دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١١٧٧
| ابن خياط، ابوعبدالله جلد: ٣ شماره مقاله:١١٧٧ |
اِبْنِ خَيّاط، ابوعبدالله احمد بن محمد، شاعر دمشقى (٤٥٠- ٥١٧ق/١٠٥٨-١١٢٣م)،
تاريخ ولادتش را او خود ذكر كرده است (ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ٧/٣٦٢)؛
در تاريخ وفاتش نيز اختلافى نيست (نك: همانجا؛ عمادالدين، ٩/١٤٢؛ ابن خلكان،
١/١٤٧). در منابع متأخر، به دنبال نام او چنين افزودهاند: «معروف به ابن
سنى الدوله ابوالكتائب طرابلسى» (ذهبى، العبر، ٢/٤٠٨؛ همو، سير، ١٩/٤٧٧؛
صفدي، ٨/٧٠) و گويا سنىالدوله ابوالكتائب لقب پدرش محمد بوده است.
بنابراين، برخلاف نظر مَردَم بك (ص ٥) شايد صحيح نباشد كه پدرش را خياط
بدانيم، به خصوص كه صفدي (همانجا) تصريح مىكند كه محمد، كاتب يكىاز
اميران بوده، و اشارة ابن فضلالله عمري در مسالك الابصار (نك: مردم بك، ٥،
حاشيه) به «سوزن پدر او» زائيدة لفظ پردازي است، نه اطلاع از شغل پدر شاعر.
مردم بك (ص ١٤ و حاشيه) از اين روايات پرهيز كرده و به استناد ابن تغري
بردي در المنهل الصافى، برادر زاده شاعر را سنىالدولة دانسته است. مردم بك
با بررسى روايات مربوط به زندگى ابن خياط و به ياري اطلاعاتى كه از ديوان
او برگرفته، شرح حال جامع و عالمانهاي تدارك ديده است. ابن خياط در
دمشق، در خانهاي واقع در محلة خيضريه زاده شد و همانجا پرورش يافت. در
دوران كودكى و نوجوانى او دمشق به سبب ضعف فاطميان و تسلط امراي سلجوقى،
دستخوش آشوبهاي فراوانى بود (نك: ابن قلانسى، ٩٤ به بعد) از اين رو ابن
خياط اين شهر را ترك گفت و به حماة روي آورد. در آنجا، با آنكه جوان بود و
هنوز به ١٩ سالگى نرسيده بود، به امير حماة ابوالفوارس محمد بن مالك پيوست
و در خدمت او كار كتابت را به عهده گرفت (ذهبى، سير، ١٩/٤٧٧؛ صفدي، همانجا).
اين كار ظاهراً دير زمانى ادامه يافت، چندانكه ابن خياط به لقب «كاتب»
مشهور گرديد (غالباً به دنبال نام او الكاتب نهادهاند، نك: ابن عساكر، تاريخ
مدينة دمشق، ٧/٣٦١؛ ابن خلكان، ١/١٤٥)، اما او هرگز كار شعر را فروننهاد و به
پرورش ذوق شاعرانة خود همت گمارد. با اينهمه تا ٤٧٦ق/١٠٨٣م كه در حماة بود،
اثر عمدهاي از خود به جاي نگذاشت: يك قصيده در مدح ابن مانك، يك قصيده
در مدح وثّاب بن محمود، يكى در مدح سديد الملك على بن مقلد امير شيزر و ٢
بيت كه در محضر ابن حيوس (ه م) سرود (ابن خياط، ١/٢٢، ٢٨٧). ابن خياط ٢٢
ساله بود كه از حماة به حلب، نزد ابن حيوس شاعر بزرگ شام شتافت
(٤٧٢ق/١٠٧٩م؛ تاريخ «سنة اثنتين و ستين» كه در خريده، ٩/١٤٣ آمده است،
درست نيست).
در آن هنگام ابن حيوس ٧٨ ساله بود و سال بعد بدرود حيات گفت. ابن خياط خود
روايت مىكند كه «در نوجوانى نزد... ابن حيوس در حلب رفتم. او كه كهنسال
بود... مرا پرسيد از كجايى... كارت چيست؟...» سپس چون ابن حيوس شعر وي را
كه در آن از تنگدستى مىناليد شنيد، اظهار شادمانى كرد كه پس از وي، سرزمين
شام از شاعر بزرگ تهى نخواهد ماند. پس از آن، وي را صلهاي نيك بداد و
توصيه كرد نزد خاندان بنو عمّار در طرابلس رود (عمادالدين، ٩/١٤٢-١٤٣). اگر
اين روايت كه در منابع ديگر تكرار شده (ابن خلكان، ١/١٤٥؛ ذهبى، سير،
١٩/٤٧٧- ٤٧٨؛ صفدي، ٨/٦٧) درست باشد. گوياي آن است كه ابن خياط، همساية
سابق خويش را (در دمشق هر دو در يك محله مىزيستند) بيش از يك بار نديده
است (برخلاف نظر مردم بك، ١٦). حدود ٤ سال بعد، ابن خياط به توصية ابن
حيوس جامة عمل پوشانيد و به طرابلس نزد بنو عمار، اميران علم دوست شتافت و
به گفتة خود (عمادالدين، ٩/١٤٣-١٤٤) «از نعمتهاي آنان برخوردار شد».
در طرابلس بىدرنگ به خدمت حاكم شهر، قاضى جلال الملك بن عمار شتافت و در
سراسر دورة اقامت خويش در طرابلس به مدح او و خاندان او مشغول بود: ٧ قصيده
در مدح و تهنيت و تسليت جلال الملك (ابن خياط، ٢٩-٥٠)، ٧ قصيده دربارة برادر
و جانشين او فخرالملك (همو، ٥٤ -٨٢)، ٤٤ قصيده و قطعه دربارة اعيان طرابلس يا
در معانى گوناگون چون وصف و عتاب و اندكى هجا و غير آن سرود (همو، ٨٣ -١٤٣،
٢٨٠، ٢٨٨). نمىدانيم طى ده سالى كه در طرابلس زيست، به چه كار مشغول
بود. در اشعار او و يا روايات مربوط به اين دوره هيچ اشارتى به احوال و
پيشة او نرفته است. با اينهمه، ٣ قطعه شعر از همين دوران در ديوان او هست
كه شاعر در آنها از تنگدستى مىنالد و از دراز كردن دست طلب پيش كسان اظهار
دلتنگى مىكند (همو، ١٢٧- ١٢٩). شايد به اميد كسب مال بود كه در ٤٨٤ق/١٠٩١م
به شهر صور شتافت و در قصيدهاي شامل ٥٠ بيت منيرالدوله والى فاطميان را
مدح گفت (همو، ١٣٣ به بعد)، اما ظاهراً دير زمانى در آن شهر نماند و به زودي
به طرابلس بازگشت.
دربارة زندگى او در شهر طرابلس، تنها ٣ روايت در دست است: نخست روايتى است
كه ذهبى ( سير، ١٩/٤٨٠-٤٨١) نقل مىكند. وي از قول ابوعبدالله احمد
طُلَيطُلى كه گويا در طرابلس مجلس درسى داشت، چنين مىآورد كه ابن خياط
چون به طرابلس رفت، به حلقة درس وي درآمد و در آن حلقه، گاه اشعار خود را
برمىخواند. اما او گويا در كار علوم ادب و لغت و عروض ناتوان بود و هرگز
پرسشهاي استاد را پاسخ نمىگفت، چنانكه سرانجام استاد بر او برآشفت و از
بىاطلاعى وي در نحو و لغت خرده گرفت. شاعر در همان جلسه، بالبديهه
قصيدهاي شيوا سرود و مراتب هوشمندي و ذوق خود را ستود. ابوعبدالله در دنبالة
روايت خود مىافزايد: پس از آن او را گرامى داشتم و وي هر چه توانست نزد
من آموخت؛ روايت دوم كه در سرآغاز قصيدهاي در ديوان (ابن خياط، ١٢١)
آمده، نشان مىدهد كه شاعر، علاوه بر حلقة درس ابوعبدالله، در دارالعلم
طرابلس نيز دانش اندوخت، زيرا زمانى كه شاگردان را پاداش دادند و او را
فراموش كردند، وي از متولى دارالعلم در قصيدهاي گله كرد. روايت سوم را
ابن عساكر آورده است ( تاريخ مدينة دمشق، ٧/٣٦٢؛ التاريخ الكبير، ٢/٦٨). در
اين روايت به دوستى و همنشينى او با شاعري به نام سابق (نك: زركلى،
٦/٣٤٦، شرح حال او)، اشاره شده است.
در حدود ٤٨٦ق/١٠٩٣م وي طرابلس را ترك گفته روي به دمشق آورد. در آن زمان
دمشق، تحت سيطرة سلجوقيان، آرامش خويش را بازيافته بود و فرزند آلب ارسلان،
تاجالدوله تنش بر آن فرمان مىراند. ابن خياط در دمشق، نخست به ابوالنجم
هبةالله بن بديع اصفهانى وزير تنش پيوست و چنان نزد او تقرب يافت كه «يك
بار هزار دينار صله گرفت. او آخرين شاعري است كه در زمان ما چنين پاداشى
به دست آورد» (ذهبى، سير، ١٩/٤٨١؛ همو، العبر، ٢/٤٠٩؛ قس: مردمبك، ١١). ديري
نپاييد كه شاعر، به همراهى ابوالنجم وزير عازم ري شد؛ قصيدهاي به تاريخ
٤٨٧ق/١٠٩٤م در مدح اين وزير در ديوان ري (ص ١٤٤) موجود است (قس:
عمادالدين، ٩/١٤٢، ١٩٣، ١٩٤). دو قطعة ديگر نيز خطاب به همو در ديوان (ص ١٥٢)
آمده كه هر دو در ري سروده شده است. دو بيتى ديگري (ص ١٥٣؛ نيز قس:
عمادالدين، ٩/٢٢٠) نشان از آن دارد كه شاعر از ري به خراسان نيز رفته است
و شايد در راه بازگشت از همين سفر بود كه فخرآور مستوفى ري را - كه ظاهراً
در تنگدستى او را ياري نكرده بود - هجو گفت (ابن خياط، ١٥٣). در ٤٨٧ق/١٠٩٤م
(نك: مردم بك، ١٢)، همراه ابوالنجم به دمشق بازگشت (ابن خياط، ١٥٤). در
آنجا، علاوه بر ابوالنجم، يكى از اميران به نام حسّان بن مِسْمار را كه
به عَضب الدولة ابق پيوسته بود در ٢ قصيده مدح گفت. در همان سال، چون
ابق به دمشق وارد شد، وي يكى از زيباترين قصايد خود را تقديم او كرد (همو،
١٥٤، ١٦١، ١٧٠) و سپس در شمار نزديكان و نديمان او درآمد. از آن هنگام، تا
زمانى كه ابق زنده بود، وي ٢٢ قصيده و قطعه در مدح او و نزديكانش، و يا در
وصف مجالس او سرود و عاقبت نيز خود او را كه در ٥٠٢ق/١١٠٩م درگذشت به
قصيدتى رثا گفت (همو، ١٧٠- ٢٢٥، ٢٨١-٢٨٢). شاعر پس از ابق به پسر و وليعهد
طغتكين، تاجالملوك بوري كه در ٥٢٢ق/١١٢٨م تا ٥٢٦ق/١١٣٢م فرمانرواي دمشق
بود، پيوست (نك: همو، ٢٢٥، حاشيه) و نديم مجالس او گرديد. ابن خياط تا پايان
عمر از خدمت بوري نگسست. بيش از ٤٠ قصيده و قطعه در مدح او و بزرگان شهر يا
در رثا و تعزيت و تهنيت ايشان، و يا در مناسبات گوناگون سروده است، از اين
قرار: مدح بوري، در ٥ قصيدة نسبتاً مفصل (همو، ٢٢٥-٢٤١)، ابوالذواد (وزير) در ٩
قصيده (همو، ٢٤٢-٢٧١)، كمالالدين امينالملك (وزير) در ٣ قصيده (همو، ٢٧١-
٢٧٨)، امير جاروح شمسالدوله در ٥ قطعه (همو، ٢٩٧-٣٠٠)، ابواليُمن سعيد بن
على (متولى شرطه) در ١٦ قطعه و قصيده، ابويعلى حمزة بن القلانسى در ٢
قطعه، قطعة بعد خطاب به پسر اوست و آخرين قصيده، خطاب به خود او (همو، ٣٢٢-
٣٢٥). آثار چهارگانة اخير نشان مىدهد كه وي با ابن القلانسى كه علاوه بر
نويسندگى، از اعيان مملكت نيز بود و دو بار به مقام «رياست دمشق» رسيد (همو،
٣٢٢، حاشيه)، دوستى نزديك داشت. آخرين قصيده شاعر كه در بستر مرگ سروده
شده خطاب به هموست: بخش اول آن شكوه از دوري دوست و بىمهري اوست.
هيأت ظاهري ابن خياط - لااقل پيش از كسب ثروت در دمشق - گويا اندكى شگفت
بوده است. زيرا عمادالدين كاتب (٩/١٤٤) اشاره مىكند كه هر كس در او
مىنگريست، به سبب درازي و پهناي اندام و چگونگى جامة او، مىپنداشت
شتربان يا حمّال است و ظاهر او نشانى از هوشمندي و ظرافت و فضل نداشت (قس:
ذهبى، سير، ١٩/٤٧٨؛ نيز مردم بك، ١٩، كه از اين روايت و دو سه بيت ديوان،
برداشتهاي مفصلى كرده است).
چنين مىنمايد كه ابن خياط را در علوم ادب آن مايه فراهم نيامده بود كه
شاگردانى داشته باشد، و نيز هرگز در خدمت استادي كارآمد دانش نياموخت. ذهبى
( سير، ١٩/٤٧٧) مىنويسد كه او «از ابن حيوس و سابق و... روايت كرد و احمد
طليطلى و قيسرانى از او روايت كردهاند...» (صفدي: ٨/٧٠، نام سلفى را نيز به
راويان او افزوده است). ظاهراً لفظ روايت در اين مورد هيچ اشارتى به رابطة
شاگردي و استادي ندارد، زيرا او ابن حيوس را بيش از يك بار نديده و سابق
نيز با او دوست و همنشين بوده است و نيز چنانكه گذشت، احمد طليطلى تنها
استادِ شناخته شدهاي است كه او را در علوم ادب آموزش داده است (ذهبى،
سير، ١٩/٤٨٠). روايت ابن عساكر ( التاريخ الكبير، ٢/٦٧) نيز بسيار شگفت است،
زيرا گويد كه در ٥٠٧ق/١١١٣م با او همنشين شده و در معانى گوناگون با وي
سخن رانده و شاعر اجازة روايت همة نظم و نثر خويش را به او داده است. اما
در آن تاريخ، عمر ابن عساكر از ٥/٧ سال درنمىگذشته است. در اين ميان تنها
قيسرانى را كه شاعر جوانى بود، مىتوان دست پروردة او پنداشت، زيرا اولاً
ابن خلكان (٤/٤٥٨) و صفدي و ذهبى (همانجاها) اشاره مىكنند كه وي در خدمت
ابن خياط به كمال رسيد، و ثانياً هموست كه ديوان استاد را گردآوري كرده
است (مردم بك، ١٨).
ضعفعلمىابنخياط درجايجاي ديوانش آشكاراست. مردمبك لغزشها و جوازات شعري
فراوانى در آن يافته است (ص ٢٢ به بعد). در عوض طبع روان و ذوق سرشار از
وي شاعري ساخته كه بىگمان مىتواند در صف برترين شاعران سدة ٥
-٦ق/١١-١٢م نشيند. در قصايد او قالبها و بخشبنديهايكهن - اگرچه به كلى
درهم نشكسته - ديگر شباهتى با تركيب قصايد كهن ندارد. وي گويى به عمد از
پيچ و تابهاي ابهامآميز و تعابير و كلمات گنگ دوري جسته است. روانى و
زيبايى شعر او همة نويسندگان پس از وي را به ستايش واداشته است. ابن
قلانسى كه دوست و ممدوح او بود، وي را سخت مىستايد (ص ٢٣٤)؛ عمادالدين
كاتب (٩/١٤٢) سبب پيش انداختن نام او را بر ديگر شاعران، نيكى شعرش دانسته
است؛ ذهبى ( سير، ١٩/٤٧٦، العبر، ٢/٤٠٨) نظم او را در اوج مىداند و قول سلفى
را نقل مىكند كه مىگفت: «او شاعر يگانة شام بود و من يك جلد از اشعارش را
از خود او شنيده و جمع كردهام»؛ ابن خلكان (١/١٤٥) به سبب شهرت بسيار از
ذكر اشعار او - جز چندين نمونه - خودداري مىكند و ابن عساكر گويد ( تاريخ
مدينة دمشق، ٧/٣٦١) در دمشق، ديوان شعر به او ختم شد.
در ديوان او، اشعاري كه به زندگى مردم و جنبههاي عينى آن بپردازد، اندك
است (موارد جالب توجه: ص ٢٨٣-٢٨٦، وصف نهر، گلابى، خيار، نرد و ص ١١٩،
اشاره به گلابگيري...). واژگان شعري او نيز همان واژگان معهود و معمول
زمان است. حتى كلمات فارسى نرد، ناورد، بنوج و ششوش (پنجها و ششها) و غير
آنها كه در قصيدة شماره ١١٩ (ص ٢٨٤-٢٨٦) آمده، همه در آن روزگار كلماتى
شناخته شده بودهاند. تنها كلمة «ريش» كه در قصيدهاي خطاب به فخرآور آمده
(ص ١٥٣) از دستاوردهاي سفر او به ري است.
مآخذ: ابن خلكان، وفيات؛ ابن خياط، احمد، ديوان، به كوشش خليل مردم بك،
دمشق، ١٣٧٧ق/١٩٥٨م؛ ابن عساكر، على، تاريخ مدينة دمشق، به كوشش عبدالغنى
الدقر، دمشق، ١٤٠٥ق/١٩٨٤م؛ همو، التاريخ الكبير، به كوشش عبدالقادر افندي
بدران، دمشق، ١٣٣٠ق/١٩١٢م؛ ابن قلانسى، حمزه، ذيل تاريخ دمشق، بيروت،
١٩٠٨م؛ ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط، بيروت،
١٤٠٥ق/١٩٨٤م؛ همو، العبر، به كوشش ابوهاجر محمد، السعيد بن بسيونى زغلول،
بيروت، ١٤٠٥/ ١٩٨٥م؛ زركلى؛ اعلام؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش
محمد يوسف نجم، بيروت، ١٣٩١ق/١٩٧١م؛ عمادالدين كاتب، محمد، خريدة القصر، به
كوشش شكري فيصل، دمشق، ١٣٨٨ق/ ١٩٦٨م؛ مَردَمبك، خليل، مقدمه بر ديوان
(نك: ابن خياط در همين مآخذ). آذرتاش آذرنوش (رب) ٢٠/٥/٧٧
ن * ٢ * (رب) ٢٨/٥/٧٧