دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٠١٤
| ابن ثواب جلد: ٣ شماره مقاله:١٠١٤ |
اِبْنِ ثَوابه، نام چند تن از فرزندان ثوابة بن يونس كه آل ثوابه نيز
خوانده شدهاند. آنان اهل علم و ادب، شيعى مذهب و از دبيران دستگاه خلافت
عباسى در سدههاي ٣ و ٤ق/٩ و ١٠م در عراق بودند. نياي بزرگشان يونس، حجامى
نصرانى بود و لبابه لقب داشت (شايد لبابه نام جدة آنان بوده است: ابن
نديم، ١٤٣؛ نيز قس: اشعاري را كه مادرائى در هجاي ابوالعباس بن ثوابه و
تعريض به لبابه سروده است: ياقوت، ٤/١٥٤). نويسندگان شيعى، به ويژه امين
(٣/٨٩) و مدرس (٨/٤٤٨)، به استناد تشيع ابوالعباس محمد بن ثوابه، ديگر اعضاي
خاندان را نيز شيعى دانسته و زندگىنامة آنان را در كتب تراجم اهل تشيع
وارد كردهاند. شايد سبب نيك رفتاري ابوالصقر وزير با ابوالعباس دليل ديگري
بر تشيع وي و خاندانش باشد. افراد مشهور خاندان ابن ثوابه اينانند:
١. ابوالعباس احمد بن محمد (د ٢٧٧ق/٨٩٠م)، اديب، شاعر و از دبيران برجستة
عباسيان. وي يكى از همكاران نزديك سليمان بن وهب (د ٢٧٢ق)، وزير مهتدي
(خلافت ٢٥٥-٢٥٦ق) بود. او در يك دوره يك بار همراه سليمان و برخى ديگر از
كاتبان به حضور خليفه رسيد. خليفه وزير را مأمور كرد، ١٠ نامه از سوي او
براي كارگزاران ولايات بنويسد. سليمان ٥ نامه را خود نوشت و نگارش ٥ نامة
ديگر را به ابن ثوابه واگذار كرد. زبر دستى او در اين كار چنان بود كه
ستايش وزير را برانگيخت. ابوالعباس در ديدار ديگري با خليفه، با وي در مورد
مصادرة پارهاي اموال به محاجه پرداخت او را متقاعد ساخت، چنانكه سليمان از
مقبول افتادن رأي او نزد خليفه، اظهار شگفتى كرد (ابوالفرج، ٢٣/١٤٦- ١٤٨).
ابن ثوابه در توطئه عليه مهتدي، كه سليمان بن وهب، خود يكى از عاملان
اصلى آن بود، نيز شركت داشت. طبري (١٢/١٨٣٢) اشاره مىكند كه به فرمان
مهتدي خانة ابن ثوابه، همراه خانههاي سليمان و محمد بن بغا و حسن بن
مخلد، غارت شد. علاوه بر آن، در ماجراي خلع خليفه نامهاي در مسجد پيدا شد
كه نويسندة آن، ابن ثوابه را كارگردان همة وقايع دانسته بود (همو، ١٢/١٧٩٦).
از آن پس تا حدود ١٠ سال، ديگر از حوادث زندگى او اطلاعى در دست نيست.
اندكى پيش از ٢٦٥ق وي در مجلس صاعد بن مخلد (د ٢٧٦ق) كه احتمالاً در آن
هنگام از كاتبان بزرگ موفق (برادر معتمد) بود و بعدها از وزراي دربار گرديد،
حضور داشت، و ابوالصقر اسماعيل بن بلبل (د ٢٧٨ق) نيز پيش از آنكه به وزارت
رسد، در همان مجلس بود. ابن ثوابه خود را آن قدر صاحب مقام مىپنداشت كه
شخصيت بزرگى چون ابوالصقر را آماج نكتههاي زهرآگين ساخت و لهجة نادرست و
نيز بىاطلاعى او را در فقه به استهزا گرفت. بىحرمتى وي نسبت به ابوالصقر
موجب خشم و ناسزاگويى ابوالعيناء (١٩١-٢٨٣ق/٨٠٧ -٨٩٦م)، شاعر هجاگوي بصره شد
(ياقوت، ٤/١٥١؛ ابن خلكان، ٤/٣٥٤). ديري نپاييد كه معتمد عباسى، ابوالصقر را
در ٢٦٥ق به وزارت برگزيد (ابن اثير، ٧/٣٢٨)، ابن ثوابه كه نگران شده بود،
در واسط به حضور وزير شتافت و به كنايات اديبانه و آيات قرآنى از وي پوزش
خواست. وزير نيز او را به حكومت طسوجهاي (نواحى) بابل، سورا و بربسما (غرب
بغداد) گمارد (ياقوت، همانجا؛ ابن ابار، ١٦٧؛ حصري، ٨٠٨). سپس چون ابوالصقر
داماد موفق شد، ابن ثوابه نامة تهنيتى براي او فرستاد (ياقوت، ٤/١٥٧). در
٢٧٧ق كه سال مرگ ابن ثوابه است، عبيدالله بن سليمان بن وهب وزير معتمد
شد، بىدرنگ طسوجهايى را كه در اختيار ابن ثوابه بود، از او گرفته به ديگري
سپرد. نامهاي كه ابن ثوابه براي عبيدالله نوشت (همو، ٤/١٤٧)، نيز بىتأثير
ماند.
از اشارات ياقوت (٤/١٥٢) در مىيابيم كه او، در روزهايى معين مجلسى تشكيل
مىداده و اديبان، از جمله مبرد (د ٢٨٦ ق)، در آن حضور مىيافتهاند. در يكى
از همين مجالس بود كه غلامى مديحة كوچكى از بحتري كه شامل تقاضايى نيز
بود، به خدمت او آورد. ابن ثوابه چنان شاد شد كه بىدرنگ تقاضاي او را
پذيرفت (صولى، ١٦٨). رابطة او با بحتري پيش از آن آغاز شده بود، ولى
نمىدانيم چرا بحتري در يكى از قصايدش متعرض هجو ابن ثوابه گرديده است
(ياقوت، ٤/١٥٦؛ بحتري، ١/١٤٣، ٢/١١٩١). با اينهمه ابن ثوابه درهم و جامه و
استر براي بحتري فرستاد تا نظر او را به خود جلب كند. پس از آن نيز پيوسته
اموالى براي وي ارسال مىداشت (ياقوت، ٤/١٥٧، به نقل از ابوالفرج
اصفهانى). نتيجة اين بخشندگى ٣ مديحه بوده كه در ديوان بحتري (٢/٧٤٦،
٦/٢٠٦٢، ٢٤٢٢) مضبوط است.
ابن ثوابه مىكوشيد با ابن رومى نيز پيوند دوستى برقرار كند. از اين رو يك
بار او را به گردش بر روي دجله دعوت كرد (حصري، ٥٠٠). ابن رومى گويا وي را
مدح نيز گفته است (همو، ٣٩٨؛ قس: ابن رومى، ٥٧٦)، اما آنچه در ديوان وي
(ص ٥٦٤) آمده، قصيدهاي است در عتاب ابن ثوابه.
در مجلس ابن ثوابه، علاوه بر مبرد، دو تن ديگر نيز كه در ادب از وي روايت
مىكردند، حضور مىيافتند. يكى ابن ابى طاهر طيفور (ه م) بود كه وي را مدح
نيز گفته است (ابن عبدربه، ٤/٢٠٢)، اما همو، هنگامى كه ابن ثوابه امر
طسوجهاي غرب بغداد را عهدهدار شد، رسالة مفصلى در ذم او نوشت (صفوت، ٢٩٩).
ديگري مردي است به نام ابوعبدالله بزوري كه ابن ثوابه را در زندان
(نمىدانيم كدام زندان) ديده و او دو بيت از اشعار خود را براي ابوعبدالله
برخوانده است (صفدي، الوافى، ٧/٣٦٨).
علاوه بر آنچه گذشت، دو روايت ديگر دربارة او مىدانيم: يكى داستان جوانى
كاتب است كه از الفاظ معقد و سنگين او گريخت و به ابراهيم بن مدبر (د
٢٧٩ق/٨٩٢م) پيوست (همانجا). ديگري درآمدن دوستش سعيد بن حميد، كاتب و
شعوبى معروف به مجلس اوست (ابوالفرج، ١٨/١٥٥) كه وي را با غلامى زيباروي
يافت (همو، ١٨/١٥٦). روايتى كه ابن فرات دربارة احوال خود و رفتار جابرانة
ابن ثوابه نقل كرده (دهستانى، ١/٣٢٢)، متناقض و احتمالاً مجعول است.
از آثار ابن ثوابه چيز عمدهاي در دست نيست. آنچه يافته شده، به چند نامه
منحصر است: يك نامه به ابوالصقر، دو نامه به عبيدالله بن سليمان، دو نامة
ديگر در تسليت دوستان و پاسخ نامه، و يك نامة مفصل از جانب موفق به يكى
از واليان كه بيشتر جنبة اندرز دارد (صفوت، ٢٨١، ٢٨٨-٢٩٢). از همه مهمتر و
پرفايدهتر، نامهاي است كه از جانب خليفه به يكى از واليان نوشته و از
وي خواسته است كه به حال زنان و مردان زندانى و وضع خوراك و پوشاك
آنان رسيدگى كند (ثعالبى، ١٥١).
از اشعار او كلاً ٧ بيت به دست آمده است: دو بيت را، چنانكه ديديم، در
زندان براي ابوعبدالله بزوري خوانده و ٥ بيت را صفدي (الوافى، ٧/٣٧٠) نقل
كرده است، اما صولى كه گويا با وي نظر خوشى نداشته، شعر او را پست و حتى
مغلوط خوانده است. از دو كتاب الرسايل المجموعة و رسالة فى الخط و الكتابة،
كه ابن نديم (ص ١٤٤) و صفدي ( الوافى، ٧/٣٦٩) ذكر كردهاند، اثري در دست
نيست، اما ابن نديم (ص ١٠) و ابوالفرج (١٩/٢٥٢) نوشتههاي او را ديدهاند.
ابن ثوابه محبوب معاصران خويش نبود. خودخواهى، خوي ناهنجار و سخن پيچيده و
پرطمطراق او (صفدي، الوافى، ٧/٣٦٨؛ ياقوت، ٤/١٤٦) موجب شد كه حتى شاعران
گمنام و كم ارج نيز به هجو او بپردازند و چنانكه اشاره شد، كاتبى به نام
احمد بن على مادرائى هجاهايى زشت در حق او سرود و به لبابه تعريض كرد
(ياقوت، ٤/١٥٤، ١٥٩). از همين كاتب، مرزبانى (ص ٣١٣) ٣ بيت ديگر در هجاي
ابن ثوابه نقل كرده است كه در آنها نيز لبابه به استهزا گرفته شده است.
گويا مادرائى با ابن ثوابه دشمنى ديرينه داشته است. روزي ابوالعباس ثعلب
(د ٢٩١ق/٩٠٤م) از وي دربارة ابن ثوابه پرسش كرد و او در پاسخ هجايى را كه
در حق وي سروده بود، بازخواند (٣ بيت در ياقوت: ٤/١٥٥). همچنين شاعر گمنام
ديگري به نام ابوسهل بن نوبخت (ابوالفرج، ٢١/٤٣) دو قطعه شعر اهانت آميز
در هجاي او سروده است (ياقوت، ٤/١٥٩-١٦٠). در قطعة نخست كه خطاب به
عبيدالله بن سليمان است، شاعر از «ابوالقاسم» گله مىكند كه چرا ابن ثوابه
را در شمار كاتبان نهاده است، اما ديديم كه عبيدالله، همين كه به وزارت
رسيد، اين ثوابه را از حكومت طسوجها و شايد از كار كتابت نيز عزل كرد.
بنابراين ممكن است، مراد از ابن ثوابه در اين شعر، جعفر بن محمد (نك: شمارة
٣ همين مقاله) باشد، نه احمد بن محمد.
شخصيت و خلقيات ابن ثوابه بدانگونه بود كه علاوه بر شاعران گمنام، برخى
از ظرفاي زمان نيز به هجو او پرداختند. ابوهفان بصري در مجلس ثعلب، هجاي
مسخرهآميزي در حق وي، كه آن موقع در رقه بود، برخواند. همچنين ابوالعيناء
به حيله او را نزد عبيدالله بن عبدالله بن طاهر كشاند و به عنوان كوهى از
يخ و برف كه در شطرنج باخته است، عرضه كرد (شابشتى، ٨٧؛ صفدي، نكت
الهميان، ٢٦٧؛ ياقوت، ١٨/٢٩١). ابوحيان توحيدي حدود دو قرن پس از وي توانست
داستانى و نامهاي برسازد و به او نسبت دهد كه يكى از شيرينترين صفحات در
ادبيات هزلآميز عرب است (نك: ابوحيان، ١٥٧-١٦٣). ياقوت (٤/١٦١) مىنويسد كه
اين داستان را يا احمد بن طيب، نديم معتضد ساخته، يا به احتمال قويتر،
ابوحيان.
حكايت از ٣ بخش تشكيل يافته است: الف - دوستى ابن ثوابه را اندرز مىدهد
كه هندسه بياموزد و او دست به كار مىشود؛ ب - آن دوست نامهاي به ابن
ثوابه مىنويسد و مىپرسد كه چرا دنبال كار را رها كرده است. اين نامه كه
به ظاهر حاوي تجليل و تكريم كاتب است. لحنى سراپا ريشخند آميز دارد؛ ج -
ابن ثوابه پاسخى بسيار مفصل به آن دوست مىنويسد كه بخش اصلى روايت است
و نهايت زبردستى و هنرمندي نويسنده در آن متجلى است. لحن گفتار و اشارات
زيركانه و ظريف اين روايت از ابن ثوابه كاتبى ابله و خودخواه و كوته بين
ساخته است. ياقوت (٤/١٦١-١٧٤)، نظر به زيبايى و شيرينى داستان، همة آن را
نقل كرده است.
٢. ابوعبدالله محمد (د ٢٧٩ق/٨٩٢م). وي فرزند ابوالعباس احمد بود. نخستين بار
او را در خدمت بايكباك (مق ٢٥٦ق/٨٧٠م) يكى از فرماندهان ترك دربار خلافت
مىبينيم (ياقوت، ٤/١٤٧). از طريق او، پاي ابن ثوابه به كشمكشهاي سياسى و
اجتماعى آن روزگار، كه بيشتر به دست تركان بر پا مىگرديد، كشيده شد. طى
سالهاي ٢٥٥-٢٥٦ق به دنبال قتل معتز و روي كار آمدن مهتدي، شورش مردم و
توطئة اميران ترك كه در صدد خلع خليفه بودند، بالا گرفته بود. بايكباك،
فرمانده سپاه، نيز در ايجاد اين آشوبها دخالت داشت و مورد اعتماد نبود. با
اينهمه خليفه ناگزير بود كارگزارانى را كه به وي تحميل مىكردند، بپذيرد.
بدين سان ابن ثوابه، همراه بايكباك، به دربار خلافت راه يافت. ظاهراً چند
ماه پس از ورود وي به دربار، خليفه او را به رافضى بودن متهم كرد و به
توقيفش فرمان داد و ابن ثوابه از بيم گريخت (ياقوت، ٤/١٤٨)، اما بايكباك
كاتب خويش را فرونگذاشت و به وسايل گوناگون از خليفه خواست كه او را
ببخشايد. سرانجام خليفه كاتب را بخشود و به او خلعت داد. از اين پس، ديگر
اطلاعى از او در دست نيست، ولى بغدادي (٢/٢٢) او را دبير معتضد دانسته و
منشآتى نيز به او نسبت داده است.
٣. ابوالحسين جعفر بن محمد (د ٢٨٤ق/٨٩٧م). وي برادر ابوالعباس بود. پس از
آنكه عبيدالله بن سليمان ابوالعباس را در اواخر عمر از حكومت طسوجهاي بغداد
خلع كرد، جعفرنامة مفصلى به عبيدالله نوشت و از او تقاضا كرد در دستگاه وي
به كار گمارده شود (ياقوت، ٧/١٨٨-١٩٠). به دنبال آن نامه، عبيدالله وي را
نزد فرزندش، حسن به نيابت ديوانهاي رسايل و «معاون» گمارد و همينكه حسن
درگذشت، جعفر مستقلاً عهدهدار ديوان رسائل گرديد. اين شغل تا دو نسل بعد نيز
همچنان در دست اعضاي اين خاندان بود (ياقوت، ٧/١٨٨).
چنين به نظر مىرسد كه جعفر نزد بزرگان از احترام بسياري برخوردار بوده
است. شعري كه ابن معتز (د ٢٩٦ق/٩٠٩م) در رثاي او سروده (٩ بيت: حصري
٣/٦٨٧ - ٦٨٨)، قطعهاي شورانگيز است كه از اندوه عميق شاعر از مرگ دوستى
عزيز حكايت دارد. جعفر شعر نيز مىسروده و حتى مىخواسته با ابن رومى كه
برادرش ابوالعباس را مدح مىگفته، همسري كند (ابن رومى، ٥٧٦). اما از آثار
او، جز چند بيت كه صفدي ( الوافى، ١١/١٣٧) آورده، چيزي در دست نيست.
وي عاقبت در ري درگذشت و در همان شهر به خاك سپرده شد (همانجا).
٤. ابوالحسن محمد بن جعفر (د ٣١٢ق/٩٢٤م). او نيز مانند پدرش جعفر، در عصر
مقتدر (د ٣٢٠ق/٩٣٢م) و وزارت على بن عيسى بن جراح (د ٣٣٤ق/٩٤٥م) عهدهدار
ديوان رسايل و ديوان معاون بود. ابن فرات نيز كه در ٣٠٤ق/٩١٦م به وزارت
رسيد، او را در همان منصب باقى گذاشت. شايد به همين سبب بود كه چون ابن
فرات بار دوم به وزارت رسيد، وي نامهاي دلنشين و آكنده از ستايش وزير، از
جانب خليفه به ولايات نوشت (ياقوت، ١٨/٩٧؛ نيز قس: ترجمة آن در فرج بعد از
شدت دهستانى، ١/٣٢٧). علاوه بر اين نامه، قطعات كوچكىاز برخى رسائل او در
دست است، از جمله اعلام وزارت حامد بن عباس از جانب مقتدر (همدانى، ١/٢٠)،
نامهاي در باب آزاد ساختن اموال موروث در ٣١١ق از جانب ابن فرات (صابى،
٢٦٨)، و نيز چند بيت شعر كه صفدي ( الوافى، ٢/٣٠٠) نقل كرده است. صفدي
(همانجا) تاريخ وفات او را ٣١٦ق نوشته، ولى در جاي ديگر (همان، ٧/٣٧٠) سخن
خود را اصلاح كرده است.
٥. ابوعبدالله احمد (د ٣٤٩ق/٩٦٠م). وي پس از مرگ پدرش محمد، در ٣١٢ق/٩٢٤م
عهدهدار ديوان رسايل شد (ياقوت، ٤/٢٤٣؛ صفدي، الوافى، ٧/٣٧٠) و تا پايان عمر
در اين مقام باقى بود. از آثار او چيزي در دست نيست، اما برخى از نويسندگان
ضمن ستايش او به چند رساله از رسايل معروف او اشاره كردهاند: رسالهاي در
خلع قاهر (٣٢١ق) با نامهاي به ملك روم از جانب راضى (٣٢٧ق)، رسالهاي در
ملقب شدن على بن حمدون به سيفالدوله از جانب متقى در ٣٣٠ق، نامهاي به
عماد الدولة ديلمى از جانب مطيع در ٣٣٥ق (همدانى، ١/٨٣، ١١١، ١٢٩، ١٥٨).
مآخذ: ابن ابار، محمد، اعتاب الكتاب، به كوشش صالح الاشتر، دمشق، ١٣٨٠ق؛
ابن اثير، الكامل؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن رومى، على، ديوان، به كوشش
حسين نصار، قاهره، ١٣٩٣ق؛ ابن عبدربه، احمد، العقد الفريد، به كوشش احمد
امين و ديگران، قاهره، ١٩٦٢م؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابوحيان توحيدي، على،
مثالب الوزيرين، به كوشش محمد ابن تاويت، رباط، ١٩٦٥م؛ ابوالفرج اصفهانى،
على، اغانى، بيروت، داراحياء التراث العربى؛ امين، محسن، اعيان الشيعة،
بيروت، ١٤٠٣ق؛ بحتري، وليد، ديوان، به كوشش حسن كامل صيرفى، قاهره،
١٩٦٣م؛ بغدادي، اسماعيل پاشا، هدية العارفين، استانبول، ١٩٥٥م؛ ثعالبى،
ابومنصور، تحفة الوزراء، به كوشش حبيب على الراوي و ابتام موهون الصفار،
بغداد، احياءالتراث الاسلامى؛ حصري، ابواسحاق ابراهيم، زهر الا¸داب، به
كوشش محمد محيى الدين عبدالحميد، قاهره، ١٣٧٣ق؛ دهستانى، حسين، فرج بعد از
شدت، به كوشش اسماعيل حاكمى، تهران، ١٣٦٣ش؛ شابشتى، على، الديارات، به
كوشش كوركيس عواد، بغداد، ١٣٨٦ق؛ صابى، هلال، الوزراء، به كوشش عبدالستار
احمد فراج، قاهره، ١٩٥٨م؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، ويسبادن، ١٣٨٩ق/
١٩٦٩م؛ همو، نكت الهميان، به كوشش، احمدزكى بك، مصر، ١٣٢٩ق/ ١٩١١م؛ صفوت،
زكى احمد، جمهرة رسائل العرب، قاهره، ١٣٩١ق؛ صولى، محمد، اخبار البحتري، به
كوشش صالح الاشتر، دمشق، ١٣٧٨ق/١٩٥٨م؛ طبري، تاريخ؛ مدرس، محمدعلى، ريحانة
الادب، تبريز، ١٣٤٦ش؛ مرزبانى، محمد، الموشح، به كوشش محب الدين الخطيب،
قاهره، ١٣٨٥ق؛ همدانى، محمد، تكملة تاريخ الطبري، به كوشش آلبرت يوسف
كنعان، بيروت، ١٩٦١م؛ ياقوت، ادبا. بخش ادبيات عرب (رب) ٢/١٢/٧٦
ن * ٢ * (رب) ٢٤/١٢/٧٦