دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١١٨٦
| ابن داعی جلد: ٣ شماره مقاله:١١٨٦ |
اِبْنِ داعى، ابوعبدالله محمد بن حسن بن قاسم بن حسن علوي ملقب به
المهدي لدين الله (٣٠٤- ٣٥٩ق/٩١٦-٩٧٠م)، دانشمند و فقيه علوي كه در زمان
معزالدولة ديلمى شورش كرد و يك چند بر گيلان و نواحى اطراف آن تسلط يافت.
وي در ديلم زاده شد و در جوانى زمانى كه معزالدوله در اهواز بود، نزد وي
شتافت (ابن عنبه، ٨٤) و از آنجا براي كسب دانش به بغداد رفت. ابن عنبه
گزارش مفصلى از زندگى او آورده كه بيشتر مطالب آن در منابع ديگر نيست. با
اينهمه، ميان عمدة الطالب و منابع ديگر چندان مطالب مشترك مىتوان يافت
كه درستى اطلاعات منحصر به فرد او را تأييد مىكند. به گفتة وي، ابن داعى
چندي پس از پيوستن به معزالدوله و هنگامى كه در بغداد بود، مخفيانه سر به
مخالفت برداشت. گروهى از ديلميان بغداد با او هماهنگ شدند. معزالدوله پس از
وقوف بر اين خبر، او را به زندان افكند و ديلميان و كسان ديگر را كه به او
پيوسته بودند، دستگير و گروهى را آواره و تبعيد كرد. معزالدوله بعدها ابن
داعى را به فارس نزد برادر خود عمادالدوله فرستاد و عمادالدوله او را به
ابوطالب نوبندجانى سپرد، و وي ابن داعى را در قلعة اكوسان زندانى كرد. پس
از آنكه يك سال و دو ماه در آن زندان به سر برد، ابراهيم بن كاسك ديلمى
به شفاعت از او پرداخت. عمادالدوله به اين شرط حاضر به آزادي او شد كه
ابن داعى تغيير لباس داده، قبا بپوشد. آنگاه ابراهيم او را با خود به كرمان
برد، پس از چندي ابوعلى بن الياس فرمانرواي كرمان او را دستگير كرد، اما در
جنگى كه ابوعلى با ابراهيم كرد، ابن داعى فرار كرد و به منوجان در مكران
گريخت. در آنجا زيديان به او پيوستند. چون ابن معدان فرمانرواي آن ناحيه
از اين موضوع آگاه شد، او را دستگير كرد و به عمان فرستاد. در آنجا زيديان
عمان پنهانى با وي بيعت كردند. هنگامى كه فرمانرواي عمان از فعاليتهاي او
با خبر شد، وي را به بصره تبعيد كرد. در بصره نيز گروهى از گيليان و ديلميان
به او پيوستند.
ابويوسف حاكم شهر، در آغاز او را زندانى كرد، آنگاه روستايى به ٥ هزار درهم
به اقطاع ابن داعى داد، وي سالها در آن شهر زيست، سپس براي زيارت حج
اجازه گرفت و به اهواز رفت و از طريق بغداد راه حجاز در پيش گرفت و در
بازگشت بغداد را مقر خود قرار داد (همو، ٨٤ - ٨٥). در اين شهر فقه و كلام را
نزد ابوالحسن كرخى و حسين بن على بصري نيك فراگرفت، چنانكه خود مجلس درس
و فتوا برپا داشت (ذهبى، ١٦/١١٥؛ ابن عنبه، همانجا).
ابن داعى در بغداد بار ديگر به معزالدوله پيوست و گويا در شمار سرداران سپاه
او درآمد. به گفتة ابن اثير در نبردي كه ميان معزالدوله و توزون روي داد
(٢٣٢ق/٩٤٤م)، معزالدوله شكست خورد و ١٤ تن از سران لشكر او از جمله ابن
داعى به اسارت توزون درآمدند (٨/٤٠٨- ٤٠٩). پس از اين واقعه بايستى
ابوعبدالله از كارهاي نظامى و سياسى كنار رفته باشد، چه گفتهاند كه در
٣٤٨ق/٩٥٩م معزالدوله از او خواست كه به خدمتش درآيد و نقابت علويان بغداد
را بپذيرد. ابن داعى در آغاز نپذيرفت، ليكن سرانجام پافشاري معزالدوله سبب
شد كه بدين كار تن در دهد. معزالدوله در گراميداشت ابن داعى مبالغه مىكرد.
هنگامى كه بيمار شد از او خواست كه برايش قرآن بخواند، و چون وي اين كار
را كرد، معزالدوله دست او را بوسيد (ابن عنبه، ٨٥). همچنين قسمتى از سواد را
كه درآمدِ سالانه آن حدود ٥ هزار درهم بود، به اقطاع او داد و وي در گرفتن
اين اقطاع اينگونه توجيه كرد كه حق علويان از بيت المال است (همانجا).
ابن داعى همچنان در بغداد با احترام مىزيست، تا اينكه به تدريج گروه
زيادي از علويان و نيز ديلميان با او بيعت و وي را به شورش تشويق كردند،
اما او از معزالدوله هراس داشت و تا زمانى كه وي در بغداد بود، كار خود را
آغاز نكرد و تا ٣٥٢ق همچنان نزد معزالدوله مقرب بود. در اين سال به سفارش
ابن داعى، ابن ابى الشوارب (ه م) قاضى بىكفايت و رشوهخوار بغداد از كار
بركنار شد (همدانى، ١٨٣-١٨٤). در ٣٥٣ق معزالدوله به قصد نبرد با ابن حمدان
به سوي موصل شتافت. ابن داعى كه در پى فرصت مناسب بود، روزي در نزد
عزالدوله فرزند معزالدوله كه در غياب پدر، قائم مقام او بود، موضوعى را
بهانه ساخت و پرخاش كنان با گروه اندكى از ياران خود از بغداد بيرون رفت و
خانواده خود را بر جاي نهاد و در اواخر شوال ٣٥٣ راه ديلم در پيش گرفت و پس
از چندي به هوسم (رودسر) رسيد و در آنجا قيام را آشكار ساخت (مسكويه، ٦/٢٠٧؛
ابن اثير، ٨/٥٥٥؛ ذهبى، ١٦/١١٦؛ ابن عنبه، ٨٦). در هوسم گروه زيادي از
ديلميان به وي پيوستند و به عنوان امام با او بيعت كردند. ابن داعى در
آنجا زهد پيشه كرد و همواره لباسى از پشم سفيد برتن داشت و در سينهاش
قرآنى گشوده آويخته بود. در اين هنگام لقب «المهدي لدين الله القائم لحق
الله» داشت. پس لشكر زيادي گرد آورد و آهنگ گشودن نواحى اطراف كرد (همانجا؛
مسكويه، ٦/٢٠٩؛ ابن اثير، ٨/٥٧٤). در اين وقت كه سپاهيانش به ١٠ هزار رسيد،
به نبرد ابن ناصر علوي شتافت، ابن ناصر از برابر او گريخت. ابن داعى پس از
آن يكى از فرماندهان بزرگ وشمگير را نيز از ميان برداشت (مسكويه، همانجا).
اين حادثه در ٣٥٤ق/٩٦٥م اتفاق افتاد. قيام ابن داعى به تدريج حوزة وسيعى
را دربرگرفت، به گونهاي كه به ركنالدوله و معزالدوله نيز نامه نوشت و
آنان را به اطاعت فراخواند. ركنالدوله امامت او را پذيرفت و از اينكه به
وي ياري نكرده است، پوزش خواست (ذهبى، همانجا).
ابن داعى در ٣٥٥ق با ابن وشمگير به مبارزه پرداخت و گروهى از ياران و
سرداران او را به اسارت گرفت، اما به سبب شورشى كه از سوي يكى از علويان
به نام مير كابن ابوالفضل ثاير درگرفته بود، ناگزير به بازگشت شد و آنگاه
نامهاي به عراق فرستاد و مردم را به جهاد فراخواند (مسكويه، ٦/٢١٦؛ ابن
اثير، ٨/٥٧٤؛ مادلونگ، ٤/١٩١). ميركا كه از پيش با او ضديت داشت، به دفع وي
برخاست و هوسم را متصرف شد و ابوعبدالله را به اسارت گرفت و در قلعهاي به
بند كشيد. ديلميان خشمگين شدند و حنبليان آنجا نيز به حمايت آنان برخاستند،
ميركا تاب مقاومت نياورد و ابوعبدالله را از بند رها كرد. اين حادثه در
٣٥٨ق/٩٦٩م اتفاق افتاد و متعاقب آن ميركا خواهر خود را به نكاح ابوعبدالله
درآورد. از اين حادثه چند ماه گذشت و ابن داعى در هوسم همچنان موقعيت
سابق را بازيافت. تا اينكه در ٣٥٩ق در همانجا درگذشت. گفتهاند كه ميركا
براي خواهرش سمى فرستاد كه ابن داعى را مسموم كند و ابن داعى بر اثر
خوردن آن زهر درگذشت و در همان شهر به خاك سپرده شد (ابن عنبه، ٨٧؛
همدانى، ١٨٩).
ابن داعى دو پسر داشت به نامهاي ابوالحسن على و ابوالحسين احمد، كه احمد
در حيات پدر درگذشت (ابن عنبه، همانجا).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن عنبه، احمد، عمدة الطالب، به كوشش محمد حسين
آل الطالقانى، نجف، ١٣٨٠ق/١٩٦١م؛ ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش
شعيب ارنؤوط و اكرم البوشى، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ مادلونگ، ويلفرد،
«سلسلههاي كوچك شمال ايران»، تاريخ ايران از اسلام تا سلاجقه، ترجمة حسن
انوشه، تهران، ١٣٦٣ش؛ مسكويه، احمد، تجارب الامم، به كوشش آمدروز، قاهره،
١٩٦١م؛ همدانى، محمد، تكملة تاريخ الطبري، به كوشش آلبرت يوسف كنعان،
بيروت، ١٩٦١م.
سيدعلى آل داود (رب) ٢٤/٥/٧٧
ن * ٢ * (رب) ٣/٦/٧٧