغل پيشنهاد كرد و ابن مقله وزير جديد، عبدالرحمان را به رياست ديوانها
منصوب نمود، ولى در صفر ٣٢٣ق او را معزول ساخت (همدانى، ٨٧). سرانجام در
٣٢٤ق پس از عزل ابن مقله از وزارت، به پيشنهاد على بن عيسى (ابن
مسكويه، ١/٣٣٦)، عبدالرحمان به وزارت نشست (صولى، ٨١؛ همدانى، ٩٤)، در حالى
كه به گفتة ابن مسكويه (همانجا) مُلك به تدبير برادرش على اداره مىشد.
ابن مقله را نيز براي بررسى كارهايش، در دوران وزارت، به عبدالرحمان
سپردند و او به مصادرة يك ميليون دينار از اموال وي فرمان داد (همو، ١/٣٣٧).
با اينهمه عبدالرحمان در كارها ناتوان ماند و به سبب اوضاع نابسامان مالى
كه منجر به وام خواهى او از خليفه شد، پس از ٥٠ روز از وزارت عزل گرديد
(كتبى، ١٠/٣٤٣؛ صولى، ٨٤) و به حبس افتاد. ابوجعفر محمد بن قاسم كرخى، وزير
بعدي، ٧٠ هزار دينار از اموال عبدالرحمان را مصادره كرد، ولى او ٣٠ هزار دينار
بيشتر نداد (ابن مسكويه، ١/٣٣٨؛ قس: صابى، الوزراء، ٣٥٩). ظاهراً عبدالرحمان ٥
سال خانهنشين شد تا در ٣٢٩ق متقى خليفة جديد كه از قبولاندن شغل وزارت به
على بن عيسى نااميد شده بود، از عبدالرحمان خواست كه با اختيار تام رشتة
كارها را در دست گيرد. ولى على اين بار عبدالرحمان را از پذيرفتن آن شغل
منع كرد (صولى، ٢٠٣). با اينهمه عبدالرحمان چند روز بىآنكه به وزارت منصوب
شده باشد، به ادارة امور پرداخت تا آنكه محمد بن احمد اسكافى رسماً به
وزارت نشست (ابن مسكويه، ٢/١٨، ١٩). از اين پس در منابع تاريخى از
عبدالرحمان ياد نشده و از سرانجام وي اطلاعى در دست نيست.
عبدالرحمان بن عيسى مردي فاضل و دانشمند بود. كتابهاي سيرة اهل الخراج و
اخبارهم و انسابهم فى القديم و الحديث؛ التاريخ كه شامل وقايع سال ٢٧٠ق
تا روزگار او بود و الخراج كه ناتمام ماند (ابن نديم، ٢٩) منسوب به اوست.
صابى نيز بسياري از روايتهاي خود را دربارة وزارت ابن فرات و على بن عيسى
بن جراح از او نقل كرده است (مثلاً: الوزراء، ١٤٩، ١٥٢، ١٥٣، ٣١١).
٥. ابوالحسن على بن عيسى بن داوود بن جراح (٢٤٥-٢٣٤ق/ ٨٥٩ - ٩٤٥م)، از
رجال مشهور دولت بنىعباس، كه در اوايل سدة ٤ق/١٠م و آغاز هرج و مرجهاي
سياسى و نظامى كه به فروپاشى سلطة دستگاه خلافت انجاميد، يك چند به وزارت
نشست.
از دوران كودكى و نوجوانى او چيزي نمىدانيم. با آنكه از سخن باون ( ٢ EI)
بر مىآيد كه او در ٢٦٥ق يعنى در حدود ٢٠ سالگى وارد كارهاي ديوانى شده
است، ولى به گفتة صابى ( الوزراء، ١٤٨)، چون احمد بن فرات ديوان الدار را
پديد آورد (احتمالاً در ٢٧٨ق)، على بن عيسى و عمويش محمد بن داوود را در آنجا
به كتابت گمارد. در ٢٨٥ق كه معتضد خليفه به آمِد و مرزهاي غربى قلمرو
خلافت مىرفت (ابن اثير، ٧/٤٩١)، قاسم بن عبيدالله را با خود برد، و قاسم
نيز كه كاتبى چيره دست مىطلبيد تا با خود همراه سازد، به پيشنهاد ابن
فرات، على بن عيسى را برگزيد. مدتى بعد چون كفايت و لياقت على ثابت شد،
ظاهراً به دستور خليفه در شوال ٢٨٦ ديوان مغرب را از ديوان الدار جدا ساختند
(صابى، همان، ١٤٨، ١٤٩) و على بن عيسى را به رياست آن گماردند، چنانكه
عمويش محمد بن داوود را نيز به رياست ديوان مشرق منصوب كردند (طبري،
١٠/٧٣). على بن عيسى مدتها رياست ديوان مغرب را به عهده داشت (صابى،
همان، ٣١٥) و شايد در ٢٩٠ق/٩٠٣م در همين مقام بود كه، از رقه دربارة خروج
قرمطيان به مكتفىنامه نوشت ( العيون، ٤(١)/١٨٢). به هر حال در ٢٩٥ق كه
بيماري مكتفى شدت گرفت، به عنوان يكى از رؤساي ديوانها براي تعيين خليفة
جديد مورد مشاورة عباس بن حسن جرجرايى وزير واقع شد (ابن مسكويه، ١/٢). اين
واقعه را مىبايد آغاز رقابت ميان دو خاندان ابن جراح و ابن فرات دانست.
چه، محمد بن داوود سركردة آل جراح طرفدار خلافت ابن معتز بود، در حالى كه
خاندان ابن فرات به خلافت مقتدر برادر مكتفى دل بسته بودند (همو، ١/٣). با
پيروزي جناح ابن فرات و استقرار مقتدر بر مسند خلافت، محمد بن داوود به
مخالفت برخاست و از حسين بن حمدان ياري خواست. با پديد آمدن شورشى سريع
كه به قتل عباس بن حسن وزير و گريز مقتدر انجاميد، ابن معتز به خلافت
نشست و محمد بن داوود را به وزارت برداشت (همدانى، ٥) و على بن عيسى را
به رياست ديوانها منصوب كرد (ابن مسكويه، ١/٦)؛ اما چيرگى ياران مقتدر، بساط
خلافت يك روزة ابن معتز را برچيد و محمد بن داوود و على بن عيسى به ناچار
گريختند. اگر چه على بن عيسى اندكى بعد دستگير شد، ولى على بن فرات وزير
جديد مقتدر به سبب مودتى كه از پيش با او داشت، نزد خليفه از ابن جراح
دفاع كرد و او را در واقعة ابن معتز بىگناه خواند و سپس او را به واسط فرستاد
(همو، ١/٨). نيز به سوسن حاجب رشوه داد تا نزد خليفه از على بن عيسى ياد
نكند و سبب تحريك خليفه بر ضد او نشود. آنگاه به كارگزار خود در واسط دستور
داد كه از ابن جراح به احترام پذيرايى كند و به خدمتش قيام نمايد (صابى،
همان، ٢٩)؛ اما على بن عيسى پس از آنكه به واسط رسيد، از ابن فرات اجازه
خواست و از طريق بصره به مكه رفت (همدانى، ٦) و همانجا سكنى گزيد.
در پى نابسامانيهاي سياسى و اقتصادي كه در اين روزگار، قلمرو خلافت را
فراگرفته بود، ابن فرات در ٢٩٩ق بر كنار شد و ابوعلى محمد خاقانى به وزارت
نشست. اندكى نگذشت كه بىكفايتى خاقانى در ادارة امور، و نيز سعايتهايى كه
بر ضد او نزد خليفه مىشد ( العيون، ٤(١)/٢٤١) و ظاهراً طرفداران ابن فرات،
وزير معزول، در آن دست داشتند، خليفه را نسبت به بركناري او و انتصاب مجدد
ابن فرات به انديشه واداشت، اما مونس خادم، رئيس شرطة بغداد، كه از ابن
فرات دل خوش نبود، نزد خليفه از ديانت و امانت على بن عيسى سخن گفت و او
را به وزارت پيشنهاد كرد (همدانى، ١٢). خليفه پذيرفت و دستور به احضارش داد
(٣٠٠ق/٩١٣م). على بن عيسى در آغاز سال ٣٠١ ق وارد بغداد شد (ابن اثير،
٨/٦٨) و بلافاصله با مقرري ٥ هزار دينار در ماه و اقطاع عباسيه كه مخصوص
وزيران بود (صابى، همان، ٣٠٦) به وزارت نشست (قرطبى، ٤١). ابن جراح در
آغاز كار براي سامان دادن به اوضاع ناهنجار اقتصادي كه بيشتر ناشى از
اسرافهاي نزديكان خليفه و وزير اسبق و شيوة رشوهخواري در روزگار وزير سابق
بود، دست به اقدامات وسيع زد. او پس از سامان دادن به كار ديوانها (صابى،
همانجا)، اقطاعات و مقرريهاي افزون بر اندازة لشكريان و نزديكان خليفه را
حذف كرد و كارگزاران مالياتى را زير نظر خود قرار داد و آنان را به رعايت
دادگري خواند ( العيون، ٤(١)/٢٥٣، ٢٥٤). نيز برخى از مالياتهاي زايد چون
«مَكْس» در مكه و «تكلمة» در فارس و برخى مناطق ديگر را حذف كرد (ابن
مسكويه، ١/٢٨) و به عاملان شهرها دستور داد تا اموالى را كه بر عهده دارند،
به بغداد بفرستند (صابى، همانجا) و برخى از آنان را كه به مردم آزار
مىرساندند، عزل كرد (قرطبى، همانجا). وي حتى در برابر سرپيچى حسين بن
حمدان از پرداخت مالى كه بر عهده داشت، سپاه به سوي وي فرستاد تا او را
دستگير كردند (٣٠٣ ق) و به بغداد بردند (ابن مسكويه، ١/٣٦-٣٧). اينگونه
اقدامات از يك سو موجب ناخشنودي و مخالفت امرا با على بن عيسى و بدگويى از
او شد (همدانى، ١٣) و از سوي ديگر طرفداران ابن فرات كه وزير را با خواستهاي
خود همراه نمىديدند، از سعايت دربارة او از هيچ كوششى فروگذار نكردند و برخى
نيز نزد خليفه از بازگشت ابن فرات به وزارت سخن گفتند (ابن مسكويه، ١/٣٩،
٤٠). على بن عيسى كه از اين تلاشها آگاهى يافته بود، بيمناك از سرانجام
كار، املاك خود را وقف كرد و بندگانش را آزاد ساخت و خواست از وزارت كناره
جويد، ولى مقتدر نپذيرفت و او را به پشتيبانى خويش دلگرم ساخت (صابى،
همان، ٣٠٧، ٣٠٨). على بن عيسى سپس در نامهاي كه به سيده مادر خليفه
نوشت، خدمات خود را در اصلاح امور مالى و ديوانى و مقرري خدم و حشم و سپاه
برشمرد و خاطرنشان ساخت كه افزايش مقرري كسانى كه خواستار آن هستند، ضرورت
ندارد، و وي در مواضع خود پاي مىفشارد و هر رنجى را در خدمت خليفه به جان
مىخرد (همان، ٣٠٨-٣١٠). با اينهمه چون توطئه بر ضد وزير، در غيبت مونس كه
براي سركوب علويان به مغرب رفته بود، شدت يافت (ابن مسكويه، ١/٤٤)، خاصه
به سبب كدورتى كه ام موسى قهرمانه، از زنان با نفوذ دربار، از وزير داشت و
مقتدر را به عزل او تحريك مىكرد، وي در اواخر سال ٣٠٤ق در حالى كه به قصر
خليفه مىرفت، دستگير و معزول شد (صابى، همان، ٣١٠). ابن فرات دوباره به
وزارت نشست و دست به توقيف و مصادرة اموال اطرافيان و كارگزاران و كاتبان
وزير معزول زد (همدانى، ١٧؛ العيون، ٤(١)/٢٦٥)، اما به رغم آنكه على بن
عيسى را در قصر مقتدر (قرطبى، ٦١؛ ابن مسكويه، ١/٤٠) به حبس افكندند (قس:
همدانى، همانجا، كه از تبعيد او به دير العاقول سخن گفته است)، ولى از
مصادره اموال او چيزي ياد نكردهاند، احتمال دارد اين امر ناشى از وقف
املاك على بن عيسى توسط خود وي يا به سبب عهدي بوده كه از پيش ميان
على بن عيسى و ابن فرات بسته شده بود، مبنى بر آنكه يكديگر را ياري
رسانند و بر جان و مال يكديگر آسيبى وارد نسازند (صابى، همان، ٣٢٠). بىمهري
خليفه نسبت به على بن عيسى و توقيف او چندان به درازا نكشيد، چه در ٣٠٥ق
به سادگى توانست خود را از اتهام رابطه با يوسف بن ابى الساج كه بر
خليفه شوريده بود، مبرا سازد و همين امر باعث شد كه خليفه با او بر سر مهر
آيد و از فشار زندانش بكاهد (قرطبى، ٦٧). مدتى بعد در ٣٠٦ق ابن فرات كه به
بهانة جنگ با يوسف بن ابى الساج مقرري لشكريان را به تأخير انداخته بود، و
نيز به سبب كاهش درآمد دولت، از وزارت عزل شد و ابومحمد حامد بن عباس به
پيشنهاد ابوالقاسم بن حواري به وزارت نشست (ابن مسكويه، ١/٥٨). به روايت
ابن مسكويه (همانجا) ابن حواري همچنين از خليفه خواست كه ابن جراح را از
توقيف برهاند و به رياست ديوانها بنشاند. خليفه موافقت خود را به رضايت وزير
جديد موكول كرد و چون حامد بن عباس نيز به اين پيشنهاد روي خوش نشان داد،
على بن عيسى به رياست ديوانها منصوب شد ( العيون، ٤(١)/٢٧٧، ٢٧٨). به گفتة
قرطبى (ص ٧٣، ٧٤) به سبب ضعف و پيري حامد بن عباس، على بن عيسى را به
معاونت او برگزيدند و خليفه در نامهاي به وزير جديد خاطرنشان ساخت كه سبب
عزل على بن عيسى از وزارت، خيانت وي يا كاري كه موجب ناخشنودي خليفه
شده باشد، نبوده است، بلكه خود وي از وزارت كناره گرفته بوده است.
كار على بن عيسى در مسند رياست ديوانها به سرعت بالا گرفت و به استقلال در
امور دخل و تصرف مىكرد و براي حامد بن عباس جز نامى از وزارت برجاي نماند
(ابن مسكويه، ١/٥٩)، چنانكه حتى خليفه در حضور وزير با على بن عيسى به
مشورت مىپرداخت ( العيون، ٤(١)/٢٧٩). شايد كسانى كه گفتهاند ابن جراح ٣
مرتبه به وزارت رسيد (ابن نديم، ١٤٢)، اين روزگار را نيز جزو دوران وزارت
او بر شمردهاند. حامد بن عباس به عنوان واكنشى در برابر قدرت يافتن على
ابن عيسى، به اقطاع دادن خراج ولايات، و ضياع خاصه و عامه در عراق و
ايران دست زد ( العيون، همانجا) و به خليفه چنين نماياند كه به درآمد دولت
بسى افزوده است (ابن اثير، ٨/١١٦)، اما شورش بزرگ بغداد در ٣٠٧ق (همانجا؛
ابن مسكويه، ١/٧٣- ٧٥) و به قولى در ٣٠٨ق (العيون، ٤(١)/٢٩١) يا ٣٠٩ق
(قرطبى، ٨٥) به سبب گرانى و كمبود ارزاق عمومى، و احتكار غلات توسط حامد بن
عباس و امراي دولت (ابن اثير، ٨/١١٧) موجبات ضعف وزير را بيش از پيش فراهم
آورد، چنانكه خود وي از خليفه خواست كه اقطاعات او را فسخ كند و اجازه دهد
كه به واسط رود و از وزارت كناره جويد. خليفه دو پيشنهاد نخست را پذيرفت
ولى با استعفاي او موافقت نكرد (قرطبى، همانجا) و سپس كار نظارت بر خراج و
ضياعرا به ابن جراح سپرد و وزير نيز به كارگزارانش نوشت كه وظايف خود را
به عاملان ابن حراج تحويل دهند (ابن مسكويه، ١/٧٥).
شايد همين امر سبب شده باشد كه طرفداران حامد بن عباس اين شورش را ساختة
على بن عيسى بدانند (ابن اثير، همانجا)، اما بعيد است كه على بن عيسى
براي دستيابى به وزارت به چنين كاري دست زده باشد، خاصه كه گفتهاند او
سپس وزارت را كه از سوي خليفه به وي پيشنهاد شده بود (٣٠٩ق) نپذيرفت و
حتى از پوشيدن خلعت وزارت كه خليفه براي وي فرستاده بود، خودداري ورزيد و
به دراعة خويش بسنده كرد (قرطبى، همانجا).
ناتوانى حامد بن عباس و تسلط على بن عيسى بر امور، در كنار عواملى چون
سعايت محسن بن فرات دربارة وزير و رئيس ديوانها، و دشمنى برخى از افراد با
نفوذ دربار با حامد، و نيز شكايت فرزندان و اهل حرم و خدم و اطرافيان خليفه
از تأخير در وصول مقرري، و كسر ٢ ماه از مقرري سالانة كارگزاران دولتى (ابن
مسكويه، ١/٨٥، ٨٦) سبب شد كه خليفه، حامد بن عباس و على بن عيسى را معزول
سازد (٣١١ ق) و ابن فرات را براي بار سوم به وزارت بنشاند.
در اين ميان ابوطاهر قرمطى به بصره هجوم برد و پس از قتل و غارت با غنايم
بسيار بازگشت. بُنَى بن نفيس كه از سوي ابن فرات به بصره رفته بود، از
قول برخى از قرامطه مدعى شد كه على بن عيسى با تجهيز قرامطه آنان را به
اين حمله تشويق كرده است. از اين رو مقتدر دستور داد، ابن جراح را
آوردهاند و با حضور ابن فرات و برخى از قرامطه كه ابن نفيس آنان را به
بغداد فرستاده بود، مناظرهاي طولانى درگرفت (همو، ١/١٠٥-١٠٦؛ صابى، همان،
١٠٥-١١٠). دفاع على بن عيسى چنان بود كه حتى به رغم اصرار ابن فرات،
قاضيانى كه در مجلس حاضر بودند، برضد ابن جراح رأي ندادند (ياقوت، ٢/١٤٦،
١٤٧) و نيز قاضى ابوجعفر احمد بن اسحاق بن بهلول به دفاع از او برخاست
(صابى، همان، ٣١٨-٣٢٠). با اينهمه ابن جراح را به پرداخت ٣٠٠ هزار دينار
محكوم كردند، به شرط آنكه ١٠٠ هزار دينار آن را در يك ماه تأديه كند تا از
زندان خلاص شود (ابن مسكويه، ١/١٠٩) و بقيه را سپس بپردازد (صابى، همان،
٣٢٠).
گفتهاند كه محسن بن فرات پسر ابوالحسن بن فرات براي گرفتن آن مال، ابن
جراح را، گويا به دستور خليفه (همان، ٣٢٢، ٣٢٣)، آزار بسيار رسانيد، تا آنجا
كه وزير از كار فرزند اظهار ناخشنودي كرد و تذكر داد كه على بن عيسى در ايام
قدرت به او ياري كرده است (ابن اثير، ٨/١٤٢). سپس نزد خليفه به شفاعت
برخاست و درخواست كرد كه بند از پاي و جبة پشمينه از تن او بردارند. مقتدر
اگر چه بر آن بود كه على بن عيسى به بيش از آنچه بر او رفته، سزاوار
است، ولى گفت تا بند از پايش بردارند (ابن مسكويه، ١/١١١) و سپس وي را به
وزير سپرد ابن فرات نيز چندي بعد (قس: ياقوت، ١٤/٦٩ -٧١) او را به مكه و از
آنجا به صنعا، در يمن تبعيد كرد (ابن مسكويه، ١/١١٣؛ صابى، همان، ٣٣٣، ٣٣٥؛
مسعودي، ٢/٢٢٩) و توطئة قتل او در راه عراق به مكه كه البته درستى آن
محل ترديد است، ناكام ماند (قرطبى، ١١٣). ظاهراً ياقوت (١٤/٦٩) اين روزگار را
دومين دورة وزارت ابن جراح دانسته يا داستان تبعيد به مكه را با پايان
دومين دورة وزارتش خلط كرده است. با عزل و تبعيد على بن عيسى، كار وزارت
بيش از پيش دچار نابسامانى شد و به گفتة جعفر بن قدامة كاتب (همو، ٧/١٧٩)
شيرازة امور از هم گسيخت.
در ٣١٢ق/٩٢٤م ابن فرات و پسرش محسن دستگير و سپس كشته شدند و ابوالقاسم
عبدالله ابن محمد خاقانى به وزارت نشست (ابن مسكويه، ١/١٣٨، ١٣٩). مونس
خام اين بار نيز عهد ديرين خود را با على بن عيسى فراموش نكرد و به
پايمردي او بود كه وي از يمن به مكه رفت (همو، ١/١٤١) و با ٢ هزار دينار
مقرري ماهانه به رياست ديوانِ اشراف مصر و شام منصوب شد (صابى، همان،
٣٣٥). در ٣١٣ق خاقانى وزير عزل شد و مونس كوشيد تا زمينة وزارت ابن جراح را
ديگر بار فراهم سازد (همدانى، ٤٧، كه دربارة تاريخ عزل خاقانى دچار تناقض
شده است)، ولى سرانجام ابوالعباس خصيبى به سبب تمايل حاجب و ثمل
القهرمانه و سيده مادر خليفه به وزارت نشست (قرطبى، ١٢٦) و على بن عيسى
را بر جاي خود ابقاء كرد (صابى، همان، ٣٣٥)، اما وزارت خصيبى نيز كه در
منهيات فرو افتاده و كار ملك را مهمل گذارده بود، دوام نيافت و در ٣١٤ق به
پيشنهاد مونس و دستور خليفه عزل شد (ابن اثير، ٨/١٦٤).
على بن عيسى كه در اين روزگار در دمشق به سر مىبرد، به اشارة مونس، از
سوي خليفه نامزد وزارت شد و ابوالقاسم عبيدالله بن محمد كلوذانى به نيابت
از او در بغداد به كار پرداخت (ابن مسكويه، ١/١٤٩)، على بن عيسى در ٣١٥ق
به بغداد رسيد و به رغم آنكه جهت وزارت به عراق آمده بود، نخست از
پذيرفتن خلعت وزارت سرباز زد، ولى سرانجام پذيرفت و رشتة كارها را در دست
گرفت (قرطبى، ١٢٩). او اين بار نيز به روش پيشين، ديوانيان كافى و مورد
اعتماد خود را بر كارها گمارد و از مقرريهاي كارگزاران دولت و نزديكان خليفه
كاست وي حتى اقطاع ويژة وزيران را نپذيرفت و به رغم اصرار خليفه آن را
بازگرداند و خود به نظارت مستقيم بر عاملان ديوانها پرداخت (ابن مسكويه،
١/١٥٢، ١٥٧، ١٥٩) و هر سهشنبه در ديوان مظالم مىنشست (قرطبى، ١٣٠).
از وقايع مهم اين ايام، مىتوان به قدرت يابى برخى از سران ديلمى و
مخالفت با بغداد، و نيز خروج ابوطاهر قرمطى و چيرگى او بر سپاه خليفه به
سركردگى ابن ابى الساج و تهديد بغداد (همدانى، ٥١ -٥٣) كه موجب بحران شديد
سياسى شد، اشاره كرد. از سوي ديگر عدم توفيق على بن عيسى در ايجاد توازن
ميان دخل و خرج به سبب اسراف نزديكان خليفه، و نيز مخالفت نصر حاجب با
او، وي را بر آن داشت كه استعفا كند (٣١٦ق)، ولى مقتدر استعفاي او را
نپذيرفت و با مونس در اين باب مشورت كرد. مونس نيز مقتدر را به مدارا با
وزير خواند و نامزدهاي وزارت - فضل بن جعفر بن حنزابه، ابوعلى بن مقله و
محمد ابن خلف نيرمانى - را شايستة وزارت نديد (ابن مسكويه، ١/١٨٤). با
اينهمه در ٣١٦ق على بن عيسى از وزارت كنار رفت و ابن مقله رشتة كارها را
در دست گرفت (قرطبى، ١٣٤؛ ابن مسكويه، ١/١٨٥). على بن عيسى با برادرش
عبدالرحمان در خانة زيدان القهرمانه به حبس افكنده شد. سپس نصر حاجب مدعى
گرديد كه مردي به نام جوهري اعتراف كرده كه واسطة ميان على بن عيسى و
ابوطاهر قرمطى بوده و على به توسط او با ابوطاهر مكاتبه مىكرده است.
خليفه، خشمناك از اين واقعه، خواست على بن عيسى را در حضور قاضيان و
فقيهان و ديوانيان تازيانه زند، ولى سيده مادر خليفه كه حقيقت امر را
دريافته بود، مقتدر را از اين كار بازداشت (ابن مسكويه، ١/١٨٦، ١٨٧).
در نيمة محرم ٣١٧ق به سبب آشوبى كه نازوك رئيس شرطة بغداد و ابوالهيجاء
حمدانى بر ضد خليفه بر پا ساختند، مقتدر از خلافت خلع شد و قاهر به خلافت
نشست. مونس به رغم كدورتى كه از مقتدر يافته بود، او را همراه با
خانوادهاش به خانة خود برد و ابن جراح را نيز از زندان برگرفت و نزد خود
جاي داد (قرطبى، ١٤١؛ قس: تنوخى، ٢/٥٢، ٥٣). دو روز بعد كه نازوك و
ابوالهيجاء كشته شدند و مقتدر باز به خلافت نشست. على بن عيسى را به
معاونت ابن مقله برگزيد (همو، ٢/٥٥) و رياست ديوان مظالم را نيز به او داد
(همدانى، ٦٠ -٦٣). در ٣١٨ق ميان مونس و خليفه اختلاف بالا گرفت تا حدي كه
در جماديالاول همان سال خليفه از غيبت مونس استفاده كرد و ابن مقله را
به جرم گرايش به مونس توقيف كرد و در پاسخ اعتراض مونس خواست ابن مقله
را به قتل آورد، اما به پايمردي و كوشش على بن عيسى كه ميان خليفه و
مونس به ميانجيگري پرداخته بود، از آن عزم بازگشت. خليفه خواست حسين بن
قاسم بن عبيدالله را به وزارت بردارد، اما اين بار نيز مونس به مخالفت
برخاست. خليفه به على بن عيسى پيشنهاد وزارت داد، ولى او نپذيرفت و
خواستار ابقاي ابن مقله شد. اين بار خليفه از پذيرفتن او تن زد و سرانجام
سليمان بن حسن بن مخلد را به وزارت برداشت و على بن عيسى را به نظارت
بر ديوانها و معاونت وزير جديد برگزيد (ابن مسكويه، ١/٢٠٣- ٢٠٥).
ابن جراح در چند ماه وزارت ابوالقاسم كلوذانى (رجب تا رمضان ٣١٩ق) نيز به
دستور خليفه در شغل خود ابقا شد، اما در رمضان همان سال كه حسين بن قاسم
به وزارت رسيد، شرط كرد كه ابن جراح در كارها دخالت نكند و در ديوان مظالم
نيز ننشيند و خليفه با اين شرط موافقت كرد (همو، ١/٢١٩). وزير جديد سپس خواست
ابن جراح را به مصر تبعيد كند، ولى مونس به دفاع از او برخاست (همدانى،
٦٥)، تا در شوال ٣١٩ وي را به دير قنى (قرطبى، ١٦٥) و به قولى به الصافيه
(همدانى، ٦٥؛ ابن اثير، ٨/٢٣٢) تبعيد كردند. ابن جراح تا سال بعد كه مقتدر
كشته شد، در همانجا ماند. پس از مقتدر و آغاز خلافت قاهر (٣٢٠ق/٩٣٢م) مونس
باز كوشيد تا على بن عيسى را به وزارت بنشاند، ولى به توصية على بن بليق،
حاجب خليفه، كه معتقد بود در چنان شرايطى وزير مىبايست مردي بخشنده و خوش
اخلاق باشد، با وزارت ابن مقله موافقت كرد، اما على بن عيسى را از
تبعيدگاه به بغداد خواند و خليفه وي را بسيار نواخت (همدانى، ١٧١). انتصاب
او به امارت واسط در ٣٢١ق توسط خليفه (همو، ٧٩) با آنكه اندكى با اين روايت
كه ابن مقله وزير پس از مرگ تكينخاصه امير مصر خواست ابن جراح را به
امارت آنجا گسيل دارد، ولى او به بهانة پيري و سستى از آن سرباز زد (ابن
مسكويه، ١/٢٥٨)، متعارض است، ولى بعيد نمىنمايد. با اينهمه على بن عيسى از
جملة كسانى بود كه در خلع قاهر از خلافت با ابن ابى الشوارب قاضى همداستان
شد (همدانى، ٨٢) و گفتهاند كه در كور كردن او نيز دست داشت (ابن مسكويه،
١/٢٩١).
احتمالاً به همين سبب بود كه راضى پس از آنكه قدرت را در دست گرفت
(٣٢٢ق/٩٣٤م) على بن عيسى و برادرش عبدالرحمان را به مشورت در كار خلافت
خواند و به على پيشنهاد وزارت داد، ولى او نپذيرفت و ابن مقله را براي آن
شغل نامزد كرد (صولى، ٤؛ ابن اثير، ٨/٢٨٢، ٢٨٣). به روايت همدانى (ص ٩١)
ابن مقله در ٣٢٣ق على بن عيسى را متهم ساخت كه ناصرالدولة حمدانى را به
قتل عمويش ابوالعلاء بن حمدان تشويق كرده است. به همين سبب ٥٠ هزار دينار
از اموال او را مصادره و به الصافيه تبعيدش كرد. با اين حال خليفه در ٣٢٤ق
پس از عزل ابن مقله، از على بن عيسى خواست كه وزارت را بر عهده گيرد و
او به رغم اصرار خليفه نپذيرفت و برادر خود عبدالرحمان را براي اين كار
پيشنهاد كرد و او به وزارت نشست (ابن مسكويه، ١/٣٣٦). اندكى بعد خليفه،
عبدالرحمان را كه در ادارة امور ضعف بسيار نشان داد، همراه با برادرش على
گرفت و مبلغ هنگفتى از هر دو مصادره كرد (همدانى، ٩٥).
به نظر مىرسد كه على بن عيسى از اين پس تا ٣٢٩ق در دستگاه دولتى شغلى
نداشته است. به روايت صولى در اين سال على بن عيسى پس از فعاليت براي
به خلافت نشاندن متقى و بيعت گرفتن براي او، از قبول پيشنهاد وزارت
خودداري كرد و برادر خود عبدالرحمان را نيز از پذيرش آن شغل منع كرد (ص ١٨٧،
٢٠٣)، ولى گويا عبدالرحمان به دستور خليفه، بىآنكه رسماً به وزارت نشيند،
رشتة امور را در دست گرفت (ابن مسكويه، ٢/١٨).
پس از اين تاريخ، از ابن جراح تا هنگام مرگ آگاهى چندانى در دست نيست.
به نظر مىرسد كه در اين سالها خارج از غوغاي سياست، اما سخت محتشم در
بغداد مىزيسته و از احترامى عظيم برخوردار بوده است، چنانكه وقتى معزالدولة
ديلمى وارد بغداد شد، ابوجعفر صيمري يار و مشاور امير ديلمى، ابن جراح را
بسيار بزرگ داشت و معزالدوله را نيز واداشت تا با او به احترام بسيار رفتار
كند (همدانى، ١٥٤، ١٥٥). به روايت ابن نديم (ص ١٤٢)، ابن جراح در نيمة شب
همان روزي كه معزالدوله وارد بغداد شد، در ٩٠ سالگى درگذشت و پيكرش را در
خانة خود وي به خاك سپردند.
على بن عيسى كه صولى (ص ١٨٧) از او با القاب تاجالدوله و جمال الدوله
ياد كرده است، در ميان وزيران خلفا در سدة ٤ق/١٠م از پايگاه ويژهاي
برخوردار است. اين پايگاه اگر نه از نظر سياسى كه در آن توفيق چندانى
نداشت، لااقل از ديدگاه اجتماعى و نيز كار وزارت، داراي اهميت است. در آن
روزگار كه وزارت وسيلة دستيابى به مطامع شخصى بود و مدعيان براي نيل به
اين مقام از هيچ دسيسهاي بر ضد يكديگر خودداري نمىكردند، وي علاقهاي به
اين كار نشان نمىداد و چنينمىنمايد كه اگر بهسامانرساندنكارها را
وظيفةخودنمىانگاشت (صابى، همان، ٣٠٨ و بعد)، به كلى از آن كناره مىگرفت،
چنانكه در ٣١٤ق به اكراه وزارت را پذيرفت (ابن قرطبى، ١٢٩) و سپس نيز
بارها از پذيرش آن سرباز زد (نك: مثلاً صولى، ٤، ٢٠٣). اين معنى اگر هم از
خوي گوشهنشينى و عافيت طلبى او برخاسته باشد (صابى، همان، ٣٢؛ ابن ابار،
١٦٨؛ قس: ابوحيان، البصائر، ٤/١٣٨) گواه سلامت نفس او نيز مىتواند باشد،
چنانكه چون در ٣١٤ق دوباره به وزارت رسيد، از همة كسانى كه در نخستين دورة
وزارتش با او بدي كرده و موجب عزل و دستگيري او شده بودند، درگذشت (ابن
مسكويه، ١/١٥١) و سپس نيز بعد از سالها وزارت چون به كار ديوانى بازگشت، از
توطئه بر ضد ابن مقله وزير خودداري كرد و خود را از اتباع و ياران او خواند
(تنوخى، ٢/٥٦). با اينهمه نسبت به كارگزاران دولت بسيار سختگير بود (قرطبى،
٧٥، ٧٨؛ ابوحيان، همانجا) و مىكوشيد تا آنان را از ميان مردمان عادل و امين
برگزيند (همدانى، ١٢)، اما مخالفت او با خرجهاي زايد و كاستن مقرّريها و
اقطاعات (مثلاً: ابن مسكويه، ١/٢٧، ٢٨) باعث شد كه او را مردي بخيل خواندند
(قرطبى، ٥١)، در حالى كه بخش اعظم درآمد خود را به صدقه مىداد (ياقوت،
١٤/٦٨) و در تبعيدگاه نيز چنين مىكرد (صابى، همان، ٣١١؛ همدانى، ١٥٤).
اگر چه ابن جراح بلافاصله پس از آنكه بار نخست به وزارت نشست، دست به
اصلاحات اقتصادي زد و كوشيد تا ميان دخل و خرج تعادلى پديد آورد (صابى،
همان، ٣١٦؛ العش، ١٦٣)، ولى كار بىسابقة تهية ترازنامة مالى دولت، از
كارهايى بود كه پس از پايان دورة وزارت و در مقام رياست ديوانها به آن
دست زد (صابى، رسوم، ٢١ و بعد). وي در مقام وزارت يا رياست ديوانها، نه
تنها كوشيد تا برخى از مالياتهايى را كه خاصله بر دوش كشاورزان و پيشهوران
سنگينى مىكرد، بردارد (ابن مسكويه، ١/٢٨، ٢٩؛ العش، همانجا)، بلكه همواره
كارگزاران دولت را از ستم بر مردم برحذر مىداشت (همدانى، ١٢، ١٣) و از
نامههاي او به عاملان شهرها آشكار است (ابن مسكويه، ١/٢٨؛ ماهر حماده،
٣/١٣٨، ٢٤٩، ٢٥٠) كه تا چه حد در برانداختن رسوم ظالمانه و تشويق به دادگري
مىكوشيده است ( العيون، ٤(١)/٢٥٣). گفتهاند وي دستور داد تا آسيابهاي ملك
اقطاعى خود را كه مانع از رساندن آب به كشاورزان منطقه بود، خراب كنند و
به جايش مسجد بسازند (صابى، الوزراء، ٣١١). نيز به ساختن و تعمير بيمارستانها
و استخدام پزشكان و ترفيه حال بيماران اهتمام خاص داشت (ابن ابى اصيبعه،
٢/٢٠٢، ٢٠٣؛ ابن اثير، ٨/٦٨، ٦٩)، و به رغم حسابگري در امور مالى دولت، از
ساختن ابنيه و ايجاد آبادانى رويگردان نبود (همدانى، ١٢؛ العيون، همانجا). در
نتيجة اين كارها بود كه او را در ميان وزيران، به عمر بن عبدالعزيز در ميان
خليفگان، تشبيه كردهاند (ذهبى، العبر، ٢/٤٨) و گفتهاند كه «هر كاري را بر
قاعدة مناسب آن اساس نهاد، و روزگار او از روزگار همة وزراي بنىعباس خوشتر و
نيكوتر بود» (هندوشاه، ٢٠٦).
ابن جراح حتى مقتدر را واداشت تا مستغلات خود را در بغداد كه ماهانه حدود
١٠٠ هزار دينار درآمد داشت (ياقوت، ١٤/٧٠)، وقف حرمين كند، و ديوانى به نام
ديوان البر خاص آن بنياد نهاد (تنوخى، ١/٢٢١). نيز شماري ديوانهاي موقتى
چون ديوان ارتفاق براي اخذ و مصرف اموالى كه كارگزاران دولت مىبايست به
وزيران پيش از او مىدادند (همانجا) و ديوان «مقبوضات عن امّ موسى» براي
رسيدگى به اموال بىحساب و مصادره شدة ام موسى قهرمانه كه از زنان با
نفوذ دربار بود، پديد آورد (ابن مسكويه، ١/٨٣، ٨٤)، ولى درست كرداريش مانع از
آن بود كه از اين اموال فراوان كه همه زيرنظر خود او به مصرف مىرسيد،
چيزي را به خود اختصاص دهد. گذشته از اين چون تنعم خواه نبود، حتى از
پذيرش اقطاع مخصوص وزيران كه ١٧٠ هزار دينار درآمد داشت، چشم پوشيد (ابن
مسكويه، ١/١٥٩؛ همدانى، ٥١).
ابن جراح به ديانت شهره بود و به فرايض دينى التزام داشت (خطيب، ١٢/١٤؛
ابن جوزي، ٦/٣٥١) و از جمله حافظان قرآن به شمار مىرفت (ياقوت، ١٤/٦٩؛
ابن ابار، ١٨٦). چنين مىنمايد كه تشرع وي سبب شد كه در زمرة مخالفان
سرسخت حلاج درآيد و در محاكمة او مداخله كند (ابن كثير، ١١/٢١٧؛ هندوشاه،
١٩٩). على بن عيسى همچنين محدثى چيرهدست بود و ذهبى ( سير، ١٥/٢٩٨) او را
«امام محدث صادق و وزير عادل» خوانده است. از احمد بن بديل كوفى و حسن
بن محمد زعفرانى و حميد بن ربيع و عمر بن شبّة حديث شنيد، و كسانى چون
سليمان بن احمد طبرانى و قاضى ابوطاهر محمد بن احمد ذهلى از او روايت
كردهاند (ابن جوزي، ٦/٣٥١؛ خطيب، ١٢/١٤).
گفتهاند در ٣١٠ق/٩٢٢م كه محمد بن جرير طبري درگذشت و برخى از مردم بغداد
او را رافضى خواندند و از دفن وي جلوگيري كردند، ابن جراح آنان را سخت مورد
سرزنش قرار داد (ابن اثير، ٨/١٣٤). همين مايه توجه او به اديبان و
نويسندگان و دانشمندان سبب شد كه كسانى چون ابن قدامه (ياقوت، ٧/١٧٩)،
ابوسهل بن زياد بن قطان (تنوخى، ٢/٣٧٨)، و صابى ( الوزراء، ٣٠٦ و بعد) و ابن
دريد (ابوحيان، البصائر، ٤/١٣٧) او را بسيار ستايش كنند. به علاوه على بن
عيسى خود از جملة نويسندگان و اديبان به شمار مىرفت. قلقشندي كتابى در علم
مناظر به او نسبت داده (١/٤٧٦)، و ابن نديم (ص ١٤٢) كتابهاي جامع الدعا،
معانى القرآن و تفسيره و كتاب الكتاب و سياسة المملكة و سيرة الخلفاء را از
آثار او دانسته است. نيز احمد بن يوسف معروف به ابن دايه، كتاب مختصر
المنطق را به نام على بن عيسى تأليف كرد (ياقوت، ٥/١٦٠). همچنين رسالهاي
از او توسط سوردل به چاپ رسيده است. از توقيعات او كه آن را بيش از ٣٠
هزار دانستهاند (ياقوت، ١٤/٧٢) معلوم مىشود كه مردي بليغ و فصيح بوده و در
ادب عرب دستى قوي داشته است (مثلاً: ابوحيان، البصائر، ٢/٥٦، ٦٥، ٧٦٨؛ همو،
مقابسات، ٢٢١، ٢٣٧).
٦. ابوالقاسم عيسى بن على بن عيسى بن داوود بن جراح
(٣٠٢-٣٩١ق/٩١٤-١٠٠١م)، راوي، اديب، آشنا به علم منطق، ديوانى مشهور و پسر
وزير سابقالذكر، از نام استادان وي در فقه و ادب آگاهى در دست نيست، اما
منطق را از يحيى بن عدي فرا گرفت (قفطى، ١٦٣) و در آن دستى قوي يافت
(ابن نديم، ١٤٣). در حديث و روايت نيز پايگاهى بلند داشت، چنانكه او را
«ثبت السماع و صحيح الكتاب» دانستهاند (ابن جوزي، ٧/٢١٨) و ذهبى ( تذكرة
الحفاظ، ٣/١٠٢٣) «مسند بغداد»ش خوانده است. وي از ابوالقاسم عبدالله بن محمد
بغوي و ابوبكر بن ابى داوود سجستانى و يحيى بن محمد بن صاعد و ديگران حديث
شنيد، و ازهري، حسن بن محمد خلال، ابوعبدالله صيمري و ابوالقاسم تنوخى از
او روايت كردهاند (خطيب، ١١/١٧٩)، و كسانى چون ابوبكر محمد بن موسى خوارزمى
و ديگران در مجالس املاء حديث او حاضر مىشدند (روذراوري، ٣٩٧- ٣٩٨). اين
نكته هم بسى قابل توجه است كه محدثى بدين پايگاه، به دانشهايى كه
مستقيماً با شريعت ارتباط ندارند، عنايت داشته باشد و بلكه از بزرگان آن
دانشها به شمار آيد (شهرزوري، ٢/١٥٠؛ ابن نديم، همانجا). شايد به همين سبب
بود كه برخى از كسانى كه در باب حافظان و راويان آثاري پديد آوردهاند،
كوشيدهاند كه اشتغال او را به فلسفه نفى كنند (مثلاً: ذهبى، ميزان، ٣/٣٠٨).
عيسى بن على از جمله كسانى بود كه در محضر ابن سعدان وزير حضور مىيافتند و
به مباحثه در مسائل گوناگون علمى مىپرداختند. ابوحيان كه با وي دوستى
داشته و بسياري از آراي فلسفى او را نقل كرده، گزارشى از يكى از اين
جلسات تهيه كرده است ( مقابسات، ٨٥). با اينهمه وي او را در تعليم دانش
خود مردي بخيل دانسته است ( الامتاع، ١/٣٦، ٣٧)، در حالى كه قفطى (همانجا)
و شهرزوري (همانجا) از اشتغال او به تدريس و شاگردان فراوانش ياد كردهاند.
عيسى بن على يك چند كاتب الطّائع خليفه در ديوان رسايل بود (ابن جوزي،
٧/٢١٨) و صابى ( الوزراء، ٣٥٧، ٣٧٤، ٣٧٦) و تنوخى (١/٢٠٦) كه با او معاصر و
مصاحب بودهاند، رواياتى از او دربارة وقايع سياسى دوران پدرش على بن عيسى
نقل كردهاند.
قفطى (همانجا) نسخهاي از كتاب سماع طبيعى با شرح يحيى بن عدي نحوي ديده
بود كه عيسى بن على آن را نزد يحيى خوانده و خود بر آن حواشى نوشته بوده
است. نيز گفتهاند كه كتابى در لغت فارسى داشته (ابن نديم، همانجا). از
اينجا معلوم است كه زبان فارسى را نيز نيك مىدانسته است. چند برگ از بخش
دوم امالى او در كتابخانة چستربيتى موجود است ( آربري، .(II/١٠٨-١٠٩
پس از آنكه عيسى بن على درگذشت، قاضى ابوعبيدالله ضبى بر او نماز گزارد و
پيكرش را در خانة خودش به خاك سپردند (روذراوري، ٣٩٧؛ ابن جزري، ٧/٢١٩).
مآخذ: ابن ابار، محمد، اعتاب الكتاب، به كوشش صالح الاشتر، دمشق،
١٣٨٠ق/١٩٦٠م؛ ابن ابى اصيبعه، احمد، عيون الانباء، بيروت، ١٣٧٧ق/ ١٩٥٧؛
ابن اثير، الكامل؛ ابن جراح، محمد، الورقة، به كوشش عبدالوهاب عزام و
عبدالستار احمد فراج، قاهره، ١٩٥٣م؛ ابن جوزي، عبدالرحمان، المنتظم،
حيدرآباد دكن، ١٣٥٧ق/١٩٣٨م؛ ابن حزم، على، جمهرة انساب العرب، بيروت،
١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن كثير، البداية؛ ابن مسكويه، احمد،
تجارب الامم، به كوشش ه. ف. آمدروز، قاهره، ١٣٣٢ق/١٩١٤م؛ ابن نديم،
الفهرست؛ ابوحيان توحيدي، على، اخلاق الوزيرين، به كوشش محمد بن تاويب
طنجى، ١٩٦٥م؛ همو، الامتاع و المؤانسة، به كوشش احمد امين و احمد زين،
قاهره، ١٩٣٩م؛ همو، البصائر و الذخائر، به كوشش ابراهيم كيلانى، دمشق،
١٣٨٥ق/ ١٩٦٥م؛ همو، مقابسات، به كوشش محمد توفيق حسين، بغداد، ١٩٧٠م؛
تنوخى، محسن، الفرج بعد الشدّة، به كوشش عبود الشاجى، بيروت، ١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛
ثعالبى، عبدالملك، تحفة الوزراء، به كوشش حبيب على راوي و ابتسام فرهون
صفار، بغداد، ١٩٧٧م؛ جهشياري، محمد، كتاب الوزراء و الكتاب، به كوشش عبدالله
صاوي، قاهره، ١٣٥٧ق/١٩٣٨م؛ خطيب بغدادي، احمد، تاريخ بغداد، قاهره،
١٣٤٩ق/١٩٣٠م؛ ذهبى، محمد، تذكرة الحفاظ، حيدرآباد دكن، ١٣٣٣-١٣٣٤ق؛ همو، سير
اعلام النبلاء، به كوشش شعيب الارنؤوط و ابراهيم زيبق، بيروت،
١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ همو، العبر، به كوشش ابوهاجر محمد بن سعيد زغلول، بيروت،
١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، ميزان الاعتدال، به كوشش على محمد بجاوي، قاهره،
١٣٨٢ق/١٩٦٢م؛ روذراوري، محمد، ذيل تجارب الامم، (نك: ابن مسكويه، در همين
مآخذ)؛ سخاوي، محمد، الاعلان بالتوبيخ، به كوشش فرانتز روزنتال، بغداد،
١٣٨٢ق/ ١٩٦٢م؛ شهرزوري، محمد، نزهة الارواح و روضة الافراح، به كوشش خورشيد
احمد، حيدرآباد دكن، ١٣٩٦ق/ ١٩٧٦م؛ صابى، هلال، رسوم دارالخلافة، به كوشش
ميخائيل عواد، بغداد، ١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ همو، الوزراء، به كوشش عبدالستار احمد
فراج، قاهره، ١٩٥٨م؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش س. ددرينگ،
دمشق، ١٩٥٢م؛ صولى، محمد، اخبار الراضى، به كوشش هيورث دن، قاهره، ١٩٣٥م؛
طبري، تاريخ؛ عزام، عبدالوهاب، مقدمة الورقة (نك: ابن جراح، در همين مأخذ)؛
العش، يوسف، تاريخ عصر الخلافة العباسية، به كوشش محمد ابوالفرج العش،
بيروت، ١٣٨٧ق/ ١٩٦٧م؛ العيون و الحدائق، به كوشش نبيله عبدالمنعم داوود،
نجف، ١٣٩٢ق/ ١٩٧٢م؛ فراج، عبدالستار احمد، (نك: صابى، الوزراء، در همين
مآخذ)؛ فروخ، عمر، تاريخ الادب العربى، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ قرطبى، عريب
بن سعد، صلة تاريخ الطبري، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٩٧م؛ قفطى، على، اخبار
العلماء، به كوشش محمد خانجى كتبى، قاهره، ١٣٢٦ق/١٩٠٨م؛ قلقشندي، احمد،
صبح الاعشى، قاهره، ١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ كتبى، محمد، فوات الوفيات، به كوشش
احسان عباس، بيروت، ١٩٧٢م؛ كحاله؛ عمررضا، معجم المؤلفين، بيروت، ١٩٥٧م؛
ماهر حماده، محمد، الوثائق السياسية و الادارية، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛
مرزبانى، محمد، نورالقبس، به كوشش رودلف زلهايم، ويسبادن، ١٩٦٤م؛ همو،
معجم الشعراء، به كوشش عبدالستار فراج، قاهره، ١٩٦٠م؛ مسعودي، على، مروج
الذهب، به كوشش يوسف اسعد داغر، بيروت، ١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛ همدانى، محمد، تكملة
تاريخ الطبري، به كوشش آلبرت يوسف كنعان، بيروت، ١٩٦١م؛ هندوشاه بن
سنجر، تجارب السلف، به كوشش عباس اقبال، تهران، ١٣٥٧ش؛ ياقوت، ادباء؛ نيز:
Arberry, ١٩٥٦; EI ٢ ; GAL,S; Sourdel, Dominique, X une lettre in E dite de q Ali
B. p ) n , in Arabica, ١٩٥٦.
صادق سجادي (رب) ١٢ ستون مربوط به اسفندماه٧٦ و مابقى ١٦/١/٧٧
ن * ٢ * (رب) ١٨/١/٧٧