دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٣٣٨
| ابن سنان خفاجی جلد: ٣ شماره مقاله:١٣٣٨ |
اِبْنِ سِنانِ خَفاجى، ابومحمد عبدالله بن محمد (د ٤٦٦ق/ ١٠٧٤م)، اديب و
شاعر شيعى مذهب شام. تبار او به قبيلة خفاجه مىرسيد كه در آغاز سدة ٤ق/١٠م
از صحراي عربستان و حجاز به شامعليا مهاجرتكردند (نك: زكار، ٥٩). از نوشتة
ابنخلكان (٥/٢٧٣) چنين برمىآيد كه در ربع اول سدة ٥ ق به دنيا آمده است
(قس: كحاله، ٥/١٢٠؛ صعيدي، «ج»؛ زركلى، ٤/١٢٢). در آن روزگار، ساكنان حلب،
بيشتر در اثر مساعى سيفالدولة حمدانى (٣٠١-٣٥٦ق)، اغلب مذهب شيعة اثناعشري
را پذيرفته بودند (نك: زكار، ٢١٢- ٢١٥). بدين لحاظ احتمال مىرود كه خانوادة
ابن سنان نيز شيعى مذهب بوده باشند. پدرش از اشراف بنى خفاجه بود (صعيدي،
همانجا). در آغاز به فراگيري قرآن مجيد و حديث پرداخت و در فنون ادب نزد
دانشوران حلب به كمال رسيد و در سلك محدثان و قاريانِ قرآن درآمد (ابن
تغري بردي، ٥/٩٦؛ نصرالله، ٩٨)، و از آنجا كه قرآن را به سبك مخصوص خود و
به نغمة اهل حلب مىخواند، زبان زد خاص و عام گرديد (محمد راغب، ٤/١٤٢). از
استادان او ابونصر مَنازي و ابوالعلاء معرّي را نام بردهاند. وي به منظور
استفاده از محضر ابوالعلاء به معره سفر كرد و هنگام ورود با تحسين و تكريم او
مواجه گرديد (ابن شاكر، ٢/٢٢٠؛ صفدي، ١٧/٥٠٤؛ محمد راغب، همانجا).
ابن سنان سرودن شعر را از كودكى شروع كرده بود و در ٤٣٥ق، كه هنوز نوجوان
بود، مرثيهاي در سوگ مخلصالدولة منقذي سرود (ابن خلكان، ٥/٢٧٠). در ٤٣٩ق
نيز براي برادر وي ابوالمغيث مرثيه گفت (همو، ٥/٢٧٣). در ٤٤٦ق در سوگ مادر
خود نيز مرثيهاي سرود (امين، ٨/٧٣). وي بدينسان در عنفوان جوانى به شاعري
شهرت يافت، چنانكه ٢ بيت از سرودههاي وي را ابوالعلاء ابن حسول (نك: ه د،
آل حسول) به سال ٤٤٣ق در دارالكتب ري براي باخرزي (نك: باخرزي، ١/١٦٩)
خوانده است.
ابن سنان كه علاوه بر شعر و ادب به فضايل ديگر نيز آراسته بود، به زودي
به دربار اميران شيعىِ شام عليا و جزيره، از جمله بنى مُنقِذ و بنى
مُلْهَم و به ويژه آلِ مرداس (ه م) پيوست و اميران ايشان را مدح گفت و
با كاتبان و وزيرانشان نشست و برخاست كرد (عمادالدين، ٢/٦٩، ١٧٨؛ امين، ٨/٧١)
و از همين طريق به سياست نيز راه يافت، چنانكه در ٤٥٣ق از سوي آل مرداس
به عنوان سفير به قسطنطنيه اعزام شد (ابن قلانسى، ٩١؛ زكار، ٢٦؛ امين،
همانجا). هدف از اين سفارت به احتمال زياد، درخواست كمك از امپراتوري
بيزانس به منظور تحكيم موقعيت محمود ابن نصر در مقابل عمويش ثمال بوده
است (نك: زكار، ١٣٠). به لحاظ همين ارتباطها و آگاهيها مىتوان ديوان شعر او
را گذشته از مجموعة تراوشهاي هنري، به منزلة سندي معتبر براي تاريخ آن
دوره نيز به شمار آورد، زيرا اطلاعات تاريخى فراوانى پيرامون روابط آل
مرداس با امپراتوري بيزانس و خلفاي فاطمى را در بردارد (زكار، ٢٥-٢٦). علاوه
بر اين، وصفهايى كه از طرز معماري كاخها، قلعهها، و تزيينات داخلى و خارجى
آنها آورده، سخت سودمند است، به خصوص كه از خود آن ساختمانها، امروز ديگر
اثري به جاي نمانده است (همو، ٢٢٢).
ابنسنان نيز مانند دو شاعر معاصرش، ابنابىحَصينه و ابنحَيّوس، در دربار آل
مرداس، هم مقرري ساليانهاي داشت و هم از جوايز و صلات ايشان برخوردار بود.
گذشته از اين، نظر به مقام والايى كه در ادب و سياست داشت، لقب «امير»
هم يافته بود (زكار، ٢٢١- ٢٢٢). وي به مصر نيز سفر كرد و در آنجا طى چند
قصيده امير ابوعلى ناصرالدولة دوم حمدانى را ستود (امين، ٨/٧١). همچنين
گزارشى از سفر او به مكه در ٤٦٣ق در دست است (فيصل، ٣/٧٦).
در ٤٦٥ق امير محمود بن نصر بر آن شد كه سرپرستى قلعههاي بزرگ را به
بزرگان حلب واگذار كند (ابن عديم، ٢/٣٦؛ زكار، ١٤٦). از اين رو با صلاحديد
وزيرش ابن ابى ثريا و تأييد كاتبش ابونصر بن نحّاس كه دوست ابن سنان بود،
سرپرستى قلعة عَزاز در نزديكى حلب را كه موقعيتى حساسداشت، به ابنسنان
واگذار كرد (ابنعديم، ٢/٣٦- ٣٧). دو سالى پيش از آن، زمانى كه امير محمود
به صلاحديد شيوخ قبايل در شوال ٤٦٣/ ژوئية ١٠٧١ خطبه به نام خليفة عباسى،
القائم بأمرالله خواند، ابن سنان وي را طىّ قصيدهاي مدح گفت (ابن اثير،
عزالدين، ١٠/٦٣؛ امين، ٨/٨١). اما عامة مردم حلب از اين امر راضى نبودند و
چون نخستين خطبه به نام قائم و آلب ارسلان خوانده شد، همه مسجد را ترك
گفتند. و جمعة بعد، امير ناچار شد به ضرب شمشير مردم را در مسجد نگاه دارد و
نماز را تمام كند. اما نارضايى فروكش نكرد و وضع امير محمود اندكى متزلزل
گشت (نك: صعيدي، ٢١٥). احتمالاً همين احوال موجب شد كه ابن سنان از اطاعت
امير محمود سر بتابد و در قلعة مستحكم عزاز خودسري كند.
امير محمود بارها ابن سنان را با نامه احضار كرد، اما وي اعتنايى نمىكرد.
سرانجام با تهديد ابونصر بن نحاس به قتل، از وي خواست تا ابن سنان را از
ميان بردارد. ابونصر به قلعه رفت و او را به نيرنگ و بى سروصدا مسموم كرد و
به قتل رسانيد (ابن عديم، ٢/٣٧-٣٩؛ ابن شاكر، همانجا؛ صفدي، ١٧/٥٠٥). هنگامى
كه پيكر ابن سنان را از قلعه به حلب تشييع مىكردند، امير محمود، گويا از
بيم آشكار شدن توطئة قتل ابن سنان، از شركت پسر او، سنان بن ابى محمد، در
مراسم ممانعت كرد؛ اما خودِ وي همراه جماعتى از خاندان ابن سنان در مراسم
حضور يافت و شخصاً بر وي نماز گزارد (ابن عديم، ٢/٣٩). تاريخ مسموميت و وفات
ابن سنان را ابن عديم به اختلاف ٤٦٤ يا ٦٤٣ق نيز ذكر كرده است.
شعر و ادب ابن سنان را غالب نويسندگان ستودهاند (نك: سمعانى، ٥/١٧٠؛ امين،
٨/٧١؛ فروخ، ٣/١٦٨؛ نصرالله، همانجا). وي در ادب استادي چون ابوالعلاء معري
داشت (ابن تغري بردي، ٥/٩٦). از نوجوانى در سرودن شعر از سبك شريف رضى
تقليد مىكرد، تا سرانجام توانست با برخى از قصيدههاي وي به معارضه برخيزد
(امين، ٨/٧٥). شعر وي دلنشين، لطيف، سهل ممتنع و با اينهمه سرشار از صنايع
ادبى از قبيل تشبيه، ارسال مثل و ايهام است. در انواع گوناگون: قصيده،
غزل، قطعه و حتى نامههاي منظوم، با موضوعهايى متنوع از جمله مديحه،
مرثيه، فخريه، حماسه، گلهگزاري، پند و حكمت، طنز و وصف طبيعت و دفاع از
مبانى مذهب تشيع شعر سروده است (نك: ياقوت، بلدان، ٣/١٧٠، ٤/١٠٠٤؛
عمادالدين، ٣/٧٥-٧٦؛ صفدي، ١٧/٥٠٤ - ٥٠٨؛ ابن شاكر، ٢/٢٢١-٢٢٤؛ ابن خلكان،
١/٤٥٩، ٣/٢٣٥، ٥/٢٧٣؛ ابن تغري بردي، همانجا؛ امين، ٨/٧١-٨٢؛ صعيدي، «ك -
ن»؛ نصرالله، ٩٨-١٠٠؛ فروخ، ٣/١٦٨-١٦٩).
شاعران بعدي برخى از مضامين ابتكاري شعر او را اقتباس كردهاند (ابن خلكان،
١/٤٥٩؛ عمادالدين، ٣/٧٥-٧٦) و ابن داغر حلّى، شاعر شيعى سدة ٩ق/١٥م يك بيت
مشهور از قصيدة وي را در مدح حضرت على(ع) طى قصيدهاي با همان وزن و
قافيه تضمين كرده است (نك: امينى، ٧/٢٤- ٢٥).
سبك نگارش ابن سنان در نثر نيز ساده، روشن، عالمانه، منتقدانه و فنى است.
با اينهمه وي مباحث و مطالب مختلف و متنوع را به گونهاي درهم مىآميزد
كه كار تقسيم و تبويب مطالب را دشوار مىسازد (نك: ابن سنان، جم؛ صعيدي، «و،
ز»). او كتاب خود سرّالفصاحة را در علوم بلاغت، با همين سبك نگاشته است و
به همين لحاظ بنيانگذار مكتبى به شمار مىرود كه ويژگيهاي خاص خود را دارد
(صعيدي، «ه، و»).
مكتب بلاغى ابن سنان در آثار اديبان و ناقدان بزرگ پس از وي از قبيل
سكّاكى، ضياءالدين ابن اثير، خطيب قزوينى و حتى سُبكى نيز تأثيري در خور
مطالعه داشته است (فقى، ١٦(١)/١٩٠-١٩٢). ضياءالدين ابن اثير اظهار مىدارد
كه در ميان همة كتابهايى كه در علم بيان شناخته است، كتابى سودمند بجز
الموازنة آمدي و سرّالفصاحة ابن سنان خفاجى نديده است (ص ٣٥-٣٦). ابن سنان
خود نيز معتقد است كه كتابش در موضوع خود بىهمتا و شگفت است (ص ٥).
اگرچه موضوع اصلى كتاب، فصاحت و بلاغت است، ولى ابن سنان به حكم روش
تركيبى خود، در آن مباحثى صرفى، لغوي، نحوي، منطقى، كلامى و حتى مباحثى
راجع به آواشناسى زبان عربى (نك: ابن سنان، ٥ -١٤) و حروف الفبا (همو،
١٥-٢١) را نيز در آن مطرح كرده است، تا جايى كه حاجى خليفه (٢/٩٨٨) در
تشخيص موضوع آن دچار اشتباه شده و قمى نيز اين اشتباه را تكرار كرده است
(نك: الكنى، ٢/٢١٧، هدية، ١٣٣). همين خاصيت تركيبى سبك در نگارش سرّالفصاحة
موجب آن شده است كه اين كتاب مورد غفلت قرار گيرد، در حالى كه از كتاب
سكاكى، و از هر دو اثر عبدالقاهر: دلائل الاعجاز و اسرار البلاغة، سهلتر و
مفيدتر است (صعيدي، «ي»).
ابن سنان به عنوان صاحب نظري بزرگ در كتب بلاغت مطرح شده و آراء او مورد
نقد و بررسى و استناد قرار گرفته است (نك: ابن اثير، ضياءالدين، ١/٣٦،
٢/١٠٩-١١٠، ٣/٢١٣؛ فقى، همانجا؛ ابن معصوم، ٥/٢٨٠، ٦/٢٥٣-٢٥٤، ٢٧٠؛ سيد،
١٠٤-١٠٦).
آثار:
الف - چاپى: ١. الا´صوات و مخارج الحروف العربيّة، كتابى است در آواشناسى
زبان عربى كه به كوشش فؤاد حناترزي در بيروت (١٣٨٢ق/١٩٦٢م) چاپ شده
است؛ ٢. ديوان شعر الخفاجى، در بيروت (١٣١٦ق) چاپ شده است؛ ٣. سرّالفصاحة
(نك: متن مقاله) يك بار به كوشش على فوده در قاهره (١٣٥٠ق/١٩٣٢م) و بار
ديگر همانجا (١٣٧٢ق/١٩٥٣م) و به كوشش عبدالمتعال صعيدي به چاپ رسيده است.
ب - يافت نشدهها: ١. الحكم بينالنّظم و النثر، كتاب كمحجمى است (ابن
شاكر، ٢/٢٢٢؛ صفدي، ١٧/٥٠٥)؛ ٢. حِكَم منثورة (ابن شاكر، صفدي، همانجاها)؛ ٣.
الصّرفة، كتابى است پيرامون «نظرية صرفة» رمّانى در باب اعجاز قرآن مجيد
(ياقوت، ادبا، ٣/١٣٩؛ ابن شاكر، صفدي، همانجاها)؛ ٤. عبارة المتكلمين فى اصول
الدين، كتابى است در علم كلام و اصول عقايد (ابن شاكر، صفدي، همانجاها)؛ ٥.
العروض، كتابى است در علم عروض؛ ٦. فى رؤية الهلال (همانجاها).
مآخذ: ابن اثير، ضياءالدين، المثل السّائر، به كوشش احمد حوفى و ديگران،
قاهره، ١٣٧٩ق/١٩٥٩م؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن
خلكان، وفيات؛ ابنسنان، عبدالله، سرالفصاحة، به كوشش عبدالمتعال صعيدي،
قاهره، ١٣٧٢ق/ ١٩٥٣م؛ ابن شاكر كتبى، محمد، فوات الوفيات، به كوشش احسان
عباس، بيروت، ١٩٧٣م؛ ابن ظافر، على، بدائع البدائه، به كوشش محمد
ابوالفضل ابراهيم، قاهره، ١٩٧٠م؛ ابن عديم، عمر، زبدةالحلب، به كوشش
سامىالدهان، دمشق، ١٣٧٣ق؛ ابن قلانسى، حمزه، ذيل تاريخ دمشق، بيروت،
١٩٠٨م؛ ابن معصوم مدنى، على، انوار الربيع، به كوشش شاكر هادي شكر، كربلا،
١٣٨٩ق؛ امين، محسن، اعيان الشيعة، به كوشش حسن الامين، بيروت، ١٤٠٣ق؛
امينى، عبدالحسين، الغدير، بيروت، ١٣٨٧ق؛ باخرزي، على، دمية القصر، به كوشش
محمد تونجى، دمشق، ١٣٩١ق؛ حاجى خليفه، كشف؛ زركلى، اعلام؛ زكار، سهيل،
امارة حلب، دمشق، دارالكتاب العربى؛ سمعانى، عبدالكريم، الانساب، به كوشش
عبدالرحمان بن يحيى معلمى اليمانى، حيدرآباد دكن، ١٣٨٥ق/١٩٦٦م؛ سيد،
عزالدينعلى، التكرير، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٦م؛ صعيدي، عبدالمتعال، مقدمه بر
سرالفصاحة (نك: ابن سنان در همين مآخذ)؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به
كوشش دوروتياكر افولسكى، بيروت، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛ عباس، احسان، تاريخ النقد
الادبى عندالعرب، عمان، ١٩٧١م؛ عطاءالله، رشيد يوسف، تاريخ الا¸داب
العربية، به كوشش على نجيب عطوي، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ عمادالدين كاتب،
محمد، خريدة القصر، «قسم شعراء الشام»، بهكوشش شكري فيصل، دمشق، ١٣٧٨ق/
١٩٥٩م؛ فروخ، عمر، تاريخ الادب العربى، بيروت، ١٩٨٤م؛ فقى، محمد كامل،
«ابن سنان خفاجى و سرالفصاحة »،مجلة الازهر، قاهره، ١٣٦١ق/١٩٤٢م؛ فيصل،
شكري، حاشيه بر خريدة القصر (نك: عمادالدين كاتب در همين مآخذ)؛ قمى، عباس،
الكنى و الالقاب، نجف، ١٣٨٩ق؛ همو، هدية، تهران، ١٣٦٢ش؛ كحاله، عمررضا،
معجمالمؤلفين، بيروت، داراحياء التراث العربى؛ محمد راغب، محمود، اعلام
النبلاء، حلب، ١٣٤٣ق/١٩٢٥م؛ نصرالله، ابراهيم، حلب و التّشيّع، بيروت،
١٤٠٣ق؛ ياقوت، ادبا؛ همو، بلدان. غلامرضا جمشيدنژاد
تايپ مجدد و ن * ١ * زا
ن * ٢ * زا