دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٩٤٣
| ابن بدرون جلد: ٣ شماره مقاله:٩٤٣ |
اِبْنِ بَدْرون، ابوالقاسم يا ابومروان، عبدالملك بن عبدالله بن بدرون
حضرمى سبتى (د پس از ٦٠٨ق/١٢١١م)، اديب، كاتب و شاعر دورة موحدون اندلس.
از لقب حضرمى وي چنين برمىآيد كه نياكانش از مردم جنوب عربستان بودهاند
(قس: هوار، ٢٠٤ )، اما خود او را اهل شلب١ در غرب اندلس دانستهاند (نك: ابن
ابار، التكملة، ٣/٦٢٠؛ همو، المقتضب، ١٦١). آنچه از زندگى او مىدانيم اين
است كه در شلب به فراگيري علم و ادب پرداخته (همو، التكملة، همانجا) و سپس
احتمالاً به اشبيليه رفته و دير زمانى در روزگار سلطان يوسف بن عبدالمؤمن
موحدي (٥٥٨ -٥٨٠ق/١١٦٣-١١٨٤م) در آن شهر زيسته است (نك: فروخ، ٥/٥٨٢؛ I/٤١٥
؛ GAL, هوار، همانجا). شايد به همين سبب گاه وي را اشبيلى نيز خواندهاند
(نك: سركيس، ١/٤٥؛ بستانى، ٢/٣٦٠؛ ركابى، ٥٦). وجه انتساب او به «سبة» روشن
نيست. مرگ وي در شلب روي داده است ( داية، ٢١٢). ابن ابار ( التكملة،
همانجا) او را كاتبى بليغ و خطيبى سخنور خوانده است. ابياتى از سرودههاي
وي را نيز ابن ابار ( المقتضب، همانجا) و مقري (١/١٨٥) نقل كردهاند. از
شاگردان و راويان او ابوعبدالله بن صفار ضرير و ابوالخطاب بن خليل شناخته
شدهاند (داية، همانجا). تاريخ مرگ وي همچون تاريخ تولدش دانسته نيست، اما
مىدانيم كه تا ٦٠٨ ق زنده بوده، زيرا ابن ابار ( التكملة، همانجا) گفته كه
خود اجازهاي را به خط وي كه تاريخ آن ٦٠٨ق بوده، ديده است.
ابن بدرون، همة شهرت خود را مديون شرحى است كه بر قصيدة معروف ابن عبدون
(ه م) نوشته است. ابن عبدون كه خود در دربار افطسيان بطليوس دبير بود، پس
از سقوط شهر و نابود شدن افطسيان به دست مرابطون (٤٨٧ق/١٠٩٤م)، قصيدهاي در
رثاي آنان سرود كه در نوع خود بىنظير است. وي در اين قصيده پيش از آنكه
به خاندان بنى افطس برسد، كلياتى از تاريخ جهان و خاندانهاي بزرگى كه در
كشاكش روزگار نابود شدهاند، برمىشمارد. پيداست كه تاريخى آنچنان فشرده و
نامهايى آنچنان كوتاه و مختصر شده، همگان را سودي به بار نمىآورد و حتى
اديبان به ديدة شك در آن مىنگريستند و اين امر از آنچه ابن بدرون نقل
كرده، استنباط مىشود. وي در مقدمة شرح خود مىنويسد كه در انجمنى، گروهى از
اديبان زمان گرد آمده بودند. چون سخن به «احالات» رسيد، يكى از حاضران
قصيدة ابن عبدون را خواند، اما آن اديبان كمتر با فن «احالات» آشنا بودند،
به نحوي كه يكى از آنان قصيده را معمايى دانست كه هيچ كس به فهم و
شرح آن ميل نخواهد كرد. در آن ميان كسى به ابن بدرون اشاره كرد و اظهار
داشت كه او اگر بخواهد، از عهدة كار بر خواهد آمد. اين ماجرا موجب شد كه ابن
بدرون به شرح قصيده اقدام نمايد.
تاريخها و حكاياتى كه ابن بدرون در شرح خود آورده، ناچار پا به پاي ابيات
قصيده پيش آمده است و او در ترتيب اشعار تغييري نداده است. بدين سان شرح
از «دارا» آغاز مىشود و تاريخ ايرانيان از دارا تا مرگ يزدگرد سوم يعنى حدود
٣١ق، ٥٦ صفحه را در برمىگيرد. سهم يونانيان از ٦ صفحه در نمىگذرد. ٧٥ صفحه
به اعراب بائده، عاربه و مستعربه، حكام يمن و بخشى از ايامالعرب و تاريخ
مناذرة حيره اختصاص مىيابد و در شرح بيتهاي ٣١ و ٣٢ به تاريخ آغاز اسلام و
حتى شهادت امام حسين(ع) و ماجراي برامكه مىپردازد و در پايان شرح، به
اميران اندلس نيز اشارتى رفته است. اما شرح ابن بدرون در بيت ٤٨ قصيده
كه رثاي افطسيان است، متوقف مىگردد و بدين سان ٢٨ بيت بدون شرح باقى
مىماند كه شايد نيازي هم به شرح نداشته است.
با اينهمه اسماعيل بن احمد بن اثير، شرح او را مختصر كرده، سپس خود به
تكميل قصيدة ابن عبدون پرداخته و مىگويد: چون قصيدة ابن عبدون به سبب
مرگ او در ٣٣٣ق (زمان مقتدر) متوقف شد، من شعري به همان وزن و قافيه از
زمان قاهر تا ٦٩٧ ق كه روزگار دولت تركان است، بر آن افزودهام. به گفتة
حاجى خليفه (٣/١٣٢٩) ابن جوزي نيزاين قصيده را شرح كرده است. قصيدة ابن
عبدون و شرح ابن بدرون، از نظر تاريخى هيچ كدام اعتباري ندارد، زيرا آنان
به منابعى دسترسى نداشتهاند كه اكنون مفقود شده باشد. ابن بدرون در جاي
جاي شرحش، به مجسطى بطلميوس، تاريخ خوارزمى، مختصر تاريخ طبري، معارف
ابن قتيبه، مختصر اوراق صولى (داية، ٢١٤) و به خصوص مروج مسعودي اشاره
كرده، اما از بررسيهاي انجام شده، چنين آشكار مىشود كه وي، دست كم در
بخش عظيمى از كتاب، تنها مروج مسعودي را رونويسى كرده و فقط به حذف برخى
روايات مكرر آن اكتفا نموده است (مثلاً قس: نسب ايرانيان، مسعودي، ٢/١٣٨
به بعد، ابن بدرون، ١٤ به بعد؛ يونانيان، مسعودي، ٢/٢٤٢ به بعد؛ ابن
بدرون، ٥٦ به بعد؛ تواريخ اعراب بائده و ملوك حيره و غيره نيز به همين
حال است).
با اينهمه شرح او گمنام نماند. حتى دانشمند مطلعى چون ابن خلكان نيز
«فوايدي افزون» بر آنچه در ديگر منابع خود ديده، در آن يافته است (ابن
خلكان، ١/٣٣٨، وي مجموعاً ٣ بار به او استناد كرده: نيز ٣/٤٧٠، ٤/٣٥٣). مقري
تلمسانى آن را نيك مىشناخته، چه مىگويد: «اين شرح، در اين بلاد مشرقى
مشهور است» (١/١٨٥).
شرح ابن بدرون، به چندين نام مشهور است: كمامة الزهر و فريدة الدهر، كمامة
الزهر و صدفة الدر، و يا شرح البسامة باطواق الحمامة، زيرا نام قصيدة ابن
عبدون، «بسامة» بوده است (ابن بدرون، ٢). اين كتاب تاكنون ٣ بار به چاپ
رسيده است: ليدن، به كوشش هوگوليت٢، ١٨٣٩م، ليدن، به كوشش دوزي، ١٨٤٦م
و قاهره، به كوشش محيىالدين صبري الكردي، ١٣٤٠ق.
مآخذ: ابن ابار، محمد، التكملة لكتاب الصلة، به كوشش كودرا، مادريد، ١٨٨٢م؛
همو، المقتضب، به كوشش ابراهيم ابياري، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ابن بدرون،
عبدالملك، شرح قصيدة ابن عبدون، به كوشش محيىالدين صبري الكردي، قاهره،
١٣٤٠ق؛ ابن خلكان، وفيات؛ بستانى ف؛ حاجى خليفه، كشف الظنون اسامى
الكتب و ...، استانبول، ١٩٤١-١٩٤٣م؛ داية، محمد رضوان، تاريخ النقد الادبى
فى الاندلس، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ ركابى، جودت، فى الادب الاندلسى،
قاهره، ١٩٧٠م؛ سركيس چاپى؛ فروخ، عمر، تاريخ الادب العربى، بيروت، ١٩٨٢م؛
مسعودي، على، مروج الذهب، به كوشش باربيه دومنار، پاريس، ١٨٧٤م؛ مقري،
احمد، نفح الطيب، به كوشش احسان عباس، بيروت، ١٣٨٨ق/ ١٩٦٨م؛ نيز:
GAL; Huart, Cl E ment, Litt E rature arabe, Paris, ١٩٧٣.
آذرتاش آذرنوش - مهران ارزنده (رب) ٣٠/٦ و ١/٧/٧٦
ن * ٢ * (رب) ٢٠/٧/٧٦