دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١٢٠٤
| ابن دمينه جلد: ٣ شماره مقاله:١٢٠٤ |
اِبْنِ دُمَيْنه، ابوالسَّريّ عبدالله بن عبيدالله، شاعر بدوي اوايل عهد
عباسى. وي از قبيلة بنى عامر بن تيمالله (شعبة خَثْعَم) برخاسته بود.
مادرش دمينه دختر حُذَيفه از قبيلة سَلول بود (ابوالفرج، ١٥/١٥١). ابن قتيبه
(٢/٦١٧) و ابن عبدربه (٦/٨٠) نام او را عبيدالله ابن عبدالله ضبط كردهاند،
اما هم زبير بن بكّار كه اندكى پيش از آن دو مىزيسته (نك: ابن دمينه، ٥؛
قس: ابوتمام، ٢/١٠١)، او را عبدالله بن عبيدالله خوانده و هم در شعر مزاحم
بن عمرو كه معاصر او بوده، چنين آمده است (ابوالفرج، ١٥/١٥١-١٥٢). سزگين )،
GAS,II/٤٤٥) ظاهراً به تقليد از خالديان (نك: نفاخ، ١١) جد او را عمرو دانسته و
برخى ديگر از متأخران ( ٢ EI؛ زركلى، ٤/١٠٢) احمد خواندهاند. اين نام اخير
ظاهراً از آنجا برخاسته كه برخى از مآخذ (مثلاً ابوالفرج، ١٥/١٥١) چنين
آوردهاند: «عبدالله بن عبيدالله احد بنى عامر...» و گويى آن نويسندگان،
«احد» را «احمد» خواندهاند. آنچه در زندگى ابن دمينه سخت جالب توجه و شگفت
است، آن است كه خوانندة آثار و احوال او، همة سنتها و آيينها، زبان و شيوة
گفتار، فضا و روح جاهليت را در وجود شاعري مسلمان كه صد و چند سال پس از
انتشار اسلام در جهان مىزيسته، باز مىيابد.
وي در قلب جزيرة العرب زاده و پرورده شد و در آنجا، گويى از چند قرن پيش،
زمان از حركت باز ايستاده بود: مردمان، هنوز به شيوة كهن گرفتار تعصبات
قبيلهاي بودند؛ شاعران به شيوة امرؤالقيس عشق مىورزيدند؛ خود، به ارادة خود
يا به اعتبار سنتهاي قبيلهاي،انتقام
مىگرفتندوخونبهامىستاندندوشريعتاسلامرا - حتىاگرمىشناختند - چندان به كار
نمىبستند و از نفوذ فرهنگهاي بيگانه و گرايشهاي تازة دربارهاي اموي و عباسى
جز افسانههايى نشنيده بودند. به اين جهت است كه تعيين محدودة زمانى شاعر
بر پژوهشگران دشوار شده است: يكى بىمحابا او را جاهلى دانسته (زيدان،
١/١٧٨)، ديگري در زمان هارونالرشيدش نهاده است (نفاخ، ٤٠) و برخى از قدما
او را شاعر «اسلامى» خواندهاند (بكري، سمط اللا¸لى، ١/١٣٦؛ سيوطى، ١/٤٢٥).
متأخران نيز بيشتر برآنند كه وي در دوران اموي، يا اموي و آغاز عباسى
مىزيسته است (مثلاً نك: ٢ EI). اما از قدما، تنها ابن شاكر است كه تاريخى
(١٤٣ق) براي وفات او ذكر كرده (نك: نفاخ، ٣٥-٣٦). بستانى ( بستانى ف ) و
كحاله (٦/٨١) و زركلى (٤/١٠٢) سال ١٣٠ق را پيشنهاد كردهاند، اما نفاخ (ص
٣٤-٤٠) مرگ او را ميان سالهاي ١٨٠ تا ١٨٣ق نهاده است (اگر چه ١٨٠ق را
ترجيح داده). مستند او نقل ابوالفرج از مصعب (د ٢٣٦ق/٨٥١م) است كه پدرش
عبدالله، والى يمن بود (ابوالفرج، ١٥/١٥٤، «اِنّى بها وال½» در چاپ بولاق،
به «اَبى بها...» در چاپ دارالكتب، ١٧/٩٩ اصلاح شده است). قاتل ابن
دمينه، چنانكه خواهيم ديد، از زندان گريخت و نزد كاتب عبدالله (د
١٨٤ق/٨٠٠م)، والى يمن پناه برد. زمان ولايت عبدالله بر يمن روشن نيست،
اما مصحح ديوان ابن دمينه، به دلايلى، ولايت او و در نتيجه قتل ابن
دمينه را بين سالهاي ١٨٠-١٨٣ق نهاده است (نفاخ، ٣٥).
اشكالى كه در اين فرض پديد مىآيد، آن است كه ابن دمينه، چون خود دست
به قتل زد، توسط احمد بن اسماعيل به زندان افتاد (ابوالفرج، ١٥/١٥٣). اين
احمد ظاهراً همان است كه در خدمت هارون چندي بر يمن (نك: يعقوبى، ٢/٤١٢) و
چندي بر مكه (ابن اثير، ٦/٢١٤) حكم راند، و از فهرست واليان مكه (نك: ابن
اثير، همانجا) چنين برمىآيد كه در ١٩١ق، فضل بن عباس ولايت يافت و پس از
او، احمد بن اسماعيل. از آنجا كه ابن دمينه در حوزة ولايت احمد بن اسماعيل
مىزيسته، ناچار بايد در زمان او (١٩١-١٩٣ق) و به دست او اسير شده باشد. و
نيز مىدانيم كه ابن دمينه دير زمانى پس از آن زيست (ابوالفرج، همانجا) و
بعيد نيست كه حتى پايان خلافت هارون را هم درك كرده باشد. نكتة ديگري هم
اين نظر را تأييد مىكند، از اين قرار كه زبير بن بكار كه راوي اشعار ابن
دمينه است و در ٢٥٦ق درگذشته، آن اشعار را از قول ابو مَسْلَمه موهوب بن
رشيد نقل كرده و اين ابومسلمه با ابن دمينه هم عصر بوده و او را ديده
است. علاوه بر اين از رابطة شاعر با ضحاك ابن عثمان حَزامى نيز كه در ١٨٠ق
درگذشته، آگاهيم (ابن دمينه، ٥؛ قس: نفاخ، ٣٧). اگر استنباطهاي ما درست
باشد، البته ديگر نمىتوان ابن دمينه را شاعر اموي پنداشت.
ابن عبدربه (٦/٣٣، ٨٠) ابن دمينه را اهل مدينه ذكر كرده است، اما مىدانيم
كه قبيلة ابن دمينه (خثعم) و نيز قبيلة مادرِ او (سَلول) همزمان با ظهور
اسلام، در تُرَبه و بيشه و تَباله از سرزمين حجاز مىزيستند (بكري، معجم،
١/٩٠). اين مناطق در نزديكى طائف و در طريق مكه به يمن است (بكري، همان،
١/٣٠١؛ ابن خردادبه، ١٣٤).
ابن دمينه در بازگشت از سفر حج، در تباله و يا العبلاء كه جزو منطقة تباله و
از آنِ خثعم بوده (نك: ياقوت، ٣/٦٠٧ - ٦٠٨؛ بكري، همان، ٣/٩١٨)، به قتل
رسيده است (ابوالفرج، ١٥/١٥٣) و از اين رو مىتوان گفت: وي در همين نواحى
و بين قبيلة خود زندگى مىكرده است.
مؤلفانِ نخستين، شرح حال كامل ابن دمينه را ضبط نكردهاند، زبير به نقل از
ابومسلمه او را شاعري زيباروي و فصيح وصف كرده است (ابن دمينه، همانجا).
اُمَيْمه محبوبة او نيز از زيبايى و شجاعت او سخن مىگويد (نك: همو، ١٩٧)،
علاوه بر اين، او سواري دلاور بود و خود به شهامت و شجاعت خويش مىباليد
(همو، ١٤٦). در واقع از تمام زندگى ابن دمينه، تنها دو امر بر ما آشكار است
كه بىترديد هر دو به افسانههاي بسيار نيز آميختهاند. روايت نخست، داستان
خيانت زن او حَمّاء يا حَمّاده است كه به كشته شدن چند تن از جمله خود
شاعر انجاميد. روايت چنين است كه مردي به نام مزاحم بن عمرو از قبيلة
مادري شاعر (سلول) با حماده رابطة نامشروع داشت. چون رازشان فاش شد، ابن
دمينه توطئهاي چيد و با تهديد همسر خويش به قتل، او را نيز به همكاري
واداشت و مزاحم را به قتل رساند؛ پس از آن همسر و دختر خردسال خود را نيز
كشت. قبيلة مزاحم، چون جسد او را يافتند و دانستند كه قاتل وي كسى جز ابن
دمينه نيست (همو، ٦ - ٨؛ ابوالفرج ١٥/١٥١-١٥٣)، در صدد انتقام برآمدند. جناح
برادر مقتول، به احمد بن اسماعيل شكايت برد. احمد ديرزمانى شاعر را در زندان
نگه داشت، اما چون دليلى بر جنايت او نيافت، به ناچار آزادش كرد. در اين
ميان، دو قبيله، بر اساس انتقام و «الاخذ بالثأر» كه شيوة معروف جاهلى بود،
افراد يكديگر را مىكشتند. سرانجام مصعب، برادر خردسال مقتول چون به سن
بلوغ رسيد، به تحريك مادر، به خونخواهى برخاست و روزي به شاعر حمله برد و
در نوبت اول، يا به قولى در نوبت دوم در بازار العبلاء در اثناي انشاد شعر،
به قتلش رسانيد. قاتل كه نخست از چنگ مردم مىگريخت، عاقبت خود را تسليم
كرد و در تباله به زندان افتاد. پس از چندي چون دانست كه قوم ابن دمينه
قصد حمله به زندان و كشتن او را دارند، به صنعا گريخت و چنانكه اشاره
كرديم، به كاتب عبدالله پناه برد (ابوالفرج، ١٥/١٥٣-١٥٤).
داستان ابوالفرج با آنچه ثعلب از قول ابن اعرابى نقل كرده مطابقت دارد
(ابن دمينه، ٩-١٢)، اما با روايت ديگر همو كه از قول ابومسلمه نقل شده،
مغاير است (قس: همو، ٦ - ٩)، هر چند كه خطوط اصلى داستان در هر دو يكى است.
به هيچ وجه نمىتوان تشخيص داد چه مقدار از اين روايات با واقعيات منطبق
است و چه مقدار ساختگى و افسانهاي، به خصوص كه همة آنها - كاملاً مانند
اخبار جاهلى - به قطعات شعري نيز درآميختهاند: مزاحم، ابن دمينه را بدان
سبب كه وي را از ديدار همسرش محروم داشته، هجو مىگويد و پردهدري مىكند.
ابن دمينه به دفاع از خود برمىخيزد. چون مزاحم كشته مىشود، مادر او نيز با
قطعه شعري به ابن دمينه و قبيلة او مىتازد. آنگاه شاعرانِ هر يك از دو
قبيله افراد خويش را بر ضد قبيلة ديگر برمىانگيزند... (همو، ٥ -١٢؛ ابوالفرج،
١٥/١٥٢-١٥٤).
از آنجا كه ابن دمينه شاعر عشق و غزل بوده، ناچار نام بسياري از معشوقان
معروف عرب چون سلمى، ليلى، هندو به خصوص اميمه در اشعار واقعى يا منسوب
به او ياد شده است. اما او نيز مىبايست مانند مجنون عامري و جميل در عشق
كسى بسوزد و از بىوفاييهاي او ناله سر دهد و هنگام وصل به عتاب پردازد.
انگيزة سوز و گدازهاي او همانا اميمه است كه از قبيلة خود او، و شايد هم -
مانند بسياري از ديگر معشوقان عرب - دختر عم شاعر بوده (نك: ابوتمام،
٢/١٢٨-١٤٠؛ ياقوت، ٤/٨٧٩ -٨٨٠). اميمه نخست عاشق او شد، سپس شاعر به اتهام
جفاكاري از او بريد. اميمه شعري در عتاب او سرود. شاعر پاسخ گفت و سرانجام
دختر به همسري او درآمد (ابن دمينه، ٤١-٤٢؛ نفاخ، ٢٤-٢٧). شعر ابن دمينه
سراپا غزل سوزناك و خود او - مانند مجنون و هم سلكانِ او - سرآمد عاشقانى
است كه درد عشق آنها را از پاي درافكنده است (نك: وشّاء، ١٣٣-١٣٤؛ ابن
فضلالله، ٩/٨٧)، آنچنانكه ابن خلكان (٣/٣٨٢-٣٨٣) او را «نائحة العرب» لقب
داده است.
تشابه او با ديگر شاعران عشق پيشة عرب به خلطى شگفت و آميختگى بىسر و
سامانى ميان آثار آنان انجاميده است: گاه شعرش مجنون وار است و به او
منسوب (ابن دمينه، ٣٩- ٤٩)، گاه به شعر عوف (همو، ٤٧) و جميل (همو، ٢٨)
مىماند و شايد هم از آنِ ايشان بوده باشد. حتى گاهى عمر بى ابى ربيعه در
آن ظاهر مىشود (همو، ٣٥)، اما اشعاري نظير وصف شمشير (همو، ٣٤) البته اندكى
غريب مىنمايد. به هر حال آنچه در شعر ابن دمينه آشكارتر است، همانا زبان
باديه و شيوة عشق ورزي باديهنشينان است، و مىدانيم كه اينگونه شعر
پيوسته نظرها را به خود جلب مىكرده است، به همين جهت سخنان ابن دمينه
از همان روزگار او در ميان مردمان رواج يافت و آوازخوانان و موسيقىدانان
بزرگ عصر عباسى چون ابراهيم و اسحاق، برخى از آنها را در آهنگهاي دلنشين
نهاده، به آواز خواندند و احياناً موجب اعجاب خلفا مثلاً هارون گرديدند (نك:
ابن عبدربه، ٦/٣٣؛ قس: ابوالفرج، ١٥/١٥٤). نويسندگان دورانهاي بعد نيز
بسياري از اشعار وي - يا اشعار منسوب به وي - را نقل كردهاند (نك: بحتري،
٣٦٧؛ ابوتمام، ٢/٦٢، ١٠١، جم؛ ابن قتيبه، ٢/٦١٧ - ٦١٨؛ ٧٦٢؛ مبرد، ٢٣؛ ابن
عبدربه، ٦/٣٣؛ ٨٠؛ زجّاج، ٩٩-١٠١؛ قالى، ١/٧٧- ٧٨، جم، ٢/٢٤- ٢٥، ٣٢؛ آمدي، ٨٩
-٩٠، ابن منقذ، ٢٩٥، ٣٤٨- ٣٤٩).
علاوه بر اين، گروهى از راويان سدة ٣ ق به جمع آوري آثار و اخبار او همت
گماشتند: زبير بن بكار و ابن ابى طاهر طيفور (ه م)، هر يك كتابى به نام
اخبار ابن الدمينه داشتهاند (ابن نديم، ١١١، ١٤٧) و آنچه اينك در دست است
نيز بخشى به روايت ثعلب (د ٢٩١ق/٩٠٤م) و بخشى به روايت محمد بن حبيب (د
٢٤٥ق/٨٦٠م) از قول زبير بن بكار است.
ديوان وي را احمد راتب نفاخ در ١٣٧٩ق/١٩٦٠م همراه با مقدمهاي مفصل،
فهارس گوناگون، موارد اختلاف با منابع ديگر و نيز قطعات و ابيات نسبتاً
متعددي كه در كتابهاي ديگر يافته، در قاهره به چاپ رسانده است كه حمد
جاسر در مقالهاي آن را مورد بحث و انتقاد قرار داده است (نك: جاسر، ٣٧(١)/١٠١
به بعد).
مآخذ: آمدي، حسن، المؤتلف و المختلف، به كوشش عبدالستار احمد فراج، قاهره،
١٣٨١ق/١٩٦١م؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن خردادبه، عبيدالله، المسالك و
الممالك، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٨٩م؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن دمينه،
عبدالله، ديوان، به كوشش احمد راتب نفاخ، قاهره، ١٣٧٩ق/١٩٦٠م؛ ابن
عبدربه، احمد، العقد الفريد، به كوشش احمد امين و ديگران، بيروت، ١٤٠٢ق/
١٩٨٢م؛ ابن فضلالله عمري، احمد، مسالك الابصار فى ممالك الامصار، نسخة خطى
احمد ثالث، شم ٩/٢٧٩٧؛ ابن قتيبه، عبدالله، الشعر و الشعراء، به كوشش دخويه
و ديگران، بيروت، ١٩٦٤م؛ ابن منقذ، اسامة، المنازل و الديار، به كوشش انس
خالدوف، مسكو، ١٩٦١م؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابوتمام، حبيب، ديوان الحماسة،
دمشق، ١٣٣١ق؛ ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، بيروت، ١٣٩٠ق/ ١٩٧٠م؛ بحتري،
ابوعباده، الحماسة، به كوشش كمال مصطفى، قاهره، ١٩٢٩م؛ بستانى ف؛ بكري،
عبدالله، سمط اللا¸لى، به كوشش عبدالعزيز ميمنى، قاهره، ١٣٥٤ق/ ١٩٣٦م؛ همو،
معجم ما استعجم... . به كوشش مصطفى السقاء، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛ جاسر،
حمد، «من شعر ابن الدمينة»، مجلة المجمع العلمى العربى بدمشق، دمشق،
١٣٨١ق/١٩٦٢م؛ زجاج، عبدالرحمان، الامالى، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛ زركلى،
اعلام، زيدان، جرجى، تاريخ آداب اللغة العربية، به كوشش شوقى ضيف، قاهره،
١٩٧٥م؛ سيوطى، شرح شواهد المغنى، دمشق، ١٣٨٦ق/ ١٩٦٦م؛ قالى، اسماعيل،
الامالى، قاهره، ١٣٧٣ق/١٩٥٣م؛ كحاله، عمر رضا، معجم المؤلفين، بيروت،
١٩٥٧م؛ مبرد، محمد، الفاضل، به كوشش عبدالعزيز ميمنى، قاهره، ١٣٧٥ق/١٩٥٦م؛
نفاخ، احمد راتب، مقدمه بر ديوان ابن دمينه (نك: ابن دمينه در همين مآخذ)؛
وشاء، محمد، الظرف و الظرفاء، به كوشش فهمى سعد، بيروت، ١٤٠٥ق/ ١٩٨٥م؛
ياقوت، بلدان؛ يعقوبى، احمد، تاريخ، بيروت، دارصادر؛ نيز: GAS. ; ٢ EI
بخش ادبيات عرب (رب) ٨ و ٩/٦/٧٧
ن * ٢ * (رب) ٢٤/٦/٧٧