دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ١١٧٢
| ابن خميس، ابو عبدالله محمد جلد: ٣ شماره مقاله:١١٧٢ |
اِبْنِ خَميس، ابوعبدالله، محمد بن عمر بن خميس حجري رُعَينى تلمسانى (٦٥٠
- مق اول شوال ٧٠٨/١٢٥٢ق١٤ مارس ١٣٠٩)، اديب، شاعر و صوفى الجزايري، معاصر
بنى زَيّان تلمسان و نصريان غرناطه. نسب وي به حميريان يمن مىرسيد (نك:
ابن خطيب ٢/٥٥٦؛ مقري، ازهار، ٢/٣٠١؛ قس: فروخ، ٦/٣٦١). از جزئيات زندگى او
تا اوايل سدة ٨ق كه تلمسان را به قصد سبته و سپس اندلس ترك گفت، چندان
اطلاعى در دست نيست. تنها مىدانيم كه تا پيش از ورود به خدمت ديوانى در
سادگى و تنگدستى روزگار مىگذاشت: در حجرة مهمانسرايى مىزيست و بر بستري
پوستين مىخسبيد، هر چند كه اين ايام او از برخى لذايذ دنيوي تهى نبوده
است (ابن خلدون يحيى، ١/١٠٩). عبدري، سياح مغربى كه در ٦٨٨ق/١٢٨٩م در
تلمسان بوده، او را در آن حال عزلت ديده است (نك: فروخ، ٦/٣٦٢). با
اينهمه، چنين مىنمايد كه وي تربيتى نيكو يافته و دانشى فراوان آموخته
بوده است، چه منابع متعدد احاطة او را به علوم مختلف ستودهاند و حتى يحيى
بن خلدون (همانجا) او را از اصحاب «علم السيميا» خوانده و روايتى مشهور را
نيز در اين باره نقل كرده است. احتمالاً به سبب همين اعتبار علمى بود كه
ابن خميس در اواسط عمر به دربار بنى زيّان در تلمسان راه يافت و در ديوان
انشاء كاتب و نيز مديحهسراي سلطان ابوسعيد عثمان ابن يَغَمْراسَن شد (ابن
خطيب، ٢/٥٢٩ -٥٣١، ٥٥٣ -٥٥٤؛ ابن خلدون، يحيى، ١/٢٠٨)، اما چند سال بعد در
جريان محاصرة طولانى تلمسان توسط سلطان يوسف بن يعقوب مَرينى (الناصرلدين
الله) كه شاعر خود در اشعارش بدان اشاره كرده است (نك: مقري، ازهار،
٢/٣٣٥-٣٣٧)، به دلايلى نامعلوم مورد خشم قرار گرفت و از بيم جان ناچار از
شهر گريخت (ابن خطيب، ٢/٥٢٩، ٥٤٢ -٥٤٤؛ قس: ابن حجر، ٥/٣٧١؛ سيوطى، ١/٢٠١) و
به سبته رفت و چندي در آنجا به مدح اميران بنى عزفى و تدريس علم و ادب
پرداخت (ابن قاضى، ٢/٢٧؛ مقري، ازهار، ٢/٢٩٧، ٣٠٢، ٣٢٥-٣٢٦). سپس از آنجا به
اندلس رفت و پس از اقامتى كوتاه در مالقه در اواخر ٧٠٣ق/١٣٠٤م به غرناطه
نزد ابوعبدالله ابن حكيم وزير سلطان محمد مخلوع، سومين امير بنى نصر رفت
(ابن خطيب، ٢/٥٢٩؛ سيوطى، ابن قاضى، همانجاها؛ مقري، ازهار، ١/٢٩٧- ٢٩٩).
ابن حكيم، كه سياستمداري قدرتمند بود و خود از بزرگان شعر و ادب شمرده
مىشد، مقدم او را گرامى داشت و در بزرگداشت او سخت كوشيد. شاعر سالهاي
پايان عمر را در كنف حمايت ابن حكيم به آسودگى و رفاه گذراند و با وي
روابط بسيار صميمانه برقرار كرد، چنانكه در زمرة نزديكان و همنشينانش درآمد و
اشعار فراوان در مدح او سرود و به خواست يا اجازة وي در غرناطه به تدريس
پرداخت (ابن خطيب، همانجا؛ مقري، ازهار، ٢/٣٠٢؛ همو، نفح، ٧/٣٥٦). در ٧٠٦ق
نيز سفري به المريه كرد و در آنجا مورد استقبال امير ابوالحسين ابن كماشه از
نزديكان ابن حكيم قرار گرفت و از حمايت و لطف او برخوردار شد (مقري، ازهار،
٢/٣٠٣). سفرهاي ابن خميس همه از سر ناچاري نبوده و گويا به سفر و سياحت
ميلى تمام داشته است. او خود يك بار در پاسخ ابن حكيم كه از علاقة او به
اين كار شكوه كرده بود، گفته بود كه طبع او همانند خون است و در بهاران
به حركت درمىآيد (ابن خطيب، همانجا). با اينهمه او هيچ گاه زادگاه خود
تلمسان را فراموش نكرد و بارها در قصايدي اشتياق خود را به آن شهر و
بادگارهايش بيان داشت (نك: مقري، ازهار، ٣٢٣- ٣٢٥). ابن خميس در جريان
شورشى كه به رهبري ابوالجيوش نصر بن محمد برادر سلطان محمد در غرناطه
درگرفت، كشته شد (ابن خطيب، ٢/٥٦٢؛ ابن مريم، ٢٢٥؛ ابن قاضى، ٢/٣٢؛ مقري،
ازهار، ٢/٣٠٤).
ابن خميس ظاهراً در بسياري از علوم و معارف عصر خود تبحر داشت، اما شهرت وي
اساساً در شعر و ادب بوده است. او را از بزرگترين شاعران الجزاير تا سدة ٩ق
به شمار آوردهاند (سعدالله، ١/٦٩؛ عنان، ٤٦٣؛ قس: ابن خطيب، همانجا؛ ابن
خلدون، عبدالرحمان، ٤٠؛ مقري، ازهار، ٢/٣٠٢). شعر ابن خميس به اسلوب شاعران
مشرق زمين و متأثر از سبك ابوالعلاء معري است. قصايد او اغلب بسيار طولانى
است ( فروخ، ٦/٣٦٢) و ساختمانى استوار و معانى و مقاصدي روشن دارد. با
اينهمه او را به تبع بسياري از بزرگان آن زمان، ميل بدان بود كه تعابير
غريب و الفاظ نادر به كار گيرد (مقري، ازهار، همانجا). وي اين شيوه را تنها
راه دست يافتن به مراتب عالى بلاغت مىپنداشت، چنانكه در يكى از
سرودههايش به اين نكته اشاره كرده و بلاغت را در شعر منوط به آن دانسته
است (مقري، نفح، ٧/٣٥٧). او در انتخاب الفاظ و صنايع دقت فراوان مىكرد،
قافيههاي دشوار برمىگزيد و نكات فراوان تاريخى و ادبى در شعر خود مىگنجاند.
اشارات او به حكايات و داستانهاي حماسى عرب جاهلى نشاندهندة آگاهى او از
تاريخ اقوام و مذاهب است (ابن خطيب، همانجا؛ مقري، ازهار، همانجا؛ قس:،
دانشنامه؛ فروخ، همانجا). آنچه از اشعار ابن خميس بر جاي مانده، عمدتاً در
مدح است. فخر و عتاب و غزل نيز از جمله موضوعات شعر اوست. از نثر وي جز
قطعاتى اندك به جاي نمانده است. يكى از رسايل او را قاضى ابوعبدالله
تلمسانى شرح كرده بوده (نباهى، ١٣٤- ١٣٥) و نمونهاي از نثر فنى و متصنع او
را كه به نظم درآميخته ابن خطيب نقل كرده است (٢/٥٥٧ -٥٦٢). از ابن خميس
ديوانى در دست نيست، اما قطعات متعددي از اشعار او را ابن خطيب و مقري نقل
كردهاند. قاضى ابوعبدالله حضرمى نيز، ظاهراً در سدة ٨ق، اشعار او را در كتابى
به نام الدر النفيس من شعر ابن خميس گرد آورده بوده كه اكنون در دست
نيست؛ اما ابن خاتمه (ه م) كه به اين كتاب دسترسى داشته، فقراتى از آن
را در مزيّة المريّة خود نقل كرده كه بعدها مقري در شرح حال ابن خميس از
آنها سود جسته است (نك: ازهار، ٢/٣٠٢ به بعد، نفح، ٧/٣٥٥ به بعد). در ١٣٦٥ق
مجموعهاي از اشعار او به نام المنتخب النفيس من شعر ابى عبدالله بن خميس
به كوشش عبدالوهاب بن منصور در تلمسان به چاپ رسيد.
ابن خميس ظاهراً در اواخر عمر به تصوف گراييده بود. از تاريخ و چگونگى اين
تغيير حال اطلاعى در دست نيست، تنها مقري (همانجا) از روي آوردن او به
تصوف و سير و سياحت در اواخر عمر سخن گفته است. آوازة ابن خميس در زمان
حيات وي به مشرق نيز رسيده بود. سلطان ابوعنان مرينى (مق ٧٥٩ق) كه خود از
دوستداران شعر ابن خميس بوده، به نقل از يكى از مشاهير تلمسان كه به
مشرق سفر كرده بود، مىگويد كه ابن خميس در آن سامان شناخته شده بوده و
عالمانى چون ابن دقيق العيد (ه م) در مصر او را سخت ستايش مىكردهاند
(مقري، ازهار، ٢/٣٢٢/٣٢٣).
مآخذ: ابن حجر عسقلانى، احمد، الدرر الكامنة، به كوشش شرفالدين احمد،
حيدرآباد دكن، ١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛ ابن خطيب، محمد، الاحاطة، به كوشش محمد عبدالله
عنان، قاهره، ١٣٩٤ق/١٩٧٤م؛ ابن خلدون، عبدالرحمان، التعريف، بيروت،
١٩٧٩م؛ ابن خلدون، يحيى، بغية الرُواد، به كوشش عبدالحميد حاجيات، الجزائر،
١٤٠٠ق/ ١٩٨٠م؛ ابن قاضى، احمد، درة الحجال، به كوشش محمد الاحمدي ابوالنور،
قاهره - تونس، ١٣٩٠ق/١٩٧٠م؛ ابن مريم، محمد، البستان، به كوشش محمد بن
ابى شنب، الجزاير، ١٣٢٦ق/١٩٠٨م؛ دانشنامه؛ سعدالله، ابوالقاسم، تاريخ
الجزائر الثقافى، الجزائر، ١٩٨٥م؛ سيوطى، بغية الوعاة، به كوشش محمد ابوالفضل
ابراهيم، قاهره، ١٣٨٤ق/١٩٦٤م؛ عنان، محمد عبدالله، نهاية الاندلس، قاهره،
١٣٨٦ق/١٩٦٦م؛ فروخ، عمر، تاريخ الادب العربى، بيروت، ١٩٨٣م؛ مقري
تلمسانى، احمد، ازهار الرياض، به كوشش ابراهيم الابياري و ديگران، قاهره،
١٣٥٩ق/ ١٩٤٠م؛ همو، نفح الطيب، به كوشش يوسف محمد البقاعى، بيروت، ١٤٠٦ق/
١٩٨٦م؛ نباهى، على، تاريخ قضاة الاندلس، به كوشش لوي پرووانسال، قاهره،
١٩٤٨م.
بخش ادبيات عرب (رب) ١٩/٥/٧٧
ن * ٢ * (رب) ٢٥/٥/٧٧