دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٠٥٤
| ابن جهير جلد: ٣ شماره مقاله:١٠٥٤ |
اِبْنِ جَهير، نام چند تن از افراد خاندان بنى جهير كه در دستگاه خلافت
بغداد و دربار سلاجقة بزرگ، يك چند به وزارت و امارت دست يافتند:
١. ابونصر محمد بن محمد بن جهير موصلى ثعلبى (٣٩٨-٤٨٣ق/ ١٠٠٨- ١٠٠٩م)، ملقب
به فخرالدولهومؤيدالدوله (ابنخلكان،٥/١٢٧) و شرف الوزراء (ابن جوزي، يوسف،
٢٥٠). وي در موصل زاده شد (قس: ابن فوطى، ٤(٣)/٣٦٤) و همانجا رشد يافت. در
آغاز فعاليت سياسى به خدمت بركة بن مقلد، از عقيليان شيعى مذهب موصل، و
برادر قرواش بن مقلد حاكم آن ديار در آمد. گويا از سوي همو، پس از دستگيري و
حبس قرواش (به احتمال قوي در ٤٤٢ق/١٠٥٠م كه به امارت بركه انجاميد) به
سفارت نزد امپراتور روم رفت. در بازگشت به موصل، مورد خشم قريش بن بدران
امير جديد واقع شد و پس از پناهندگى به ابوالشداد - پير بنى عقيل - به حلب
رفت و وزير (و به قولى ناظر ديوان: ذهبى، ١٨/٦٠٩) معزالدوله ابوثمال امير
شيعى مذهب بن مرداس گرديد (ابن اثير، ١٠/١٨٢)، اما ديري نپاييد كه آهنگ
بنى مروان - اميران كرد نژاد ميافارقين و آمِد - كرد (احتمالاً در
٤٤٦ق/١٠٥٤م: II/٣٩٤ , ٢ EI) به خدمت نصرالدولة مروانى درآمد و وزارت او را در
دست گرفت.
اگر چه ابنجهير در خدمتنصرالدوله و پسرشنظامالدين از قدرت و شكوه فراوانى
برخوردار بود (ابن خلكان، همانجا؛ بنداري، ٢٥) و ثروت بسياري به چنگ آورد
(ابن طقطقى، ٣٩٥)، ولى اين معنى مانع بلند پروازي او نشد و همواره مىكوشيد
تا با دربار خلافت مرتبط شود. از همين رو هدايا و مالهايى به نزد خليفه
القائم عباسى مىفرستاد و از آرزوي خود در زيارت و وزارت خليفه سخن مىگفت
(بنداري، همانجا). سرانجام خليفه، نقيب النقباء ابوالفوارس طراد بن محمد
زينبى را به نزد ابونصر فرستاد تا در اين باره با وي سخن گويد. چون نقيب
النقباء خواست به بغداد بازگردد، ابونصر نيز كه پيش از آن اموال خود را به
بغداد و شهرهاي خارج از قلمرو بنىمروان منتقل كرده بود (ابن طقطقى،
همانجا)، براي مشايعت وي شهر را ترك كرد (٤٥٤ق/١٠٦٢م) و به رغم امير
مروانى كه دست به تعقيب او زد، راه بغداد را در پيش گرفت (بنداري، همانجا)
و در اوايل ذيحجة ٤٥٤ وارد بغداد شد (ابن جوزي، يوسف، ٢٤٩) و روز عرفة همان
سال به دارالخلافه رفت و از خليفه خلعت و فرمان وزارت يافت (بنداري، ٢٥،
٢٦).
ابونصر در اين دوره از وزارتش كه ٦ سال به طول انجاميد، كفايتى از خود
نشان داد و امراي اطراف عراق را كه به مخالفت برخاسته بودند به اطاعت در
آورد (ابن طقطقى، ٣٩٥-٣٩٦) و گويا با امپراتور روم قسطنطين نيز رابطه برقرار
كرده بود (ابن جوزي، يوسف، ١٢٢). اما علت نيرومندي او را در كار وزارت، بايد
در نزديكى به دربار الب ارسلان سلجوقى و وزير او نظامالملك جست. چنانكه
خلعت خواستن ابونصر از الب ارسلان، و پوشيدن آن بىاجازة خليفه، از جمله
دلايل عزل او از وزارت (٤٦٠ق؛ ابن فوطى، ٤(٣)/٣٦٣) بود. در توقيع عزل ابن
جهير كه از سوي خليفه صادر گشت، ٧ اتهام براي او ذكر شد كه از جمله، عدم
توجه وزير به فرمانها و توقيعات خليفه و نزديكى جستن به الب ارسلان با
فرستادن فرزندش به نزد سلطان را مىتوان ذكر كرد (ابن جوزي، يوسف،
٢٥٠-٢٥٢). با اينهمه، خليفه در توقيع مذكور يادآور شد كه خيانت مالى و سياسى
از فخرالدوله مشاهده نشده است و وي مىتواند در اموال خود تصرف كند (همو،
٢٥٣). فخرالدوله پس از آن به دستور خليفه (ابن فوطى، همانجا) و در ميان
خروش مردم بغداد كه از عزل او گريان بودند، شهر را ترك گفت و به فلوجه نزد
نورالدوله دبيس امير بنى مزيد رفت (ابن اثير، ١٠/٥٧).
بنا به نوشتة مرآة الزمان (ابن جوزي، يوسف، ٢٥٤، ٢٥٥)، پس از عزل ابن جهير،
خليفه به رغم توصية الب ارسلان كه خواستار وزارت ابويعلى حسين بن محمد
همدانى روذراوري بود، خواست ابن عبدالرحيم را به وزارت بردارد، ولى به
سبب مخالفت مردم و همسر خويش ارسلان خاتون، كه همكاري او را با بساسيري در
قتل و غارت بغداد يادآور شدند، از آن عزم بازگشت و به توصية رايزنان خود كه
اگر وزيري ديگر اختيار كند، موجب خشم الب ارسلان خواهد شد، فخرالدوله را به
بغداد فراخواند (١٢ صفر ٤٦١ق) و دوباره بر مسند وزارت نشاند (٣ ربيعالاول
٤٦١)، اما ابن اثير (١٠/٥٧ - ٥٨) بر آن است كه خليفه ابويعلى را به وزارت
برگزيد. او راه بغداد را در پيش گرفت و چون در راه درگذشت، فخرالدوله به
شفاعت نورالدوله دبيس به وزارت نشست.
روابط ابن جهير در ميانههاي اين دوره از وزارتش با نظام الملك رو به
تيرگى نهاد. اگرچه در ٤٦٦ق/١٠٧٤م با وساطت و عذرخواهى عميدالدولة بن جهير
داماد نظام الملك از وزير سلجوقى، آتش اختلاف خاموش شد، ولى چون گوهر
خاتون عمة ملكشاه به اشارة نظامالملك كشته شد و مردم بغداد او را دشنام
دادند و خونريزش خواندند، نظامالملك نيز اين واكنش را به فخرالدوله نسبت
داد و كينهاش را در دل گرفت (ابن جوزي، يوسف، ١٦٨، ١٧٦). در اين ميان
خليفه القائم درگذشت و جانشين خود مقتدي را وصيت كرد كه فخرالدوله را به
وزارت ابقا كند (ابن اثير، ١٠/٩٧؛ قس: ابن عمرانى، ٢٠١، كه گفته است
فخرالدوله در اين زمان در ديار بكر بود و مقتدي او را به وزارت خواست).
فخرالدوله همچنان بر سر كار بود تا در اوايل ٤٦٨ق/١٠٧٥م سعدالدولة گوهر آيين
وارد بغداد شد، و چنين نماياند كه فرمان عزل ابن جهير را آورده است.
فخرالدوله خشمناك از اين معنى اعلام داشت كه نزد ملكشاه مىرود، اما چون
گوهر آيين نامه را به خليفه داد، جز نصيحت به وزير، از عزل او در آن سخنى
نبود (ابن جوزي، يوسف، ١٦٨، ١٧٦، ١٧٧).
با اينهمه وقتى در شوال ٤٦٩ حنبليان بغداد بر ضد شافعيان و ابونصر ابن
عبدالكريم قشيري كه در نظاميه بر مذهب اشعريان و ضد حنبليان به وعظ
پرداخته بود، شوريدند و كار بالا گرفت (همو، ١٨٦- ١٨٩) و مأموران نظامالملك
نيز اين واقعه را به فخرالدوله نسبت دادند، وزير سلجوقى، شحنگى بغداد را به
سعدالدولة گوهر آيين واگذاشت و او را با نامهاي مبنى بر درخواست عزل
فخرالدوله به بغداد فرستاد (٤٧١ق/ ١٠٧٨م) و خود وي را دستور داد كه ياران و
اطرافيان بنى جهير را گرفته و عذاب كند (ابن اثير، ١٠/١١٠). عميدالدوله پسر
فخرالدوله به اردوي نظام الملك رفت تا به شفاعت پردازد. از آن سوي گوهر
آيين بر توقيف فخرالدوله اصرار داشت و به بدكرداري دست زد. به گفتة سبط
ابن جوزي در مرآة (ص ١٩٥-١٩٧)، مقتدي اعلام داشت كه عميدالدوله كه اينك
در اردوي سلطان است، وزير است و فخرالدوله نايب اوست و به اين حيله مانع
از توقيف فخرالدوله شد. با اين حال فخرالدوله كه از خشونت گوهر آيين نسبت
به خليفه هراسناك بود، خود استعفا كرد (بنداري، ٥٥)، اما به گفتة ابن اثير
(١٠/١١٠)، خليفه پس از دريافت نامة نظام الملك، فخرالدوله را عزل كرد و
فرمان داد در خانه بنشيند؛ تا آنكه عميدالدوله كه توانسته بود آتش كينة
نظامالملك را سرد كند، در جمادي الاول همان سال به بغداد بازگشت، ولى
خليفه اين بار فخرالدوله را بر سر كار نياورد و عميدالدوله را نيز دستور داد
كه چون پدر در خانه نشيند. اگر چه فخرالدوله در ٤٧٢ق/١٠٧٩م پس از آنكه
فرزندش عميدالدوله به وزارت رسيد، از توقيف خلاص شد (همو، ١٠/١١١)، ولى پس
از آن ديگر به وزارت منصوب نشد. با اينهمه روابطش با دستگاه خلافت قطع نشد
و حتى در ٤٧٤ق به خواستگاري دختر ملكشاه براي خليفه مقتدي با هداياي بسيار
به اصفهان رفت و سپس به بغداد بازگشت (بنداري، ٧٢، ٧٣).
درست يك سال بعد عميدالدوله از وزارت عزل شد و به درخواست ملكشاه و نظام
الملك، همة خاندان جهير به اصفهان كوچيدند (ابن اثير، ١٠/١٢٩). فخرالدوله كه
در اصفهان از استقبال و مهربانيهاي نظامالملك و ملكشاه برخوردار شده بود، در
جماديالاول همان سال مأمور گشت كه بنى مروان را از ديار بكر براند و در
برابر مالى كه نزد سلطان مىفرستد، حكومت آنجا را در دست گيرد و خطبه و سكه
به نام خود كند (ابن اثير، همانجا؛ ابن جوزي، يوسف، ٢٢٣). به اين ترتيب
فخرالدوله به ديار بكر تاخت و ارتق سلجوقى نيز به فرمان ملكشاه در ٤٧٧ق
به وي پيوست (ابن اثير، ١٠/١٣٤؛ قس: ابن جوزي، يوسف، ٢٢٧) و هر دو در
اطراف آمِد اردو زدند. فخرالدوله چون از اتحاد شرفالدوله مسلم بن قريش امير
عقيلى حلب با ابوالمظفر منصور مروانى آگاه شد، گويا چون نمىخواست به اعراب
آسيب رساند، به صلح گرايش يافت، اما سربازان تركمان كه خواستار جنگ و
غارت بودند، بىآگاهى فخرالدوله و ارتق، شبانگاه به اردوي شرف الدوله
تاختند و او را به آمِد گريزاندند. فخرالدوله و ارتق نيز آمِد را به محاصره
گرفتند، اما شرف الدوله با پرداخت رشوه به ارتق، از شهر به سلامت خارج شد
(ابن اثير، ١٠/١٣٤، ١٣٥).
در اين ميان ارتق به سبب اختلافى كه با فخرالدوله بر سر اسيران يافت از
او جدا شد و فخرالدوله نيز به ميافارقين تاخت و چون از تصرف آنجا نوميد شد
به خلاط و از آنجا به عراق رفت. در اين هنگام پسرش زعيم الرؤسا به وي
پيوست و هر دو آمِد را به محاصره گرفتند و سرانجام به طور غير منتظره در
٤٧٨ق/١٠٨٥م شهر را تصرف كردند (همو، ١٠/١٣٥، ١٤٣). فخرالدوله زعيم الرؤسا را
در آنجا گمارد و خود به محاصرة ميافارقين پرداخت (ابن جوزي، يوسف، ٢٣٥) و در
جمادي الا¸خر همان سال ميافارقين را نيز به كمك سعدالدولة گوهر آيين گشود و
همراه او به بغداد رفت. چندي بعد سپاهى به تصرف جزيرة ابن عمر (ه م)
فرستاد و با تصرف آنجا دولت بنى مروان را از سراسر منطقه برچيد (ابن اثير،
١٠/١٤٤) و خود به حكومت پرداخت. گويا در همين تاريخ بود كه ملكشاه،
ابوالفتح على العميد بلخى را براي بررسى اموال ديار بكر به نزد فخرالدوله
فرستاد. عميد چون به نزد سلطان بازگشت، گفت: فخرالدوله كوشيد مالهايى به
من ببخشد و من او را مجرم نيافتم، ملكشاه خشمناك از اين واقعه، فخرالدوله
را از حكومت عزل كرد (٤٧٧ق/ ١٠٨٤م) و عميد را به ديار بكر گمارد (ابن فوطى،
٤(٢)/٩٣٢-٩٣٣). با اينهمه در ٤٨٢ق از سوي ملكشاه به حكومت ديار ربيعه منصوب
شد و با تصرف نصيبين، موصل، سنجار، رحبه و خابور به حكومت نشست و خطبه به
نام خود كرد (ابن خلكان، ٥/١٣١)، اما حكومتش به درازا نكشيد و در موصل
درگذشت (همانجا).
ابونصر فخرالدوله از جمله وزيرات نسبتاً نيرومندي به شمار مىرود كه در دورة
ضعف خلافت بغداد، با كفايت و خردمندي توانست نفوذ خليفه را تا اندازهاي
گسترش دهد. وي به رغم روابط نزديكش با دربار سلاطين سلجوقى، مورد توجه و
علاقة خليفه و مردم نيز بود. چنانكه در ٤٦٠ق كه از وزارت عزل شد و به
فلوجه رفت، مردم بغداد در مشايعت او گريستند (ابن جوزي، يوسف، ٢٥٣) و مدتى
بعد كه به وزارت بازگشت، شاديها كردند و درهم و دينار افشاندند (بنداري، ٣٦،
٣٧؛ ابن طقطقى، ٣٩٦)، ولى گفتهاند كه وي براي ساختن خانهاش در بغداد،
خانههاي بسياري از مردم را به دست ابوالغنائم بن اسماعيل رئيس شرطة بغداد
ويران ساخت (ابن جوزي، يوسف، ٨(١)/١٨). در حالى كه بعضى او را به دانش و
خرد و بخشش و كفايت ستودهاند (ابن طقطقى، ٣٩٤؛ حسينى، ٦٢؛ ذهبى، ١٨/٦٠٩)،
ابن عمرانى (ص ٢٠١) از او به عنوان مردي بىكفايت ياد كرده كه ثروت
فراوان و بخشندگى بسيارش اين كاستى را مىپوشانيده است. شايد همين صلههاي
گرانبها و نيك خوييهايش باعث شد كه شاعرانى چون ابومنصور على بن حسن
معروف به صردر و فضل بن منصور الشريف الفارقى (ابن خلكان، ٥/١٢٨- ١٣١) او
را ستايش كنند.
٢. ابومنصور محمد بن محمد بن محمد بن جهير (٤٣٥-٤٩٣ق/ ١٠٤٣-١١٠٠م)، ملقب به
عميدالدوله، فرزند فخرالدوله. وي به احتمال قوي در موصل كه پدرش آنجا در
خدمت بنى عقيل مىزيست، متولد شد (ابن اثير، ١٠/٢٩٩) و در ٤٥٤ق همراه
خانوادهاش به بغداد رفت (عمادالدين، ١/٨٨). از دوران نوجوانى او بيش از
اين آگاهى در دست نيست، اما به نظر مىرسد كه در زمرة نزديكان خليفه
القائم به شمار مىرفته است. چه در ٤٦٢ق به نمايندگى از سوي او به نزد
الب ارسلان سلجوقى رفت و همانجا با دختر نظام الملك وزير ازدواج كرد. چون
به بغداد بازگشت، خليفه او را نواخت و سرپرستى اقطاعات و بررسى و گزارش
اخبار را بر عهده وي نهاد (بنداري، ٣٧). در ٤٦٤ق نيز به عنوان نمايندة خليفه
براي به رسمت شناختن ولايتعهدي ملكشاه و خواستگاري دختر الب ارسلان براي
مقتدي وليعهد خليفه نزد سلطان رفت (ابن اثير، ١٠/٧٠-٧١) و در ٤٦٧ق نيز
مأموريت يافت كه از ملكشاه براي مقتدي بيعت ستاند (همو، ١٠/٩٧). اين رفت و
آمدهاي پى در پى و خردمندي و كفايتى كه عميدالدوله به هنگامى كه مورد
مشورت سلطان و وزير در امور سياسى وقت قرار مىگرفت، نشان داد (مثلاً: ابن
جوزي، يوسف، ١٧٢؛ عمادالدين كاتب، ١/٩٢)، روابط استواري ميان او با دربار
سلاجقه و شخص نظامالملك پديد آورد كه وي همواره به عنوان مهمترين
پشتيبان سياسى خود از آن بهره مىجست.
در ٤٧١ق كه گوهر آيين با فرمان عزل فخرالدوله از وزارت وارد بغداد شد،
عميدالدوله (عماد الدين، ١/٨٩، او را در اين سالها معاون پدرش در وزارت
دانسته است) به سرعت به اصفهان رفت و سرانجام رضايت خاطر سلطان و وزير را
نسبت به پدرش فراهم آورد. وي پس از ازدواج با نوادة دختري نظامالملك در
جمادي الاول ٤٧١ به بغداد بازگشت، ولى به دستور خليفه خانهنشين شد (ابن
اثير، ١٠/١١٠)؛ تا آنكه در اواخر ٤٧١ق نظام الملك به خليفه نوشت كه همة
اختلافها ميان او و بنى جهير برخاسته و او مىبايد عميدالدوله را به كار
بازگرداند. خليفه نيز به ناچار ظهيرالدوله روذراوري را عزل كرد و عميدالدوله
را در صفر ٤٧٢ به وزارت نشاند (ابن جوزي، يوسف، ١٩٩؛ ابن اثير، ١٠/١١١).
عميدالدوله از اين تاريخ تا هنگام عزل از وزارت (٤٧٦ق/١٠٨٣م) با استفاده
از آرامش سياسى عراق به كار وزارت سرگرم بوده است و مورخان نه تنها از
واقعة مهمى در اين روزگار ياد نكردهاند، بلكه در سبب عزل او نيز سخنى گفته
نشده است. به هر حال پس از عزل عميدالدوله، ملكشاه به خليفه نامه نوشت
كه يا بنى جهير را به كار بگمارد و حق خدمت آنان را ادا كند يا همه را به
دربار وي گسيل دارد؛ نيز به عميدالدوله و پدرش فخرالدوله نامه نوشت و آنها
را نزد خود خواند (ابن جوزي، يوسف، ٢١٩، ٢٢٠، به روايت از خود عميدالدوله).
به اين ترتيب بنى جهير بغداد را ترك گفتند و در اصفهان با احترام تمام مورد
استقبال واقع شدند و مقرريهايى براي آنان تعيين گرديد (همو، ٢٢٣؛ ابن اثير،
١٠/١٢٩).
در ٤٧٧ق كه فخرالدوله سرگرم تصرف ديار بكر بود، عميدالدوله نيز از سوي
ملكشاه به حكومت حلب و رحبه و جزيره، و دستگيري شرف الدوله مسلم بن
قريش مأمور شد. به گفتة ابن اثير (١٠/١٣٦) قسيمالدوله آق سنقر (ه م) جد
اتابكان شام نيز به فرمان سلطان با او همراه گشت، اما چون در راه خبر گريز
شرف الدوله از آمِد را شنيد، سلطان را آگاه كرد و خود رو به موصل مركز حكومت
شرف الدوله نهاد و ارتق بيك نيز از سنجار به او پيوست. عميدالدوله از مردم
شهر خواست تسليم شوند. مردم نيز آن را به ورود سلطان موكول كردند و چون
سلطان رسيد، موصليان به اطاعت او گردند نهادند (ابن جوزي، يوسف، ٢٢٨). گويا
سلطان نيز امارت آنجا را به عميدالدوله واگذاشت (ابن اثير، ١٠/٢٩٤). از اين
پس تا ٤٨٤ق آگاهى از عميدالدوله در دست نيست. در اين سال خليفه وزير خود
ظهيرالدين روذراوري را عزل كرد و از سلطان خواست كه عميدالدوله را براي
تصدي وزارت به بغداد فرستد (ابن اثير، ١٠/١٨٦-١٨٧). به اين ترتيب وي به
بغداد آمد و در ذيقعدة ٤٨٤ به وزارت نشست.
دربارة دومين دورة وزارت او كه حدود ٩ سال به طول انجاميد و بخشى از دورة
خلافت مستظهر را نيز دربرداشت، آگاهى در دست نيست، و البته كه وقايع مهمى
چون قتل نظامالملك و مرگ ملكشاه و كشاكش ميان جانشينان او مىتوانسته
جريانات سياسى بغداد را از ديدگاه مورخان تحتالشعاع قرار دهد. با اينهمه
گفتهاند كه در اوايل ٤٩٣ق بركيارق سلجوقى عميدالدوله را گرفت و از او
اموال به دست آمده از ديار بكر و موصل را در روزگاري كه وي و پدرش از سوي
ملكشاه حكومت آن ديار داشتند، طلب كرد (ابن اثير، ١٠/٢٩٤). سرانجام با توافق
طرفين، عميدالدوله ١٦٠ هزار دينار به بركيارق داد و رهايى يافت (همانجا)، اما
از آن پس وزارتش چندان به درازا نكشيد. زيرا چون بركيارق از برادرش محمد
سلجوقى شكست خورد و وزير او ابوالمحاسن الاعز به اسارت درآمد، مؤيد الملك
وزير سلطان محمد به شرطى او را آزاد ساخت كه به بغداد رود و خليفه را به
عزل عميدالدوله كه در آغاز بركيارق را به عنوان جانشين ملكشاه شناخته و از
او جهت مستظهر بيعت گرفته بود (ابن اثير، ١٠/٢٣١)، وادارد، اما كوشش
عميدالدوله براي كشتن ابوالمحاسن قبل از رسيدن به بغداد به جايى نرسيد.
چون ابوالمحاسن به بغداد رسيد، خواستار عزل عميدالدوله شد و خليفه نيز او را
در رمضان ٤٩٣ عزل كرد و پس از مصادرة ٢٥ هزار دينار از اموالش همراه با
برادرانش توقيف گشت. او در زندان ماند تا در شوال همان سال جسدش را از حبس
خارج ساختند (همو، ١٠/٢٩٨- ٢٩٩؛ قس: ابن خلكان، ٥/١٣٣) و به روايت ابن
عمرانى (ص ٢٠٦، ٢٠٧) او را در حمام به قتل آوردند.
عميدالدوله به رغم آنكه مردي پاكدامن و خردمند و با كفايت بود، به طوري
كه نظامالملك خود مىگفت كه من بر پدر او حسد مىبرم (ابن جوزي، يوسف،
١٩٩) و همواره از مشاوره با او سود مىجست (ابن خلكان، ٥/١٣١؛ عمادالدين
كاتب، ١/٩٢)، ولى كبر و نخوت بسيار داشت (ابن جوزي، عبدالرحمان، ٩/١١٨) و
گويا همين معنى باعث ايجاد دشمنيهايى ميان او و اميران دربار سلجوقى و خليفة
بغداد شده بود. با اين حال از بخشندگى و بردباري و مردم دوستى او سخن
گفتهاند و حتى يادآور شدهاند كه در آتش سوزي مهيب ٤٨٥ق/١٠٩٢م بغداد، به
تن خويش كوشيد و سقايان را براي خاموش ساختن آن گردآورد (ابن اثير، ١٠/٢١٨،
٢٩٩). تنى از شاعران معاصرش چون ابومنصور صردر او را ستودهاند (ابن خلكان،
٥/١٣٢، ١٣٣). عميد الدوله خود مردي دانشمند بود و نزد مشايخعصر حديث خواند
(ابنجوزي،عبدالرحمان، همانجا).
٣. ابوالقاسم على بن محمد بن محمد بن جهير (د ٥٠٨ق/١١١٤م)، پسر فخرالدوله و
برادر عميدالدوله. نخستين بار از او در وقايع ٤٦٠ق ياد شده است. در اين سال
قبل از عزل پدرش از وزارت القائم، به رياست ديوان زمام منصوب شد و
عميدالرؤساء (ساير منابع لقب او را زعيم الرؤساء ذكر كردهاند) لقب يافت
(بنداري، ٣٦). وي تا چند سال از خلافت مقتدي نيز در همين شغل بود (ابن
جوزي، عبدالرحمان، ٩/١٨٢) و چون در ٤٧٦ق بنى جهير به نزد ملكشاه در اصفهان
كوچيدند، ظاهراً وي نيز به دربار سلطان رفت. زيرا در ٤٧٨ق كه فخرالدوله
مأمور تصرف ديار بكر شد، ابوالقاسم را به آمِد گسيل داشت و او با ويران
ساختن باغها و كشتزارهاي اطراف شهر، موجب بروز قحطى و گرسنگى مردم شد كه
به طور غيرمنتظرهاي به تصرف شهر انجاميد (ابن اثير، ١٠/١٤٣). فخرالدوله نيز
ابوالقاسم را گويا براي گردآوري اموال بنى مروان در همانجا گمارد؛ زيرا در
رمضان همان سال، ابوالقاسم با اموال بنى مروان وارد بغداد شد تا از آنجا به
اصفهان نزد ملكشاه رود (ابن جوزي، يوسف، ٢٣٥، ٢٣٧).
از فعاليتهاي سياسى و نظامى ابوالقاسم از اين پس آگاهى در دست نيست، ولى
به احتمال قوي با آغاز دومين دورة وزارت برادرش عميدالدوله همراه او وارد
بغداد شد و همانجا بود تا او را نيز به هنگام عزل عميدالدوله به زندان
افكندند (عقيلى، ١٤٢). ابوالقاسم در ٤٩٤ق از زندان آزاد شد، ولى چنين
مىنمايد كه حق خروج از بغداد را نداشته است، زيرا گفتهاند كه به حيله
گريخت و به نزد سيفالدوله صدقة بن مزيد در حله رفت (ابن اثير، ١٠/٣٢٥،
٣٢٦). ابن جهير همانجا ماند تا در ٤٩٦ق خليفه مستظهر او را به بغداد خواند و با
اعطاي لقب قوامالدين (نظامالدين؟: ابن خلكان، ٥/١٣٤) به وزارت نشاند
(همو، ١٠/٣٦٦؛ قس: ابن عمرانى، ٢٠٧، كه گويد چون سلطان محمد سلجوقى، وزير
خود احمد بن نظام الملك را قوام الدين لقب داد، خليفه نيز لقب ابوالقاسم
را به مجيرالدين - مجدالدين؟: عقيلى، ١٤٢، بدل ساخت). ابوالقاسم پس از ٥/٣
سال وزارت در صفر ٥٠٠ عزل شد و به خانة سيف الدوله صدقه در بغداد پناه برد،
و خانة او را در باب العامة به دستور خليفه ويران كردند، با اينهمه در ٥٠٣ق
كه ابوالمعالى ابن مطلب از وزارت عزل شد، ابوالقاسم دوباره به وزارت دست
يافت (ابن اثير، ١٠/٤٣٨، ٤٧٨). وي ٥٠ سال در مشاغل دولتى كار كرد (ابن
جوزي، عبدالرحمان، همانجا).
٤. ابونصر مظفر بن على بن محمد بن محمد بن جهير (د ٥٤٩ق/ ١١٥٥م)، ملقب به
نظامالدين (ابن اثير، ١١/٧٩) و الوزير الا´كمل (ذهبى، ٢٠/٢٨٣). از او آگاهى
چندانى در دست نيست. در روزگار مسترشد و راشدعباسىاستادالدار خليفه
بود(ابنجوزي،عبدالرحمان، ١٠/١٦٠؛ ذهبى، همانجا). در ٥٣٥ق به وزارت مقتفى
نشست (ابن اثير، همانجا). نام وي را در زمرة عالمان حديث بر شمردهاند. از
حسين بن بُسري و گروهى ديگر حديث شنيد، و كسانى چون ابن سمعانى و محمد بن
على دوري از او روايت كردند (ذهبى، همانجا).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن جوزي، عبدالرحمان، المنتظم، حيدرآباد دكن،
١٣٥٩ق؛ ابن جوزي، يوسف، مرآة الزمان، به كوشش على سويم، آنقره، ١٩٦٨م؛
همو، همان، حيدرآباد دكن، ١٩٥١م؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن طقطقى، محمد،
الفخري، به كوشش هارتويك در نبورگ، پاريس، ١٨٩٤م؛ ابن عمرانى، محمد،
الانباء فى تاريخ الخلفاء، به كوشش قاسم السامرائى، ليدن، ١٩٧٣م؛ ابن
فوطى، عبدالرزاق، تلخيص مجمع الا¸داب فى معجم الالقاب، به كوشش مصطفى
جواد، بغداد، ١٩٦٥م؛ بنداري اصفهانى، فتح، تاريخ دولة آل سلجوق، بيروت،
١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ حسينى، صدرالدين على، زيدة التواريخ، اخبار الامراء و الملوك
السلجوقية، به كوشش محمد نورالدين، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ ذهبى، محمد، سير
اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و محمد نعيم العرقسوسى، بيروت،
١٤٠٥ق/١٩٨٤م؛ عقيلى، سيفالدين، آثار الوزراء، به كوشش جلال الدين محدث
ارموي، تهران، ١٣٢٧ش؛ عمادالدين كاتب، محمد، خريدة القصر، به كوشش محمد بهجة
الاثري، بغداد، ١٣٧٥ق/١٩٥٥م؛ نيز: . ٢ EI
صادق سجادي (رب) ١٩/٢/٧٧
ن * ٢ * (رب) ١٠/٣/٧٧